علف زار

کندوکاوهای ذهنی من

کابوس

در میانه یک جنگ در خاکریزی پناه گرفته بودم. من بودم و خواهری که ظاهرا دوقلوی من بود و من هم برادرش! نمیدانم به چه وسیله و با چه گازی مسموم شده بودیم بهمراه دو کودک خردسال، یک دوقلوی دیگر! میدانستم که باید به هر نحو که شده اندامهایم را تکان بدهم تا دچار فلجی حاصل از گاز مسموم نشوم. من و خواهرم با تلاش فراوان خود را کشان کشان به معرکه جنگ کشاندیم و به دیگران اطلاع دادیم که که دو کودک در وضعیت نیمه فلج در خاکریز جا مانده اند. یک نفر با دوربین عکاسی به سمت خاکریز شتافت. تمام حواسم پی دو کودک بی گناه بود که نمیدانم چطور در آن معرکه گیر افتاده بودند و منتظر بودم که جوانک عکاس به همراه آنها برگردد. انتظار طولانی شد و من در حالی که به زور خود را به خاکریز رسانده بودم عکاس را دیدم که به جای کمک به کودکان بی گناه از لحظه لحظه جدال آنها با مرگ در حال عکس گرفتن است. خشم و غمی که گریبانم را گرفته بود وصف ناپذیر است. پیش چشمم دو کودک بی گناه تلف شدند و عکاس هم بی درنگ غیبش زد. رنجی خارج از توانم گریبانم را گرفته بود. از اینکه آدم نا اهلی را به سراغ آنها فرستاده بودم نمیتوانستم خودم را ببخشم. در کشاکش این رنج جانکاه از خواب پریدم. 

در این اوضاع بلبشو به زحمت خودم را سرپا نگه می‌دارم و لابلای این اخباری که گاه تا اعماق جان می سوزاندم و قلبم را به درد می‌آورد، به دنبال رگه‌هایی از خوشبینی و امید می‌گردم که صد البته کم هم نیستند. شاید مهم‌ترین دستاورد اتفاقات این روزها شکستن یخ سکوت و بی‌تفاوتی این مردمی بود که می‌رفتند انگار تا به ابد با همین وضع خو بگیرند و دم برنیاورند و در واقع تغییری بس عظیم در این مدت کوتاه اتفاق افتاد، عظیم‌تر از تغییری که شیخ اصلاحات در نظر داشت.
نسل جوانی که اغلب تصویری از خودخواهی و بی‌تفاوتی از خود ارائه می‌داد، به ناگاه چنان بلوغ سیاسی از خود نشان داد که قابل تصور نبود.
بسیار خوشحالم که بودم تا این روزها را به چشم ببینم، بودم تا یک بار دیگر به ملیتم افتخار کنم و امید ببندم که آینده‌ای روشن در روزهایی که شاید دیگر نباشم، در انتظار این مردم رنج‌دیده و تحقیر شده است.
این روزها بیش از پیش اشعار شاعر محبوبم را زیر لب زمزمه می‌کنم. مونس خوبی است و قوت قلبم می‌دهد.
مردمی که خموش درگذرند را می‌نگرم و می‌اندیشم:

بین شما کدام
بگوئید!
بین شما کدام
صیقل می دهید
سلاح آبائی را
برای
روز انتقام؟!

وقتی دستت، چوبت، چماقت را بالا می بری نگاهم کن.
من آن کودک هفت ساله هستم که رنگ صورتی جورابهايم را ممنوع کردی و مقنعه مشکی سرم کردی تا آن قدر صورتم کوچک شود که خودم را در آينه نشناسم.
من آن دختر نه ساله هستم که پيش از آنکه بدانم خدايي هست يا بخواهم باشد مکلف به پرستيدنش کردی.
من آن دختر دوازده ساله هستم که يادم دادی همه مردها جز پدر و برادرم نامحرم هستند. نامحرم يعنی گرگ. يعنی خطر دريده شدن. وقتی با پسر خاله ام بازی می کرديم به چشمان روشن قهوه ايش نگاه می کردم و فکر می کردم حتما” اشتباهی پيش آمده است.
من آن نوجوان چهارده ساله هستم که انشاهايم را دوست نداشتی و معلم ادبياتم را توبيخ می کردی که چرا اجازه می دهد طنز بنويسم و همه چيز را به بازی بگيرم.
من آن دختر شانزده ساله هستم که برايم کارت نماز صادر کردی و روزانه مهر می کردی که حساب کتاب خداوند عليم را آسان تر کرده باشی.
من آن دختر هجده ساله هستم که فروغ فرخزاد را می پرستيدم بدون آنکه تو اجازه داده باشی.
من آن جوان نوزده ساله هستم که پشت کنکور ماندم و زندگی بيرون قفس را تاب نياوردم.
من آن جوان بيست ساله هستم که در قفس را باز کردم، وارد شدم، در قفس را بستم، قفل کردم و کليدش را به تو دادم.
خود کرده را تدبير نيست.
من آن جوان بيست و پنج ساله هستم که فهميدم در ازای يادگرفتن الفبای فارسی الفبای زندگی کردن را فراموش کرده ام، سرگشته ی باز آموختن شدم.
من آن زن بيست و هفت ساله ام، در کمد لباسهايم هيچ لباسی که تو بپسندی پيدا نمی شود در کمد ذهنم هم همين طور . تمام خيابان ها مال توست سعی می کنم کمتر و کمتر روی مالميک پا بگذارم، قفس بزرگتر شده است.
من شازده کوچولوی بيست و نه ساله ام که فهميده ام اشتباه روی اين سياره پايين آمده ام. خيلی پيشتر ها بايد می فهميدم همان موقع که جورابهای صورتيم را دوست نداشتيد، همان موقع که صدای خنديدن هايم را دوست نداشتيد همان موقع که …
دستت را که پايين بياوری من به اخترکم بر می گردم و هرگز دلم برای شما تنگ نمی شود . آنجا کنار آتشفشانها و گل سرخم می نشينم و سعی می کنم شما را از ياد ببرم تنها گاهی روزها برای دلتنگيهای دختران و پسران شوربخت سياره تان بيست و سه بار غروب آفتاب را تماشا خواهم کرد.
24 خرداد ماه 88 / سميه سمسار

گفتند:" نمی خواهیم نمی خواهیم که بمیریم!

گفتند:دشمنید!دشمنید!خلقان را دشمنید!

چه ساده چه به سادگی گفتند و ایشان را چه ساده چه به سادگی کشتند!

و بر گرده ی ایشان مردانی با تیغ ها بر آهیخته.

و ایشان را تا در خود باز نگریستند جز باد هیچ به کف اندر نبود

جز باد و به جز خون خویشتن

چرا که نمی خواستند،نمی خواستند که بمیرند.
ا.بامداد

بی‌اعتمادی

به گمانم بدترین آفتی كه می‌تواند به جان ملتی بیافتد و دودمان‌شان را بر باد دهد، همانا بی‌اعتمادی است. سرنخ بسیاری از معضلات را كه می‌گیری، می‌رسی به این جو بی‌اعتمادی كه نمی‌دانم از چه زمانی به وجود آمده كه چنین ریشه‌دار به نظر می‌رسد. شاید این همه از بدبینی من باشد ولی اغلب آدم‌ها را پشت نقابشان در كار پاییدن یكدیگر می‌بینم. چه بسیار كه حرف‌ها پس از فیلتر شدنی چند باره در نهانگاه دل مانده‌اند و مجال بروزی نیافته‌اند. این همه كلمه "دشمن" كه راه‌ به راه و روزی صد بار به گوشمان می‌خورد، انگار كه یك جورهایی در لایه‌های پنهان جامعه‌مان جا گرفته‌است. دشمن كجا است؟ كیست؟ هر كسی می‌تواند باشد و همین است كه آدم را محتاط می‌كند. خیرخواهی‌ها و فداكاری‌ها و جان‌فشانی‌ها را دیگر در كتاب و فیلم است كه می‌توان سراغ گرفت و چه شتابی دارند این آدم‌ها در بستن بارشان! به كدام مقصد است كه این بار سنگین حمل می‌شود؟
با این همه به نظرم می‌رسد كه شاید بهترین زمان است برای اینكه كمی از پیله خود به ‌در آیم و سركی به بیرون بكشم. شاید هم چون آب از سر گذشته است و روزگار بدتر از این كمی دور از ذهن به نظر می‌رسد. شاید هم ناامیدانه می‌خواهم به خودم ثابت كنم كه پُر دور رفته‌ام و دید بدبینانه‌ام توهمی بیش نیست. چقدر دلم می‌خواهد كه این طور باشد. زندگی واقعی یك جایی آن دورترها سوسو می‌زند و من راه رسیدن به آن را نمی‌دانم ولی شوری هست در وجودم، كه نمی‌گذارد ناامیدی به كل جا خوش كند.


شعری از پابلو نرودا

«به آرامي آغاز به مردن مي‌كني اگر
اگر سفر نكني،
اگر چيزي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر برده عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي ...
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي‌دارند
و ضربان قلبت را تندترمي كنند،
دوري كني...
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر هنگاميكه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي،
آنرا عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يكبار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي .
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز كاري بكن!
امروز مخاطره كن !
نگذار كه به آرامي بميري...
شادي را فراموش نكن.»

هیچ چیز به اندازه دروغ شنیدن رنجم نمی دهد... هیچ چیز به اندازه آدمی که به راحتی دروغ می گوید، مرا به وحشت نمی‌اندازد... هیچ چیز

تغییر

فکر می کنم زندگی خیلی از ماها یک جور زندگی پیش‌ساخته است. انگار همه چیز از قبل مهیا شده و فقط كافیه كه ما تو جای صحیح‌مان قرار بگیریم. نه هیجانی، نه تلاشی و نه هیچ چیز غیرمترقبه‌ای...
با همین وضع می‌توان تا ابد ادامه داد و شاید هم اتفاقهای خوبی در راه باشد ولی این كه خودت به استقبال تغییری بروی، آنرا خواستار باشی و برایش مقدمه‌چینی كنی، چیز دیگری‌است. حس زنده‌بودن به آدم می‌دهد. مشكل است با وجود تمام محدودیتها و نقایصی كه در جامعه ما وجود دارد، برآورد كنی كه چه در چنته داری و تا كجا می‌توانی پیش بروی ولی حتما به امتحانش می‌ارزد. لازم است آدم ترسهایش را كنار بگذارد. ترس از مسئولیت، از دلبستگی و از سرخورده شدن و هزار چیز دیگر.
مدتی است به این مسئله فكر می‌كنم كه اگر علی‌رغم خواست و تلاشمان، به هزار دلیل رفتن از این جا میسر نشد، می‌خواهم با زندگی‌ام چكار كنم. با یك نگاه مختصر به دور و اطراف به سادگی می‌توان دریافت اینجا جایی نیست كه بشود تنها بر یك برنامه متمركز شد و نتیجه گرفت. باید حسابی جان‌سخت باشی و راههای مختلف را امتحان كنی.
خود من هنوز نمی‌دانم غیر از این درسی كه خوانده‌ام و از آن نان می‌خورم، چه كار دیگری از من برمی‌آید. آیا استعداد معطل مانده‌ای دارم و اگر چیز خاصی در وجودم نیست، چگونه می‌توانم با تلاش بیشتر زندگی بهتر و شادتری داشته‌باشم. این افكار این روزها خیلی مشغولم كرده‌است. امیدوارم به نتیجه‌ای برسم.

درددل

فکر می کنم به شدت در مورد هویت فردی ام دچار مشکل شده ام. خیلی از مواقع نمی توانم درست تشخیص بدهم که این جزوی از من است یا چیزی است که به خود تحمیل کرده ام. اگر بر طبق طبقه بندی آقای قاضی مرادی* انسان ایرانی را به دو دسته ذره ای شده و توده وار تقسیم کنیم، من روز بروز بیشتر در پیله انسان ذره‌ای شده فرو می‌روم. خیلی دلم می‌خواهد روزی آن‌چنان بر دنیای درونم وقوف و تسلط پیدا كنم كه از این همه خودكاوی لحظه‌به لحظه دست‌بردارم و اندكی هم به آدم‌های دور و اطرافم بپردازم.
خیلی میل دارم كه به نوعی برای اطرافیانم شادی‌آور باشم... بتوانم مشكلاتشان را سبك‌تر كنم... دلم می‌خواهد با هم كاری كنیم كه این زندگی كه مدام سخت‌تر می‌گیرد، نرم‌تر بگذرد. با تمام میلی كه به تنهایی دارم، می‌دانم كه از این راه به خشنودی نخواهم‌رسید. منظورم همان میزان سعادتی است كه با توجه به خلق و خویم دست یافتنی به نظر می‌رسد. لحظات نابی را در تنهایی مطلق تجربه كرده‌ام اما تا آنجایی كه به یاد دارم شادترین لحظاتم، لحظاتی بوده كه در آن شریكی داشته‌ام. حتی لذت فهم و دانستن نیز به تنهایی لبریزم نمی‌كند و اغلب دلم می‌خواهد با كسی در مورد آن حرف بزنم و چه حیف كه بیشتر مواقع ساكت می‌مانم، چون در این زندگی پرشتاب، كمتر كسی حوصله بحث درباره این مسائل را دارد. گاهی از اینكه فهم بعضی چیزها برایم مشكل و گاه ناممكن است، غمگین و افسرده می‌شوم. به نظرم توقعم از خودم زیاد است. شاید نیاز داشته‌باشم به جای این‌همه كار فكری كه از خود می‌كشم، كمی فعالیت جسمی داشته‌باشم.
*نویسنده كتاب " در ستایش شرم"

روزهای خوبی دارم ولی توی مود نوشتن نیستم. این پروانه زیبا را گذاشتم تا حال و هوای خوش من را به سمت شما هم بیاورد.
Image and video hosting by TinyPic

دردهای‌مان را برای خودمان نگه‌داریم!

به تازگی تحقیق بسیار جالبی در یکی از دانشگاههای آمریکا انجام شده است که نتیجه آن، همه توصیه های موکد روانشناسان را مبنی بر تاثیر درددل کردن، زیر سئوال می‌برد. بر طبق این تحقیق افرادی كه از رنج‌ها و تالمات خود صحبت نمی‌كنند و به عبارتی در سكوت با رنج‌هایشان كنار می‌آیند، آسیب كمتری به روح و روان خود وارد می‌كنند و درصد سلامت روانشان بالاتر است.
برای من كه خیلی جالب بود از این نظر كه غالب اوقات بعد از صحبت‌كردن در مورد ناراحتی‌هایم با دیگران، به طور موقت تسكین پیدا می‌كنم ولی در اندك مدتی بعد سنگینی آن بیشتر آزارم می‌دهد. به نوعی انگار دامنه حضور و تسلطش را در زندگی‌ام وسیع‌تر كرده‌ام. حتی اگر موفق شوم بر آن غلبه كنم، جایی در همین نزدیكی‌ها و در ذهن آدمی دیگر حضور دارد و همین ذهنم را بیش از قبل مشغول می‌كند. البته همیشه این‌گونه نیست ولی در بیشتر اوقات چرا.
تحقیق بالا به طور خاص بر روی افرادی كه در حادثه 11 سپتامبر حضور داشته‌اند و جان به‌در برده‌اند، صورت گرفته‌است.

به مدد دو هدف دور از دسترسی كه اكنون برایم ملموس‌تر و دست‌یافتنی‌تر به نظر می‌رسد، روزگارم بد نیست. حال كه می‌دانم این‌همه تن‌آسودگی و رخوت از كجا ریشه‌گرفته، یاد می‌گیرم كه تا كجا به آن مجال دهم و كجا افسارش را بكشم. تمام كارهای ناتمامم را یادداشت كرده‌ام. لیست بلندبالایی شده‌است. همان نوشتنش جرات زیادی می‌طلبید. گوشه‌ای گم و گورش كرده‌ام تا زمانی دیگر كه شاید چند سال دیگر باشد، به سراغش بروم و با خرسندی ببینم كه چه كوتاه شده‌است.
قدر آرامش زندگی كوچكم را خوب می‌دانم. آرامشی كه به من امكان می‌دهد با فراغ بال به آنچه می‌خواهم فكر كنم و برای به دست آوردنش برنامه‌ریزی كنم.

چه مدت لازم بوده تا کلمه ی عفو بر زبان جاری شود، تا حرکتی اعتماد انگیز انجام گیرد؟!
بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم, بیا آغاز کنیم
فرصتی گران را به دشمنخویی از دست داده ایم
و کسی نمیداند چقدر فرصت باقیست!
دستم را بگیر...
مارگوت بیكل

یک اتفاق ناگوار

نمی توانم به اتفاقی که افتاده است، فكر نكنم. چنین جنایت خونباری را هرگز در نزدیكی خود تجربه نكرده‌ام. احساسات مختلفی نسبت به موضوع دارم كه گاه یكدیگر را نقض می‌كنند. یكی از همكارانم كه زندگی بس بی‌در و پیكری داشت به ضرب دو گلوله كشته‌شده‌است. شاید برای بیشتر ما قابل انتظار بود كه عاقبت بلای بزرگی بر سرش نازل خواهد‌شد، ولی نه به این وخامت. این مسئله كه بلایی كه بر سرش آمده، نتیجه رفتارهای خودش است، مایه تسكین چندانی نیست. جای خالی‌اش بیش از نبودنش حرف می‌زند. در پرهیز از قضاوت در موردش، سفت و سخت به پر و پای خودم پیچیده‌ام. می‌دانم كه در دنیای ذهنی‌ام شاید كمتر از او خط قرمزها را رد نكرده‌ام، اما تنها پروای حق و حقوق دیگران كافی بوده تا اندیشه‌ام پا را از ذهنم فراتر نگذارد.
دلسوزی عمیقی نسبت به او دارم كه نمی‌توانم مهارش كنم. همان یادآوری مهربانی و سخاوت بی‌حدش دلم را به درد می‌آورد. از اینكه در این طور مواقع آدم‌ها چطور با شرح و بسط آنچه این آدم كرده یا نكرده، حس طهارت و بی‌گناهی می‌كنند، حس بدی دارم. انگار چشمه‌ای شده‌است كه وجود آلوده‌شان را در آن شستشو می‌دهند. در حالی كه سرشان را با تاسف تكان می‌دهند، به شدت مشتاق شنیدن ناگفته‌ها هستند. بی اختیار یاد ماجرای آن فیلم كذایی در مورد آن هنرپیشه افتادم كه دست به دست می‌چرخید و مردم در عین اینكه به شدت محكومش می‌كردند، برای دیدنش سر و دست می‌شكستند.

آزادی خرمشهر

مدتها به این مسئله فکر می کردم که چرا این جمله " خرمشهر را خدا آزاد کرد" در من تنش بوجود می آورد. می دانستم ذهنم از لحاظ منطقی با این جمله مشکل دارد، اما واكنش درونی‌ام گواهی بر عمیق‌تر بودن موضوع بود. امروز سعی‌كردم ذهنم را آزاد بگذارم تا ببینم چه چیزی پشت این تنش است. خاطره‌ای بس روشن و زنده در ذهنم جان گرفت.
كارنامه كنكور را گرفته‌ام. با هیجان و غرور راه منزل را گویی پرواز می‌كنم. ذهنم پر از افكار لذت‌بخش و بلندپروازانه‌است. درست و حسابی به خودم افتخار می‌كنم. لحظه دادن این خبر مسرت‌بخش را بارها و بارها در ذهنم مرور می‌كنم. وارد خانه می‌شوم و موفقیتم را با شوق اعلام می‌كنم. هرگز جواب مادرم و لحن خونسردش را فراموش نمی کنم که با رضایتی که رو به خودش داشت، گفت به خاطر دعاهایی بوده که کرده و گله‌كرد از اینكه آخر كی می‌خواهیم ایمان بیاوریم؟!

گردگیری

باید یک فکری هم به حال افکار تاریخ گذشته ام بکنم. افکاری که به موقع خودشان بررسی نشده اند و پرونده شان سال ها است که همچنان باز است. بعضی ها اصلا ارزش بررسی ندارند و برای بعضی دیگر هم یا باید فکر اساسی کرد و مختومه شان کرد و یا باید در فایل های جدید به نحو دیگری طرح شان کرد, بلکه ره به جایی برند. خیلی ساده است و نمی دانم چرا پیش از این, این قدر بغرنج به نظرم می رسید.
حین بررسی احساس منفعل بودنم, به این نتیجه رسیدم که انتخاب های خوبی هم در زندگی داشته ام. هرچند اغلب تسلیم جریان رایج بودم ولی در مقاطعی هم ایستادگی ام, جریان زندگی ام را به کلی عوض کرده است. خب, حالا اگر نه به کلی, دست کم می شود گفت خیلی تاثیرگذار بوده است. انفعالم اغلب نیز برای پرهیز از دردسر و احتمال خشونت بوده است. خیلی مسخره است, آن هم در این دنیای پر از خشونت امروزی. این, یعنی پرهیز از زندگی کردن. خیلی خوب می شد اگر این ترس از رنجاندن دیگران هم به کناری می رفت که به شدت با نیاز به محبوبیت درگیر است. عجب تناقضی! چطور خواهان محبوبیت در بین آدم هایی هستم که تا این حد با افکار و رفتارشان مخالفم! چرا باید این قدر مهم باشد؟
جالب است که همین که به این مسئله فکر می کنم, اهمیت نظر دیگران کم کم رنگ می بازد. ای کاش می توانستم بگویم از ریشه یابی این مسئله به چه جاهای جالبی رسیدم. ولی نوشتنش جز ارضای حس کنجکاوی دیگران سودی ندارد. در این امر اطمینان دارم. چون خود نیز بارها از این دست مطالب را در کتاب ها خوانده بودم ولی هرگز جز وقتی که با یک نیاز درونی شدید برای دانستنشان روبرو شدم, به کندوکاو در آن نپرداختم. به نظرم کاملا شخصی است و هر کس راه خود را باید برود. هیچ فرمولی ندارد. تنها گفتن همین مطلب که اگر به واقع خود و اندیشه ات را باز و رها کنی و از خودفریبی دست برداری, نقبی خواهی زد به درون شگفت انگیزی که خاص خود تو است و جواب بسیاری از سئوال هایت که آشفته وار در پی آن بودی نیز همان جا است, می تواند برای آن که خواهان دانستن است, شروعی باشد.

شوخی شاعرانه!

" من صلح جوترین فردم. آرزوهای من از این قرارند: یک کلبه محقر، یک سقف کاه گلی، یک تختخواب خوب، غذای خوب، شیر و کره بسیار تازه، کنار پنجره گل و چند درخت زیبا در مقابل در خانه و اگر خداوند عزیز بخواهد مرا کاملا سعادتمند کند مرا این‌طور شاد می‌کند که شش هفت نفر از دشمنانم را به این درختان حلق‌آویز کند. پیش از مرگشان همه ستم‌هایی را که در زندگی به من روا داشته‌اند با رقت‌قلب خواهم بخشود; آری، آدمی باید بر دشمنانش ببخشاید، اما نه پیش از آن که به دار آویخته‌شوند."

هاینه

هر چه می گذرد, میلم به آشنایی با گوشه های تیره و تار ذهنم بیشتر می شود. سرچشمه بسیاری از مسائلی که موجب رنج و دردم می شوند, جایی در همین نزدیکی ها است. بسیار نزدیک و در عین حال بسیار دور از دسترس. بیش از هر زمان دیگر میل به تنهایی دارم. برای رودررو شدن با واقعیت و پیش از آن برای آمادگی با رودررویی با آن. از این که جریان زندگی مرا می برد و تا این حد, کم در راهبردنش دخیلم, خشمی پنهان در وجودم شعله می کشد. خشمی که همواره نیز موفق نمی شوم آن را در زیر لبخندی احمقانه پنهان کنم.
هیچ راهی جز دنبال کردن راهی که پیش رویم است, ندارم. فهمیدن, انسان را از مرزی می گذراند که راه برگشتی ندارد. نمی توان تظاهر به ندیدن و ندانستن کرد. تنها با تسلیم شدن به آن است که می توانم از فشار خردکننده اش رهایی یابم. فکرم پریشان است و انسجام ندارد. می نویسم که به یاد داشته باشم روزی را که تصمیم گرفتم دست از مقاومت بردارم و به خوشی ها و بی خبری های زودگذر دل نبندم.

خواب

زیاد اتفاق افتاده است که فهم مسئله ای که در واقعیت برایم سخت و دشوار بوده است, در دیدن رویایی غریب, میسر گردیده است. خواب عجیبی دیدم... در خوابم همانی بودی که سال ها پیش قلبم را از عشق و محبت می لرزاند. با همان سادگی و معصومیت و با همان نگاهی که دلم را آب می کرد. با چه هیجانی در آغوشت کشیدم... ولی به یکباره محو شدی و فهمیدم که سال ها از آن زمان گذشته است و تو به هیئتی دیگر درآمده ای. در خواب گمانم بر این بود که بیدار شده ام و به سختی می کوشیدم دوباره به خواب رفته و تو را بازیابم. با طپش قلب از خواب پریدم. بعد از این که اطمینان یافتم که این بار دیگر خواب نیست, با شگفتی و برای اولین بار بزرگ شدنت را و دیگرگونه شدنت را پذیرفتم. چه احمق بودم من... همچون مادری بودم که تحمل بزرگ شدن کودکش را ندارد و در هرحال او را همانگونه می بیند که زمانی دوست داشته است.
دلتنگی عجیبی دارم. برای موجودی که هم وجود دارد و هم ندارد. در خواب, زمانی که به گمانم بیدار شده بودم, می گریستم و می گفتم که من با گذشت زمان مشکل دارم. تحملش را ندارم. کاری کنید که خوابم ببرد...
هنوز گیج این رویای عجیب, دلگیر و در عین حال هشداردهنده ام.
آدم هایی که دوستشان داریم هم مثل همه آدم های دیگر مدام تغییر می کنند... رشد می کنند و در جهتی به راه می افتند و دنبال کردنشان در این مسیر همواره آسان نیست. گاه در سنی قرار می گیرند که نیاز دارند آنان را به عنوان انسانی جدید و با هویتی جدید بپذیریم ولی ذهن ما هنوز درگیر تصویر کودکی بس شیرین و معصوم است که هیچ ربطی به این عوالم جدیدش ندارد.
دوباره با تو آشنا می شوم... ولی مرا ببخش اگر حساب آن کودکی را که می پرستیدمش از آن چه که اکنون هستی, جداکرده ام. حس می کنم باز, در جایی نه چندان دور همدیگر را باز خواهیم یافت... من, تو و آن کودک...

تعطیلات با تمام خوشی ها و ناخوشی هایش گذشت و به خاطره ها پیوست. با آدم های جدیدی آشنا شدم و آشناهای قدیمی را پس از سال ها بی خبری دیدم. در میان تمام این شلوغی ها احساس می کنم به درک و فهم عمیق تری نسبت به خودم و زندگی ام دست یافته ام. هدف دوردستی که پیش رو داشتم, نزدیک تر و ملموس تر به نظر می رسد. هیچ کدام از این ها مهم تر از یک مطلب نیست. خیلی دوست داشتم همانطور که به زبان می گویم, بپذیرم که هرکس خود مسئول است نسبت به آن چه که انجام می دهد. یک یادآوری کوچک از جانب دوستی جدید, انگار رنگ دیگری به این حقیقت بخشید و عجیب آرامم کرد. بسیار ساده به نظر می رسد, گرچه پذیرفتن و عمل کردن بدان حداقل برای من بسیار سخت است ولی کم و بیش در جاهایی موفق شده ام و همین هم خوب است. بسیار امید دارم که بشود بیشتر از این پیشرفت کرد و این بهترین عیدی من بود.
حقایق کوچکی که گاه ایمان دارم به روشنی دریافته ام, با بیانی دیگر و در موقعیتی خاص به نحو غافل گیرکننده ای, ناب و جدید به نظر می رسند. شاید نیاز به یک بازنگری دقیق و کامل داشته باشم بر تمام آموخته ها و دانسته های ناچیزم. بسیاری شان نیاز است که این راه گاه صعب العبور بین ذهن و دل را بپیمایند تا بتوانند واکنشی درست را موجب شوند. غیر از این, تنها بر سردرگمی و شک و تردیدم می افزایند.

همین امروز صبح کتاب فوق العاده ای را تمام کردم که گمانم تا مدت ها ذهنم را مشغول نگاه دارد. علاقه قدیمی ام با شدت و حدت بیشتری خودش را نشان می دهد و با شگفتی می بینم ذهنی را که گمان تنبل شدن بر آن می بردم, به وقت خود چه دقیق و متمرکز عمل می کند. هرچند درک این موضوع با رنج و حسرتی همراه است و روشن تر نشانم می دهد که راه را اشتباه رفته ام. به هرحال آبشخورهای فراوانی برای تشنگی ام می شناسم که با اندک تلاشی زندگی ام را در مسیر صحیح تری هدایت خواهد کرد.
خیال داشتم از احوالات و علایق درونی ام صرف نظر کنم و مدتی نیز به شرح آن چه که در دنیای ملموس بیرون رخ می دهد, بپردازم ولی می بینم که ترک عادت کمکی سخت است!
ازاهم احوالات بیرونی این که چند باری دست به اقدام شنیع خرید عید زده ام که بار اول با بسته ای عود اسطوخودوس ( می گویند برای اعصاب خوب است), بار دوم با یک عدد گوشت کوب فلزی فرداعلا و سرانجام بار سوم با یک جفت کفش کتانی دوست داشتنی به خانه برگشته ام. به یاد بچگی کفش ها را کنار تختم گذاشته ام و منتظرم توپ را درکنند تا من هم کفش های نو به پا کنم!
سر و صداهای بیرون کم از میدان جنگ ندارد و من مثل هر سال تنها با یادآوری چهارشنبه سوری های ایام بچگی, زردی ام را با سرخی ها مبادله می کنم. جرات بیرون رفتن ندارم و سال به سال جان عزیزتر هم می شوم. هیچ دلم نمی خواهد با یک حادثه احمقانه از این دنیا خداحافظی کنم. آن هم بعد از این همه تفکرات در دنیای معقولات!
فردا عازم سفر هستم و این بهترین چیزی است که در حال حاضر می توانم به آن فکر کنم. برای همگی سال خوشی را آرزو می کنم. البته اگر همین حالی هم که داریم, گرفته نشود, باز جای شکرش باقی است.
تا سال بعد...

همین که در این اوضاع و احوال بلبشو هنوز می توانم دست مایه هایی برای آرامش و خوشنودی پیدا کنم, جای خوشحالی دارد. مقادیری مطالعات جامعه شناسانه هم لابلای برنامه هایم می گنجانم تا به راز جان سختی مان پی ببرم.
هرچند دل خوش کنک به نظر می رسد, اما معتقدم که درک خوشی های عمیق در اکثر مواقع در اوج محدودیت ها و سختی ها ممکن است. با این حساب خوشا به حال ما که چه ملت خوشبختی هستیم!
درهرحال یک بار دیگر سال جدید در راه است و تنها می توان امیدوار بود که ملت ما همواره برای هر اتفاقی اعم از خوب و بد آمادگی دارد و کاملا متوجه است که در این گوشه دنیا نقشه کشیدن برای آینده و اتخاذ تصمیم های دوراندیشانه بیشتر به مزاحی برای گذران اوقات می ماند. همین که تا پایان روز بتوان تا حدودی طبق برنامه پیش رفت, کلی جای خوشحالی دارد. بعضی وقت ها این اتفاق می افتد, مثل دیروز و به گمانم امروز!
با شعار هر چه پیش آید, خوش آید به استقبال سال جدید می روم.

جالب است که با یادداشت کردن کارهای روزانه ام به حد قابل قبولی از روزمره گی فاصله گرفته ام. دیگر بهانه حافظه آب کش شده ام را ندارم و لیست کارهایی که باید انجام بدهم به حالت اخطارآمیزی جلوی چشمم است. خب, البته خیلی خوب است, فقط نمی دانم چرا سه روز است مدام پلک چشم چپم می پرد. شاید عادت به این پرکاری ندارد.
دیروز در حالی که داشتم بیمارم را به آرامش دعوت می کردم و فیلسوفانه از فواید آرامش و خونسردی داد سخن می دادم, متوجه شدم با نگاهی خیره, مات این پرشها شده است! خودم را نباختم و چند دقیقه بعد شروع کردم با لحن تعجب آمیزی از این عارضه که به علت کم خوابی ایجاد شده و تابحال سابقه نداشته است, با همکارم صحبت کردن!
حواسم بوده است که قسمت های نامشخصی از روز را بی هیچ دلیلی به لم دادن و فکر و خیال پروری اختصاص بدهم. در این جور مواقع گاه با نقشه ها و اطلاعاتی که از شهر یزد جمع کرده ام, سرگرم می شوم (آخر خیال داریم تعطیلات عید را آنجا بگذرانیم) و گاه با آخرین مطلب تفکر برانگیزی که خوانده ام. مثل همین مصاحبه با محسن ثلاثی که کتاب " انقلاب فرانسه" را ترجمه کرده است. نکته جالبی است. البته که برابری با آزادی یک جا جمع نمی شود. آزادی یکسره همراه با نابرابری است و همه جذابیتش در همان است. و نکته هشداردهنده اینکه آن که وعده برابری می دهد ره به دیکتاتوری می برد و این ناگزیر است.
مثل همیشه از تیزهوشی و مهارت این "شهروند امروز"ی ها در انتخاب مطلب لذت می برم. صدالبته غرغرم را هم می کنم که اغلب بعدی رسیده و من هنوز از شماره قبلی جا مانده ام. تمرین می کنم که دیگر حرص نخورم و با پذیرش این مطلب که "همینه که هست" و تا بشود با ته مایه ای از طنز مطالب را دنبال می کنم. چون نتوانستم خواندن و شنیدن را ترک کنم, این تنها راه باقیمانده بود.

کمی به زندگیم نظم داده ام و به تبع آن ذهنم هم آرامتر و مرتب تر شده است. چرخ دنده های ذهنم را روغن کاری می کنم تا فاجعه نزدیک نشده است! چند تا تحول کوچولو لازم بود که در حال انجام است. با همون اولین قدم ها چند تا اتفاق خوب برام افتاد که مثل نشانه ای بود بر درستی راهم. اصلا هم برایم مهم نیست که تا کی ادامه پیدا می کند. از این که همیشه به پیشواز نگرانی ها و ناامیدی ها بروم, خسته شدم. خدا را چه دیدید؟ شاید همین طور ادامه پیدا کرد.
خیلی وقت است که عادت نوشتن را از دست داده ام. طول می کشد تا یخ دست و ذهنم آب شود ولی خیال دارم دوباره به عادت قدیم خوب و بد زندگیم را با این یار قدیمی و با شما دوستان خوبم قسمت کنم. نگران حرف این و آن بودن مرضی است که این دو سه ساله اخیر به جانم افتاده و باید برای آن راهی بیابم. دچار تکلفم می کند و راه براه انگشتم را به طرف back space می برد!
فعلا این چند خط مقدمه ای باشد برای شروع جدید تا من هم بروم سر و سامانی به امور خانه داریم بدهم!



چند وقتی است در این فکرم که چند خطی بنویسم و دیگر به این عنوان ملال برنخورم. هرچند در وضعیتی نیستم که بتوانم بگویم سبکبال تر و خشنودتر هستم ولی دست کم افسرده نیستم. بار دیگر جان بدر برده ام و به زندگی کوچک خود در حاشیه بازگشته ام. بیشتر به بازیکنی بازنشسته می مانم که گه گاهی افسوس روزهای درخشان گذشته را می خورد. هرچند که درخششی هم در کار نبوده است! خودم را رها کرده ام و از این بابت البته بسیار متاسفم. آخرین باری را که تصمیمی عاقلانه گرفتم و یا به عملی از روی فکر و حساب شده دست زده ام دیگر به یاد نمی آورم. با این حال اغلب در فکر و شاید بهتر بشود گفت در خیالات خود غوطه ورم. حتی با تاکیدهای مکرر ور هنوز عاقل وجودم که با تمام فکرها و کندوکاوهایم تابحال گرهی از صد گرهم بازنکرده ام, نمی توانم دست از فکرکردن بردارم. شاید هم به این علت باشد که اصولا نوع فکر کردن من از نوع رهگشا و فعال نیست. بیشتر نوعی تحلیل و ریشه یابی در چون و چرایی است. برای مثال می دانم این نگاه نگران و این دستهای لرزان و ناامید با تمام آن اخبار هراسناک جنگ و آن عدم امنیتی که تمام کودکیم را پرکرده بود بی ارتباط نیست. روح حساس و آسیب پذیرم همواره همچون اسفنجی همه را به خود گرفته و تاب آورده و اکنون به نظر می آید به نوعی اشباع شده و دیگر تاب ناملایمات را ندارد.
راستی زندگی بازنشستگی ندارد؟ یا مثلا یک جور مرخصی بدون حقوق؟ بلکه نفسی تازه کنم.

ملال

چیزی مدام در درونم می‌جوشد و بالا نمی‌آید. گیج می‌شوم. چقدر آشنا است. پیش از این هم با آن دست به گریبان بوده‌ام. گیرم به دلایلی یکسر متفاوت. ولی همیشه به همین‌جا ختم می‌شود. دلایل کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر می‌شوند و سر آخر چه بسا که از یاد می‌روند و آن‌چه می‌ماند همین حس کلافه‌کننده و دیوانه‌کننده است. این خود ملال است. ملال... ملال... ملال و افسردگی. جانم را به لب می‌رساند. عاری از هر انرژی و هیجانی. وقتی که خشمگین یا عاصی و ناخشنودم، دست‌کم نیرویی وجود دارد که هرچند ویرانگر است، معمولا به جایی ختم می‌شود. کاری می‌کنم، خوب یا بد، که مرا از برزخی که در آنم بیرون می‌آورد. ولی در این سکونی که هستم هیچ روزنه امیدی به چشم نمی‌خورد. هیچ انگیزه و کششی برای انجام کاری ندارم. گاهی لحظه‌های خوب هست، بی هیچ تداومی... و دوباره به اعماق فرو می‌روم.
گاه هم تلاش می‌کنم کارهایی انجام بدهم که در مواقع معمول انجام می‌دادم. امید می‌بندم که شاید بشود از بیرون به درون راهی جست... دلقک‌وار و مضحک است. بدتر از همه غیرقابل توضیح بودن آن است. هرچند گمانم بر این است که کمابیش برای همه تجربه‌ای آشنا است.
گاهی خواب خوبی می‌بینم. همه‌چیز روبراه است و من غرق در شادی و آرامش هستم. در دنیایی هستم که هیچ ربطی به این دنیای پر از نیرنگ و بدخواهی اطرافم ندارد. درست از زمانی که می‌فهمم در شرف بیدار شدنم، تا جایی که می‌توانم این وصل مجدد را به تعویق می‌اندازم. لجوجانه چشمانم را می‌بندم و تکان نمی‌خورم. سعی می‌کنم بر آن‌چه دیده‌ام تمرکز کنم و اگر بخت یاری کند، دوباره در آن غرق شوم. ولی زیاد طولی نمی‌کشد. چشمانم را باز می‌کنم و دوباره من اینجا هستم. توی همین شهر پررخوت و کسل‌کننده... و بین همین آدم‌های ...
حواسم هست که نباید پر دور رفت. باید صبورانه این رفتارهای عجیب و غریب را تحمل کرد و امیدوار بود.

اندر احوالات IELTS

این انگلیسی‌ها با آن چشم‌های چپشان، عجب فهم و کمالاتی دارند. با همین سئوالهای ساده، صاف و پوست‌کنده به آدم حالی می‌کنند که جات درست همون جائیه که الان هستی! در تمام عمرم تا این حد احساس جهان سومی بهم دست نداده‌بود. در مورد همه‌چیز باید نظر داشته باشی و یکin my opinion هم بچسبونی اول جمله‌ات! آخه بعد از این همه سال که هیچ‌کس نظر ما را نپرسیده و اصل هنرمون در بی‌نظری تمام و کمال بوده، مگه میشه یک شبه در همه موردی اظهارنظر کرد؟!
ایییییییی! چی بگم که این امتحان بی‌پدر و مادر دوباره همه مصیبت‌های ریز و درشت زندگی را آورد جلوی چشمم. تابحال نمی‌دونسنم تا این حد محروم و رنج‌کشیده‌ام! به جای امتحان باید برم شرح مصیبت بدم!
IELTS داده‌هاش می‌دونن من چی میگم! تجسم می‌کنم که خانم یا آقای ممتحن بعد از شنیدن جواب‌های سوزناک و صادقانه من در حالی که با تاثر و البته با ظرافت یواشکی اشک‌هاشو پاک می‌کنه با محبت بدرقه‌ام می‌کنه و یک نمره 9 خوشگل هم می‌گذاره پای ورقه کذائیه ارزشیابیش!
فکرش را بکنید! هنوز بابا و ننه‌مون نمی‌دونن علائق و عادت‌های درس‌خوندنمون چیه، بعد اینها انتخاب هم‌اتاقی را واگذار می‌کنند به مسئولین، چون طبق فرم‌هایی که پر کردند، اونها بهتر می‌دونند کی برای هم‌اتاقی شدن با کی مناسبتره! بی‌اختیار اون هم‌اتاقیم که همیشه تا شعاع 2 متر اطراف تختش متعلقاتش ریخته بود، میاد جلوی چشمم. یا اون‌یکی که چون مدام در حال مدیتیشن و یوگا بود باید آهسته می‌یومدی و می‌رفتی تا مبادا تمرکز خانوم به‌هم بخوره! دیوونه‌خونه‌ای بود واسه خودش.
اینها می‌روند رستوران، غذاش خوب نیست، می‌شینن نامه می‌نویسن و صورت‌حساب را هم بهش اتچ می‌کنن تا پولشون را پس بفرسته! من قبل از این‌که نامه نمونه را بخونم شروع کردم نوشتن که آره آقا این غذاتون زیاد خوب نبود و ما کمی گلاب به روتون حالمون بد شد ولی الان بهتریم و اگه می‌تونین یه کمی بیشتر روی کیفیت غذاهاتون نظارت کنین و بعد هم با کلی تشکر و سلام صلوات ختمش کرده‌بودم. وقتی نامه نمونه را خوندم آه از نهادم براومد. ما کجا، اینها کجا!
Listening ها را که دیگه نگو و نپرس. چقدر احترام، چقدر انسانیت، چقدر ظرافت...؟ اگه ما آدمیم، پس اینها کین؟ اگه اینها آدمن، پس ما ...؟

دلتنگی

این که احساس کنی کسی به تو اعتماد دارد و نگاهش به تو است که چگونه راه می‌جویی، کمکت می‌کند که دورتر و بهتر ببینی. در تمام این سالیانی که مردان بار تصمیم‌گیری‌ها را بر دوش کشیده‌اند ( کاری به این مسئله ندارم که دلخواه زنان بوده‌است یا خیر) ناگزیز از این می‌شده‌اند که دورتر و عمیق‌تر ببینند. ضرورتی بوده‌است برای ادامه حیاتشان. فمینیست‌ها بر من ببخشند، دارم احتمالات را بررسی می‌کنم. خدا می‌داند که تعداد زنانی که دورتر از حوزه شخصی زندگیشان را نمی‌بینند در زندگیم تا چه حد بیشتر بوده‌است.
ازدواج گویی یک نوع انتقال قدرت و بصیرت از پدر به شوهر بوده‌است. البته که سپردن بار مسئولیت به دیگران بسیار مقبول‌تر است! از این که می‌بینم زنانی هم که ادعای تفکر و روشن‌بینی دارند، باز چشمشان به دهان مرد است، دلم می‌گیرد. چرا رسیدن به یک تعادل و همفکری تا این حد سخت است؟ چرا یاد نمی‌گیریم چگونه باید با یکدیگر موضوع‌ها را حلاجی کرد و راه جست؟ چقدر راه مانده تا یک ارتباط منطقی، بالنده و شکوفا بین زنان و مردان این مرز و بوم پرگهر شکل بگیرد؟
تغییری که بوجود آمده‌است بیشتر در حد تساوی قدرت نان‌آوری است. می‌توانیم به خود ببالیم که کم و بیش سهمی از تامین مالی زندگی را به عهده گرفته‌ایم، ولی آیا این کافی است؟
در حق خودمان کوتاهی کرده‌ایم اگر به همین بسنده‌کنیم. ای کاش توانائیهایمان را برای روز مبادا ذخیره نمی‌کردیم!

غبار می‌گیرم و اشک می‌ریزم... واین قصه هر روز من است... می‌شویم و سامان می‌دهم... و این حدیث تکراری هر روز من است... دور و برم را پر می‌کنم از عکسهای روزهای رفته... و این کار هر روز من است... فکر رفتن را در ذهن می‌پرورانم... و این سودای هر روز من است... می‌شکنم بال‌هایم را و دود می‌دهم آرزوهایم را... و این قصه امروز من است...

محض این‌که دست خالی برنگردید!


View from Le Falgoux, originally uploaded by florriebassingbourn.

آخه من دارم درس می‌خونم مثلا.

خاطره

حتم دارم برای خیلی از شماها هم پیش آمده که خاطره‌هایی از زمان کودکیتان بارها و بارها بر افکارتان سایه افکند و چه بسا مهمان خوابهایتان شود. از آخرین سالی که در آبادان بودیم، خاطره‌ای دارم که هر بار به یادش می‌افتم، طعم گسش را حی و حاضر احساس می‌کنم. یادم می‌آید که آن زمان همواره در کیف کوچکی بشقاب و قاشق به همراه داشتیم که به گمانم نشان آن است که بساط خورد و خوراکمان در مدرسه همواره روبراه بوده‌است. یادم می‌آید کیف پارچه‌ای بشقاب من قرمزرنگ بود که نامم با رنگ زرد و با سلیقه تمام بر روی آن گلدوزی شده‌بود.
نمی‌دانم چه شیطانی در جلدم رفته‌بود که مرا واداشت شوخی ناجوانمرادانه‌ای با همکلاسیم بکنم. ماجرا این است که من به خیال این‌که شوخی خوشمزه‌ای است، درست موقعی که دوستم قصد نشستن داشت، صندلی را از زیرش کشیدم و بنده‌خدا با صدای مهیبی پخش زمین شد که بعد معلوم شد بخشی از صدا مربوط به شکسته‌شدن بشقابش بوده‌است! نمی‌دانم من متوجه کیف کوچکش که روی شانه‌هایش انداخته بود، شده‌بودم یا خیر.
تنها یادم می‌آید که مبهوت و وحشت‌زده به چهره گریان و دردناکش نگاه‌می‌کردم و اولین عکس‌العملی که انجام دادم این بود که با سرعت هر چه تمامتر خودم را به کلاسی که مادرم در آن درس می‌داد، رساندم و در آن‌جا پناهنده‌شدم. حتم دارم که عذرخواهی در کار نبود. نه این که شرمنده‌نباشم. به گمانم جرات این کار را نداشتم. مدام چهره عصبانی همکلاسیم جلو چشمم بود و احساس گناه رهایم نمی‌کرد. نمی‌دانم او چه تصوری از من در ذهن خود نگه‌داشت. شاید دختر لوس و بی‌ادب خانم معلم!
ای کاش پیدایش می‌کردم و می‌گفتم که چقدر متاسفم. شاید طعم تلخ این خاطره از میان برود. نامش" آرش" بود.
برای رفع وجدان‌درد به یک عدد آرش بشقاب شکسته نیازمندیم.

نامه

امروز داشتم برای یکی از دوستانم که چندان میانه‌ای با اینترنت ندارد، نامه می‌نوشتم که دو نکته به ذهنم رسید. اول اینکه چقدر خطم بد شده و با چند خط نوشتن دستم درد می‌گیرد و دیگر اینکه چقدر دلم برای دیدن دست‌خط دوستانم تنگ شده‌است. دلم برای دیدن برگه‌ای که هر فشار قلم ردی از احساس صاحب قلم بر آن گذاشته و هر گوشه‌اش نشانی از آن یار آشنا دارد، تنگ شده‌است.
از این دوستم که باعث شد به یاد این نکات بیافتم، در دل ممنون شدم. هوس کرده‌ام بعد از این، گاه‌گاهی تنبلی حاصل از این پیشرفت تکنولوژی را به دور افکنده و بازگردم به همان سیاق پیشین.
یادم آمد که به همراه هر نامه کاریکاتوری هم که تمام مفاهیم نوشته‌شده را در برداشت، می‌کشیدیم و بعد... انتظار شیرین شروع می‌شد. با وجود انتظاری که می‌کشیدیم هر بار پاکت نامه را چون معجزه‌ای خارج از انتظار تحویل می‌گرفتیم. چه لذت سرشاری...
وای به وقتی که نامه از چهار صفحه کمتر بود! باران سرزنشها و اتهامها بود که نثار هم می‌کردیم. باید به یاد بیاورم آن جعبه نارنجی عزیز را در کدام کارتن جا داده‌ام وگرنه باید تمام کارتن‌های انباری را زیر و رو کنم. به امید لذتهایی که در آینده قرار است نصیبم شود، عجالتا لذتهای قدیمی را نشخوار می‌کنم!

وسوسه نوشتن

واقعا نمی‌دانم در مسیری که کلمات از ذهنم تا دستهایم می‌پیمایند چه اتفاقاتی رخ می‌دهد که اندیشه‌هایی چنان شوخ و با اندکی تلخی به گاه نوشتن چنین تلخ و گاه فاجعه‌آمیز به نظر می‌رسند که حتی پس از پاک‌کردن آن‌چه نوشته‌ام، طعم تلخ آن هم‌چنان در ذهنم باقی می‌ماند.
بی‌شک اگر امکان آن وجود داشت که از ذهنم پرینتی تهیه‌شود، جنبه‌های طنز قضیه پررنگتر و غالب‌ به نظر می‌رسید. می‌دانم که در مجموع آدم چندان شادی به حساب نمی‌آیم. بیشتر شاید درخود فرورفته و کمی تلخ، ولی اصرار دارم که بگویم درونم اغلب بر همین منوال نیست. بیشتر خاموشم، زیرا از فن سخنوری به شدت بی‌نصیبم. مگر زمانی که به دفاع از چیزی یا کسی که برایم عزیز است مشغولم. این را به تجربه فهمیده‌ام. در سایر موارد اغلب در بیان آن‌چه در ذهنم می‌گذرد، الکنم. کلمات مناسب را به راحتی پیدا نمی‌کنم و شاید از همین باب است که مفهوم گفته‌هایم از لابلای آن‌همه کلمات و جملات جویده و ناقص گاه پریشان و دور از مقصود واقعیم است. مرتکب نوشتن شدم، گفتم شاید به این ترتیب این مانع را از میان برداشته‌باشم. اما به نظرم چندان تغییری بوجود نیامده‌است. اگر در این حالت کلمات مناسب را پیدا می‌کنم برای نوشتنشان در معذورات قرار می‌گیرم. بعد با خود فکر می‌کنم اصولا چه اصراری است که دیگران نیز از آن‌چه در مغز کوچکم می‌گذرد، اطلاع پیدا کنند. این وسوسه‌ای بود که این دنیای مجازی به جانم انداخت. وسوسه آن‌که دیگران را در این دنیای پر راز و رمز که بیشتر نامکشوف باقی مانده، سهیم کنم. ناموفقم، زیرا طبیعت واقعیم این نیست. تنها معدود افرادی که تا حدی به روحم نزدیک شده‌اند، شراره‌هایی از آن را دیده‌اند و ... همین کافی‌است.
باید از این وسوسه چشم بپوشم. کاری بیهوده‌است. تنها به بدفهمی‌ها و سوء‌تعبیرها دامن می‌زند.
از نقطه ضعف‌هایم می‌گویم، زیرا با بر زبان آوردنشان، از وجودشان بیشتر مطمئن می‌شوم. وجودشان را بیشتر حس می‌کنم. و اگر نتوانم رفعشان کنم، دست‌کم در عنوان کردنشان عذری نهفته‌است، در برابر کسانی که از این رهگذر گزندی برده‌اند. شاید در ناخودآگاه کمی هم آلوده به این معنی باشد که کسی پیدا شود که انکار کند و بگوید که چنین نیست و تو خود بهتر از آنی که می‌گویی. چنان که دوستی می‌گفت. اما هرچه در خود می‌کاوم هیچ‌گاه از چنین دلداریهایی به آرامش و اطمینان دست پیدا‌ نکرده‌ام. زیرا اگرچه خیلی چیزها را از دیگران پنهان کرده‌ام، ولی دست‌کم با خودم صادق بوده‌ام. البته تا جایی که توانسته‌ام.

Weekend
شنبه را
با تیغی از جنس بردباری
تکه تکه می کنم
و یک‌شنبه را
- بی هیچ درنگی ـ
می سوزانم با آه.
دوشنبه‌ی وحشی را
که در شیب تنهایی
رام می‌کنم با چند قطره آب شور،
دیگر برای کشتن سه‌شنبه
تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،
مگر دعا.
و بعد
دیوانه‌وار بوسه می‌زنم
بر معبد دست‌های چهارشنبه
که از فرط همسایگی‌ات
بوی نور می دهند.
و این‌ها و این همه
تنها برای تو
ای نشسته در شب شتابناک آدینه!
مصطفی مستور

بی‌خبری

ذهنم را مدام مشغول نگه‌می‌دارم. یا رمان می‌خوانم یا لغت‌های تازه را یک جایی لابلای سلول‌های خاکستری تحلیل‌رفته جا می‌دهم. روش خوبی‌است. از مدام تحلیل‌کردن و دست و پا زدن در بین زمین و هوا بهتر است. مدتی‌است که از خودم زیاد خبری ندارم و این خیلی خوب‌است. می‌گویند بی‌خبری، خوش خبری است!‌
بار دیگر غرق در اعجاز کتاب‌ها می‌شوم. می‌شود صد بار زندگی‌کرد. در حال و هوایی صدها بار دورتر از خود. در درون خودم مجموعه‌ای از تمام زن‌های دنیا را باز می‌یابم. گاهی این زن مثل امروز دل‌تنگ است و سخت هوای کودکی را دارد که هرگز زاده‌نشده‌است.
به جنگ عقل و احساسم میدان نمی‌دهم. پیش به سوی فراموشی...
کتاب‌های جدیدم هنوز در راهند. عجالتا وبگردی می‌کنیم.

با این مذهب و فرهنگ دست و پاگیری که مجالی برای ابراز احساسات و انگیزه‌های واقعی باقی نمی‌گذارد، زندگی واقعی یک جورهایی زیرپوستی در جریان است. در نهانی‌ترین قسمت‌های وجود و پنهان از چشم اغیار که شامل همگان است. اگر درنهان خواسته‌ها، اندیشه‌ها و تمایلات عادی و طبیعی هم در جریان باشد، آن‌چه در بیرون نمود دارد اغلب غریب، غیرمعمول و گاه فراانسانی است. در این انفجار جمعیت برای به چشم آمدن باید تلاشی افزون داشت... خاص بود... وارونه زندگی کرد... ساختارشکنی‌کرد!( واژه محبوب سالکان این راه ) خلاصه که همه می‌خواهند به نوعی متفاوت باشند بلکه در این بلبشو به چشم آیند، در خاطره‌ها بمانند وجمله‌های قصارشان نقل محافل شود.
این‌همه را گفتم و راست این است که از خودم دلخورم... سخت دلخورم... خواهم گفت چرا ... ولی... شاید وقتی دیگر...

قار قار

امروز از سر دلتنگی تنها می‌خواهم از پرنده محبوب و سخت مغضوبم حرف بزنم. پرنده‌ای که نوایش برایم یادآور آرامش و اطمینان‌خاطر است و در این شهر شمالی که چند سال است به ناگزیر در آن مانده‌ام، اثری از آثارش نیست. بی‌شک هرکدام از ما مکانی خیال‌آفرین و لذت‌بخش را در ذهن خود متصوریم و در زمانی که به آرامش نیازمندیم تنها با بستن چشمهایمان خود را همان‌جا بازمی‌یابیم. این مکان برای من باغ مصفایی است که نهری باریک از میانه آن گذر می‌کند و صدای قارقار کلاغ‌ها هر از گاهی سکوت لذت‌بخشش را درهم‌می‌شکند.
به‌یاد می‌آورم که چند سال پیش به همین نیت به جلسه نقد اولین کتاب آقای محمودی رفتم تا از ارادتی که ایشان به پرنده محبوبم دارند، قدردانی کنم . هرچند که در جمع آن‌همه شاعر و نویسنده سخت جوگیر شده و جرات ابراز نظر نیافتم! *
نمی‌دانم چرا شوم و بدصدایش می‌دانند و رنگ زیبایش را که صد البته رنگ انتخابی شیک‌ترین لباسهایشان هم هست، بدیمن قلمداد می‌کنند. فقط می‌دانم دلم برای صدایش تنگ شده است. چرا این جا کلاغ ندارد؟
*"وقتی آهسته حرف می‌زنیم المیرا خواب است"

عاشقانه

به خاطر رنجی که می‌بری و رنجی که بردم و به یاد صدای غمگین و عاشق زنی که واگویه می‌کرد:
من عاشق توام یعنی
حجمی که درد می‌کند، از سرم بزرگتر
است.
×××
وقتی دنیا در چشم پف کرده‌ی من گشاد می‌شود
از تو خیالی، سایه می‌زندش
تا آفتاب و رویا دست خالی‌اند
برق، تشعشع می‌کند از من
عتیقه‌ها، راه و رسم زندگی بلدند
مرکوب عشق از بلندای آبشار( در جای دیگر) سقوط می‌کند
تولد از غارش بیرون می‌آید و کوه به کوه پرت می‌شود
یک قاچ از خورشید مثل نعل گداخته، کف پایم می‌چسبد
جیغ تازه‌ای، انگار سیخی به تنش فرو کنند
هوا را رم می‌دهد.
تا هی بی‌شرف جیغ می‌زند
من فرصت دارم فقط، دنبالش بروم
وصد سال بعد، از انتظار تو برگردم
دستی از طبقه‌ی هفتم، روی خیابان پل می‌شود
اجنه‌ی رنگ به‌رنگ، پرهایشان را روی غبار می‌تکانند
پولک سبزی از پای یکی‌شان کنده ‌می‌شود
من عاشق توام یعنی
حجمی که درد می‌کند، از سرم بزرگتر
است.
فولاد قشنگ تر جوجه می‌شود
خانه‌های جوجه‌ای جیک جیک می‌کنند
(اما افرادی که روی جوجه‌ها خم می‌شوند
مدت‌ها فقط سر تکان می‌دهند و بی‌شرفی
می‌کنند)
من عاشق توام یعنی
هیچوقت، جز در خیال تو، من معنی
نمی‌دهم.
افتاده‌ام روی لبه‌ی کاغذ
یک نیمه‌ام آویزان، نیمه دیگرم به تو می‌ساید
وقتی بیدار شوی در چشم ‌های پف کرده
سایه خواهی‌زد از خیال، روی دنیا
من همه‌ی سعی‌ام را کرده‌ام
که در جهان بهتری، از خواب برخیزم.
حوصله‌ام سر رفته از نبودنت
( با بی‌خوابی و نور زرد هم بی‌رابطه نیست
و با فردا، که صداهای خود را دارد.)
حالا که خیالم را پس نمی‌دهی
چشمم را می‌بندم
و بدنبال تو محو می‌شوم.
عباس حبیبی بدرآبادی

مرثیه‌ای برای یک فامیل

باید حسابی در ذهنم کندوکاو کنم تا خاطره‌های دور در ذهنم شفاف شوند. خیلی دور شده‌اند. دلم می‌خواهد بدانم از کجا شروع ‌شد. چاله‌های کوچک سوء‌تفاهمات و اختلافهای معمولتان چگونه به چنین چاه ویلی ختم شد؟ برمی‌گردم به خیلی قبل... زمانی که همه‌چیز به نظر خوب و سرشار از تفاهم می‌رسید.
ما کوچکترها با هم خیلی خوش بودیم و شماها نیز... به گمانم خوب با هم کنار می‌آمدید. شاد بودید و مهربان. حداقل از دید کودکانه ما همه‌چیز جفت و جور و میزان بود. سمبل دور هم جمع‌شدن و خوش بودنتان به گمانم همان عکس دسته‌جمعی جزیره مینو است. آن موقع حتما با هم خوب بوده‌اید، نبوده‌اید؟ توی عکس که این‌طور به نظر می‌رسد. همه کنار هم ایستاده‌اید، تنگ هم و چشم‌هایتان شاد و مخملی است.
چه رازی در پس پرده‌تان بود که کار به این‌جا کشید؟ ما نبودیم؟ آن طلسم‌های کوچکی که با بزرگ‌شدنمان راههای ارتباطی کوچک بین شماها را تنگ و تنگ‌تر کردیم؟ دیگر خیلی بزرگ‌ شده‌بودیم و شماها به گمانم دیگر به ندرت همدیگر را می‌دیدید. انگار که راز شرم‌آوری میانتان بود که روی دیدن همدیگر را نداشتید. چیزی بود که در ما کوچکترها هم ریشه کرد، جوانه زد و بزرگ شد. ما یکی یکی می‌رفتیم که زندگی خودمان را بسازیم. آن موقع به گمانم دعای خیرتان را هم بدرقه راهمان کردید. گیرم بی‌تاثیر!
آینده صاف و روشنی که در خیال برای خودمان رقم زده‌بودیم به تراژدی‌های شخصیمان بدل شد که ما را به تمامی درگیر خود کرد. مات و مبهوت مانده‌بودیم. غرقابی بود که ما را یکی پس از دیگری در خود می‌گرفت. سرچشمه از کجا بود؟
گاه که در گوشه دنجی به دنبال چرایی‌ها می‌گردم، تصاویر نا واضح و مخدوش شما در پس‌زمینه ذهنم ظاهر می‌شود. نقشی داشتید که این‌چنین مرموز و خاموش نگاه می‌کنید؟
نمی‌دانم...

این چندمین‌بار بود که می‌‌آمد، اشک‌باران و مویه‌کنان. خیلی تلاش کرد که چون همیشه مرا به رقت‌آورد. به همدردی وادارد و چون همیشه اندک انرژی باقی‌مانده پایان روزم را بمکد. خوب ته‌و ‌توی قلبم را گشتم. دریغ از سر سوزنی دلسوزی و حس همدردی. جز آن‌که جعبه دستمال کاغذی را پیش رویش بگذارم و توصیه جدی کنم که پیش مشاور برود، هیچ‌کار دیگری نکردم. تنها صبورانه منتظر ماندم تا برود. وسط آه و ناله‌هایش حواسش بود که تا صدایی بیاید، بپرد از چشمی در نگاه کند که خدای نکرده بی اطلاع ایشان عبور و مروری صورت نگیرد! از بی‌تفاوتیم ماتش برده‌بود. کنجکاوانه وراندازم می‌کرد، آن‌قدر که اشک‌نیم‌بندش بند آمد! گفت یک کتابی بده، بخوانم حالم بهتر شود. " وجدان زنو" را دادم، بلکه مفید افتد! کتاب را برداشت، دماغش را گرفت و با لب و لوچه آویزان تشریفش را برد.
تنها عامل موفقیتم یاد‌آوری مدام بدجنسی‌ها و فضولی‌ها و صفحه‌هایی بود که پشت‌سر همه‌مان می‌گذاشت. یاد می‌گیرم که دل سخت کنم.
دل سخت می‌کنیم!

نقاب

فهم این نکته که اغلب به واسطه نقاب‌هایی که برای خود برگزیده‌ایم، مورد پذیرش نزدیکانمان قرار می‌گیریم، غم‌انگیز و ناامید‌کننده‌است. در لحظات وادادگی روحی است که به آن‌چه در واقع هستیم، نزدیکتر می‌شویم. همان زمانی که نزدیکان دلسوز می‌پرسند" تو را چه‌شده؟" ، "حالت خوش نیست؟" که فی‌الواقع ترجمه‌اش می‌شود " چرا نقشت را خوب بازی نمی‌کنی؟" ، " پاشو تا تماشاچی‌ها هو نکردند تو را" .
برمی‌خیزی با خشمی و اندوهی در دل و ادامه می‌دهی نمایش زندگی را هم‌چنان صبور، مهربان و پذیرنده...

بختک

بر هر آن‌چه که در مواقع معمول سرسری از آن می‌گذرم، چنگ می‌اندازم. به دنبال کلامی رهگشا و استعاره‌ای غریب می‌گردم که پاسخی باشد بر تشویش چند وقته‌ام. آنقدر به مرگ می‌اندیشم که گویی می‌خواهم نبودنم را زندگی کنم. نیک می‌دانم بخش اعظم این هراس از وقوف به آن است که هدر داده‌ام، هر آنچه که داشته و نداشته‌ام. به گمانم آنقدر در این نقش فرو رفتم که امروز پس از مدت‌ها بختک به سراغم آمد. متفاوت‌تر از همیشه و با یقین به آن‌که غریبه‌ای در منزل است که قصد آزار دارد. تلاش توان‌فرسایم را برای غلبه به آن آغاز کردم. صدای همهمه‌ای را می‌شنیدم که چون موج دریا بالا و پائین می‌شد. در همان احوالات نگران بودم که مبادا دست و پا زدنم را دیده‌باشد و زودتر به سراغم بیاید. خسته و بی‌جان بر آن فائق شدم. چه بود این؟
آیا لحظات پیش از مرگ نیز چنین است، با این تفاوت که در برابر آن تسلیم محض خواهم‌بود و سرانجام او بر من فائق خواهد‌شد؟
بدان می‌اندیشم که اگر زمان رفتن را می‌دانستم چه تغییری در زندگیم می‌دادم. از آنچه باقی مانده‌بود، کام می‌گرفتم و یا از وحشت نزدیکی آن زودتر از زود جان به جان آفرین تسلیم می‌کردم؟

بعضی‌ها در ذهن خود از آدم توقعاتی دارند که (صد البته روح بی‌نوای ما از آن خبردار نیست) در صورت برآورده‌نشدن آن‌ها رفتارهایی خاص پیشه می‌گیرند و حیران می‌مانی که این چه بازی است؟
راهش این است که آنان را به خود واگذار کنی، به این امید که بلکه روزی این سوء‌تفاهم مضحک برطرف گردد و نه اینکه ذهن خود را درگیر این ماجرا کنی که چرا و چطور؟ با تو هستم... گوش می‌کنی؟!

زبان نگاه

به یاد 17فروردین82، ساعت 5 عصر!
نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من وتوست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش،ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت‌و‌گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌عقل
هر کجا نامه‌عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
ه. ا. سایه

بیدار می‌شوم... با تپش‌های قلبی که انگاردیگر در قفس تنگش جای نمی‌گیرد...مضطربم...نمی‌توانم پیدایت کنم...با شتاب بررسی می‌کنم که امروز چه روزی است و چه نسبتی دارد با آن موعد منحوس... خودش است... دیگر تاب ندارم... کجایی تو؟
خدایا دیگر ضعیف‌تر از آنم که تاب بیاورم این نگرانی‌های کشنده را...

سفر

چه لذتی داشت این سفر به سرزمین کودکی‌ها. زنده‌کردن خاطره‌های دور و قدیمی، بر‌آورده‌شدن آرزوهایی بس کوچک، اما دور از دسترس. جگر‌خوردن زیر پل خرمشهر، قدم‌زدن در کنارکارون، بوی گس پالایشگاه را با تمام وجود نفس کشیدن، گم‌شدن در هیاهوی پرشور خیابان امیری و با چشمانی نمناک گشتن به دنبال هر آنچه که نشانی دارد از آن روزهای دور. از آن بچگی‌های بی‌دغدغه و پر نشاط، از آن روزهایی که زندگی گویی جشن بزرگی بود و ما میهمانان افتخاری آن. گمان نکنم در این گفته‌ام اغراقی باشد اگر بگویم مردمی چنین خون‌گرم و مهربان را در کمتر جایی از ایران می‌توان یافت. با این همه خرابی‌های به‌جامانده از جنگ، این‌همه نابسامانی و ویرانی، مگر چه چیز دیگر جز این می‌تواند این چنین جاذبه‌ای داشته ‌باشد؟ تنها اقامتی کوتاه در اقلیم جنوب کافی است تا تمام عمر جاذبه آن در وجود آدم بماند و خاطره خوشِ همنشینی با آنان را هرگز از یاد نبرد.
پیش از این ترجیح می‌دادم وضعیت کنونی شهر را نبینم تا آن‌چه از گذشته در ذهنم است دست‌نخورده باقی بماند. اما دیگر چنین گمانی ندارم. آن‌چه اصل بود، به‌جا مانده و آن همانی است که پیشتر گفتم ...

بحران را به آرامی پشت‌سر می‌گذارم. نمی‌دانم تاثیر هیجان سفری است که در پیش دارم و یا از قدم‌های نورسیده بهار، که اندکی تعادل و آرامش به وجودم باز‌گشته ‌است. در هر‌حال بیش از آن که در حال زندگی‌کنم، در آینده‌ای نه چندان دور سیر می‌کنم. روحم پیشاپیش در سرزمینی دور که مالامال از خاطره‌هایی عزیز است، در گردش است. و چه به موقع از راه می‌رسد این بهار. با این هجوم اتفاقات ناخوشایند و این خستگی روحی، شاید سفر تنها راه انصراف‌خاطر باشد.
به گمانم حتی زیستن در محیطی زیبا و چشم‌نواز( که البته توصیفی از محل زندگیم نیست!) به سبب افتادن در ورطه تکرار و عادت، مانع آن تاثیر جادویی و شگفت‌انگیز طبیعت می‌شود. هرچه چشم بیشتر عادت می‌کند، بیشتر غافل می‌شود و فارغ، از همه آن معجزات کوچک و بزرگی که در چند قدمی‌اش رخ می‌دهد.
و حتی غافل از درختان ساده‌لوحی که بسیار زود هنگام و به اندک نسیم گرمی، به هوای آمدن بهار شکوفه می‌کنند و ...

بحران

پیش از این نیز بارها گفته‌بودم، گه‌گاه دچار حالاتی می‌شوم که حساسیت و ریزبینی معمولم را نسبت به مسائل پیرامونم دو‌چندان می‌کند. خود را و آدم‌های اطرافم را سخت برهنه و بی‌نقاب می‌بینم. آنچه می‌بینم چون بار سنگینی خارج از توان بر دوشم سنگینی می‌کند. در چنین مواقعی است که عمیقا انزوای چند ساله‌ام را درک و تایید می‌کنم. تلاشم را برای دوری‌جستن از آدم‌ها و فرار از هر موقعیتی که مرا ناگزیر از ارتباط نزدیک‌تری با ایشان گرداند.
واقعیت این است که من آدم ضعیفی هستم. شجاعت و شهامت رویارویی با دیگران را بدانگونه که حقیقتا هستند، ندارم. برای ارتباط برقرار کردن با دیگران اغلب ناچارم که آنان را به صفاتی که فاقد آن هستند، بیارایم و این همه با نیاز کشنده‌ام به صداقت و بی‌پیرایگی در تناقض است.
از این که در این دوران عیوب و ناهنجاری‌ها چنین آشکار در نظرم جلوه می‌کنند و تا مدتی جنبه‌های مثبت را از دید سخت‌گیرم، پنهان می‌کنند، از خودم ناراضی و ناخشنودم. می‌دانم که اگر امکان آن وجود داشت که به طور کامل از دیدن همه‌گونه آدمیزادی محروم بمانم، زیاد دوام نمی‌آوردم و بعد از کوتاه زمانی به دو به میان‌ آن‌ها باز می‌گشتم. پس چرا یاد نمی‌گیرم که با کمی سهولت و آسان‌گیری گذران کنم؟ می‌دانم که یک دلیل عمده عدم اعتماد به نفس خودم نیز به همین مسئله برمی‌گردد. چون به خود نیز نمی‌بخشم و اغلب اوقات به خود نیز سخت‌تر می‌گیرم. عجالتا باید بگذارم این بحران نیز بگذرد.

اعتراف

بازی به اینجا هم رسیده و من هم سعی می کنم ادامه اش بدهم. هرچند من همواره در حال اعتراف کردن هستم اما حقیقتش رازهای مگوی من بدجوری مگو هستند! می گردم کم خطرترینشان را انتخاب کنم.
1.عاشق آشپزی هستم و اگر پروای قضاوت دیگران نبود، حتما تا بحال یک رستورانی، چیزی راه انداخته بودم.
2. اغلب یواشکی شکلاتهای مورد علاقه ام را تنها تنها می خورم و وقتی همراه از کار برمی گردد با تظاهر به رعایت عدل و انصاف تقسیم بر 2اش می کنم!
3.حافظه ام به طرز فجیعی در حال اضمحلال است .
4. مثل مرتیا اغلب متهم به بی معرفتی هستم . خودم هم معترفم و متاسف از این بابت. نمی دانم چطور می شود که خیلی از آدم هایی که به گمانم واقعا دوستشان دارم را می توانم برای مدتهای مدیدی از یاد ببرم!
5.هر وقت سئوالی از من می کنند با کلی توضیحهای اضافه جواب می دم . آن هم با یک لحن پوزش خواهانه! کلی از این بابت ناراحتم و مدام خودم را سرزنش می کنم.
بسه دیگه!
از وبلاگیون محترم به شرح زیر دعوت می کنم وارد گود شوند:
سکوت-آماریستیکس-آبادان روزی روزگاری- پژواک های خاموش و برادرزاده عزیزم:روی زمین قدم گذاشتیم
والسلام

خیلی دلم می خواهد بتوانم در مورد افکاری که مدام توی سرم وول می خورند اینجا چیزی بنویسم. بلکه تاثیرشان کم شود. این اتفاقی است که اغلب می افتد. وقتی می نویسم، به بی پایگی و بی موردی خیلی از افکارم هم پی می برم. ناچارم اقرار کنم که مدتی است به نحو بدی عوض شده ام. محافظه کار و بزدل شده ام. مدام دارم خودم را می پایم و مراقب حرف زدنم هستم. بعد از هر برخوردی و دور هم بودنی که البته کم اتفاق می افتد، حرفهایم را صدبار مرور می کنم. نگران حرف و نظر این و آن شده ام. اعتماد به نفسم خیلی لاغر شده است. تبدیل به آدمی شده ام که اصلا دوست ندارم. بیش از آن که از خودم سلب اعتماد کنم، به دیگران بی اعتماد شده ام. دلم هوای تازه می خواهد. کمی دوری از همه چیز و بالاخره آرامش...
باید در مورد خیلی چیزها تجدید نظر کنم. راهی پیدا کنم که دوباره شهامت از دست رفته را برگرداند. شهامت خود بودن، زنده بودن و زندگی کردن...
ای کاش تا این حد کمال طلب نبودم. کمال طلبی مرضی است که اگر به آن مبتلا شوی، به این سادگی دست از سرت برنمی دارد. شنیده بودم هرچه بگذرد، نوعی چشم پوشی و سهل گیری در آدم به وجود می آید. اتفاقی که در مورد من نیافتاد. برعکس نکته سنج تر و سخت گیر تر می شوم. خدا می داند اگر عمری باشد، سر آخر کارم به کجا خواهد کشید!
پی نوشت: این یادداشت چند روزی در کیفم مانده بود و در پست کردن آن تردید داشتم. زیرا به گمانم اوضاع به این وخامت هم نیست. طبق عادت کمکی هم بزرگ نمایی کرده ام. ولی به هر رو دغدغه های این روزهای من است و شرح حالی در باب غیبت چند ماهه ام!

از آنجایی که اغلب برای عوض کردن شرایط پیرامونم و یا بهبود آن دستم کوتاه بوده، راهی جز پایین آوردن سطح توقعاتم نیافته ام. آنقدر در این راه مداومت به خرج داده ام که گاه حتی متوجه کمبودها و نواقص نمی شوم. می دانم که راه خوبی نیست. پاک کردن صورت مسئله است. اما از راه به راه غر زدن چه بسا بهتر باشد. بارها به خود می گویم، در رابطه با فلان موضوع اگر کاری از دستت برمی آید، انجام بده، وگرنه بنشین سر جایت و حرف نزن و یا عباراتی در همین معنی!
اما نکته مهم در تشخیص این نکته است که آیا واقعا کاری از دستم برمی آمده و کوتاهی کردم و یا از عهده ام خارج بوده است. از این که اغلب به نتیجه اولی می رسم، احساس ناخوشایندی دارم. به تلافی آن تصمیم می گیرم برای بهتر شدن احوالاتم کاری بکنم.
برای مثال سکوت و دندان به جگر گذاشتنم در برابر همسایه فوق العاده بی ملاحظه و پرخاشگر طبقه بالا، که هر روز بعدازظهر آن بالا را به دیسکو تبدیل می کند و از پله ها آن چنان بالا و پایین می روند، که اگر ندانی گمان می کنی گله ای اسب است که افسار گسیخته به تاخت رد می شود!
بارها در ذهنم با این همسایگان محترم به بحث و مجادله پرداخته ام و گاه کار را به جاهای باریک کشانده ام، اما دم برنیاورده ام! این یک نمونه کوچک است، از مواردی که شاید اعتراض و اقدام کارساز باشد و تنها به نظاره و حرص خوردن بسنده می کنم. اینطوری نمی شود ادامه داد. باید کاری کرد...

چه راحت مى‌توانم ليستى بالابلند تهيه ‌کنم از تمام چيزهايي که بيزارم از آنها، از وعده دادن‌ها، از وقت تعيين کردن‌ها (حال براى هرچه مى‌خواهد باشد)، از اين ‌که در موقعيت‌هاي مشکل قرار بگيرم٬ از بلاتکليفى٬ از کم‌پولى٬ از آدم‌هاى بى‌مرام ... وقتي مي‌رسم به چيزهايي که به من لذت مى‌دهد٬ دستم کند مى‌شود، کار به مکث‌هاى چند دقيقه‌اى مى‌رسد ... تعدادشان به گمانم زيادتر است٬ ولى به طرز عجيبى گاه غيرقابل بيان و به طرزى باورنکردنى دوپهلو و مبهم‌اند ... براى پى‌بردن به کنه موضوعى که آن‌چنان سبب نشاط و خوشى‌ام شده٬ نياز به تعمق دارم، زيرا چه‌بسا در بطن قالبى است که به طور مشخص از آن بيزارم! چندان کندوکاوى هم نمى‌کنم، بيشتر ترجيح مى‌دهم خود را به امواج لذتى بسپارم که گاه دير به دير به سراغم مى‌آيد ... بس که موضوعات ناخوشايند فراوان و در دسترس‌اند. صد البته به زعم من.
سعى مي‌کنم زياد بر روى چيزهايي که دوست دارم و دوست ندارم٬ تکيه نکنم، شايد چون به تازگى آينه‌اى ديده‌ام که تصوير زشت خودخواهي‌هاى خود را در آن يافته‌ام ... مهم نيست که من چندان در باب افکارم داد سخن نمى‌دهم، مهم اين است که در درون خود اين ديالوگ‌ها را بارها و بارها گفته‌ام. تنها امتيازى که مى‌توانم براى خود قائل شوم٬ درک اين مطلب است که اين من فوق‌العاده جالب من، ممکن است براى ديگران به همان نسبت جالب و مجذوب‌کننده نباشد! همين نيز برايم مايه دلخوشى است ...
در حال حاضر تصور مى‌کنم اين کنار کشيدن از آدم‌ها را تا بتوانم کنار بگذارم ... نه تنها براى ادب از که آموختى، بل به خاطر خوبى‌هايي که در عمق وجود هر آدمى نهفته و براى از بين نرفتن اين تمايل به خوبى کردن که در انزوا کم‌رنگ و بلا استفاده مانده ...
بگذريم از اين حرف‌ها ... منظره‌اى که از اين پنجره کوچک مورب (در حال حاضر در اتاق زيرشيروانى نشسته‌ام) خودنمايي مى‌کند٬ حواس آدم را از پرداختن به هر موضوع ديگرى منصرف مى‌کند، نسيم خنکى که بر اين شاخه‌هاى سرسبز و پرطراوت مى‌وزد٬ انگار که آدم را با خود مى‌برد. ميل عجيبى پيدا مى‌کنم که خود را به دستان‌اش بسپارم. به دستان نوازشگرش که اکنون به نم‌نم باران نيز آغشته است.
جاى همه شما خالى ...

خواب و بیداری

رد دستش رو از زیر لحاف دنبال می کنم...کنترل دستشه... سعی می کنه زاویه درست رو پیدا کنه... باید کاملا روبروی اون دکمه قرمز کوچولو باشه... من دوباره یه ایده ناب پیدا کردم... دنبال کاغذ کاهی و خودکار می گردم... پیدا کردم و دارم می نویسم... سرشاز از لذت و هیجان نوشتن، می خوام زودتر همه اونایی رو که تو ذهنمه، بیارم رو کاغذ... همه چی ردیفه... البته هنوز تو ذهنم دارم تلاش می کنم بنویسم... نمی شه... ظاهرا زیادی تلاش کردم... ناله های نامفهومی کردم که باعث شده منو تکون بده... ای وای... پس هنوز بلند نشدم و کاغذ کاهی رو هم نیاوردم... فی الواقع هیچ حرکتی هم نکرده ام... هنوز دنباله خوابمه... خوابی سبک، که تمام وقایع رو دنبال می کنه... سعی می کنه بیدارم کنه... ولی من با سماجت به خوابم ادامه می دم... بیست ساله که این حس رو نداشتم... این لذت رو... این هیجان رو... دوباره دنبال کاغذ می گردم... مشغول نوشتنم... دیگه یادم نمیاد چی بود... چه فاجعه ای!... دوباره یکی داره تکونم می ده... سعی می کنم دوباره بخوابم... دیگه بی فایده است... تصمیم گرفته بیدارم کنه و این کار رو می کنه... بیدار می شم... تمام جرقه های نبوغ و خلاقیت خاموش شده!...همه چی پرید... حالا باید پا شم... حسش نیست... آخرین تکه های خواب پریده ام رو مزمزه می کنم... کم کم رضایت می دم که بلند شم... قبل از این که تکون بخورم، می پرسم: کاغذ کاهی داریم؟... می گه آره و زود می ره که بیاره...!

چه روزهاى عجيبى! ديروز تا اوج اندوه و نااميدى رفتم. شب را به سختى به صبح رساندم و امروز با بارش پر از لطافت باران گويى از نو زاده‌شدم. افسون‌زده به تماشاى آن نشستم. به تماشاى طراوت و سبزى شفاف برگ‌هاى تازه. آيا درختان خاطرات همه آن برگ‌هاى پير و پژمرده ساليان گذشته را در خود نگه‌مى‌دارند؟ با نگاهى به استوارى و جلوه‌فروشى‌هاى پرشکوه‌شان٬ بعيد به نظر مى‌رسد. اى کاش ما هم مى‌توانستيم هم‌چون درختان خاطرات رفته و به عدم پيوسته را به فراموشى بسپاريم. مثل آنان هر سال از نو تازه شويم. با هيئتى جديد و با همان شادابى و طراوت هر آغاز.
با زخم‌هاى چندين ساله که با اندک اشارتى گويى هنوز تازه‌اند و خون‌چکان٬ چه بايد کرد؟ چنين مى‌نمايد که به فراموشى اميدى نيست.
پس چه بهتر که دم را غنيمت شمرم. در همين لحظه که سرشار از نظاره اين طبيعت سرسبز و پرطراوتم٬ تا بشود٬ درنگ کنم.
ببار اى نم‌نم باران...

به تجربه فهمیده‌ام که هرگاه دید وسیع‌تری داشته‌ام و محدوده افکارم را فراگیرتر از دنیای کوچک خودم بسط داده‌ام، اوقات بس بهتری داشته‌ام. خدا می‌داند از همان ابتدای سال چقدر اتفاقات ناخوشایند کوچک و بزرگ برايم اتفاق افتاد، ولی هر بار با متفاوت تعبیر کردن آن از تسلیم شدن در برابر ناخوشایندی‌اش، سر باز زده‌ام.
نمی‌دانم از خوشحالی تمام شدن تعطیلات بود یا واقعا آن معجزه‌ای که در انتظارش بودم، رخ داده است. به‌هرحال با علاقه بیشتری کار می‌کنم. یک تصمیم مهم هم گرفتم که از ابتدا کاری که بوی دردسر می‌دهد، قبول نکنم. مریض‌های مسئله‌دار را سریعاً تشخیص داده و با پاس دادن به یک احمق دیگر از دستشان راحت شوم! آدم پستی هستم؟ شاید!
چاره‌ای ندارم. قریب به هشتاد درصد مریض‌های جوانی که مراجعه می‌کنند، معتاد هستند. اوايل تصور می‌کردم ایراد از تزریق‌های من است که تا این حد به بی‌حسی مقاوم‌اند. ولی به‌تدریج فهمیدم جریان چیست. واقعاً جای تاسف است. ولی چون هیچ کاری از من بر‌نمی‌آید، تنها راه برایم از سرباز کردن آنها است. بی‌هیچ تأسفی ... خب ... البته بی‌تأسف که نه ... ترجیح می‌دهم زیاد به آن فکر نکنم ... همین.
باید یک دستی هم به سر و گوش لینک‌های این بغل بکشم. یک عده‌ای به کل وبلاگ نویسی را کنار گذاشته‌اند، یک عده مثل من با پدیدار شدن ستاره هالی می‌نویسند و بعضی هم خدا به کیبوردشان قدرت بدهد که می‌ترکانند، عجیب!!!! و گذشته از شوخی چه خوب هم می‌نویسند. گاه آن‌قدر نزدیک به حرف دل آدم، که فکر می‌کنی دیگر پس از آن هر چه بنویسی، تکرار است.

پس از سال ها، دوباره سرشاز از هیجان رسیدن سال جدیدم. به کوچک ترین جزئیات با ذوق و شوق رسیدگی می کنم و مراقبم که از مراسم و مناسک عید چیزی را جا نگذارم. تنها استثنا در این میان ماهی قرمز کوچولو است که هر کار که کردم دلم رضا نداد، اسیر ببینمش.
سال خوبی است... این را حس می کنم... باید بروم...چند دقیقه دیگر بیشتر باقی نمانده...
سال نو همه شما مبارک

هر روز صبح درحينى که تمام دلايل قابل قبول در جهت خانه ماندن را در ذهن مرور مى‌کنم٬ اتوماتيک‌وار مشغول مراسم صبحگاهى مى‌شوم. اگر تا پيش از خروج از خانه دليل موجه پيدا شد که فبها‌‌المراد٬ در غير اين صورت راهم را ادامه مى‌دهم و در تمام طول راه به اين مسئله فکر مى‌کنم که چه چيزى مى‌تواند اين وضعيت غير قابل تحمل را تغيير دهد. به ياد حرف دوستم مى‌افتم ... شايد تنها يک معجزه ...
جايي خواندم که تنها افراد کم‌هوش هستند که نمى‌توانند خود را با شرايط محيط‌شان به نحوى وفق دهند. اگر اين مدعا درست باشد٬ بايد اين واقعيت تلخ را بپذيرم که از هوش بهره چندانى ندارم٬ به اين خاطر که هيچ‌گاه موفق به اين انطباق نشدم. اخيرا که غربت هم مزيد بر علت شده و جلوه موجهى به آه و ناله‌هاى بى‌پايانم بخشيده است ...
از اين که گه‌گاه هم‌دردانى پيدا مى‌کنم با بدجنسى‌ تمام خوشحال مى‌شوم! از اين که تنها نيستم ... تنها من نيستم که با سهل انگارى عمرم را هدر مى‌دهم ... دلم مى‌خواست چيز ارزشمندى در وجود خود پيدا کنم ... چيزى که محرکى شود براى خروج من از اين دنياى خواب‌آلوده ... آن‌چنان که وظيفه‌اى براى خود قائل شوم ... درگير مبارزه‌اى شوم براى به ظهور رساندن آن پديده ارزشمند ... در اين صورت شايد از جاى خود تکانى مى‌خوردم.
تنها مى‌دانم که اين استعداد کم‌نظير که قرار است کشف شود در چند جهت نيست، مثل دندانپزشکى، نواختن گيتار، اين ترجمه‌هاى حقير و کم‌مايه ... ممکن است در آشپزى باشد ... در حال حاضر تنها قلمرويي است که در آن حرفى براى زدن دارم!

لحظات شیرین سفر هنوز با من است. با چنان سماجتی در ذهن مجسم می کنم که درک زمان حال کمی مشکل می شود. و من این تعلیق در زمان و مکان را بسیار خوش می دارم. هنوز آنجا هستم، در پناه امن و آرامش خانه پدری، با یاری عزیز و قدیمی در هیاهوی پر خاطره نقش جهان، در جمع باصفای بچه های کاشان، در تو در توی پر رمز و راز آن خانه قدیمی، ... دیگر نمی دانم کجایم... ولی نه... خوب که نگاه می کنم، می بینم هنوز بر فراز ویرانه های قلعه جلالی ایستاده ام و آن چشم انداز مجذوب کننده در پیش رویم است.

همه تلاشم را می کنم تا با زندگی همان گونه که هست، کنار بیایم. قانع باشم به آن چه در اختیار دارم. قانع باشم؟ آیا تاکنون نبوده ام؟ به گمانم نتوانم در این باب نظر قاطع بدهم. گاه بیش از آن چه باید و گاه نیز بسیار زیاده خواه و کمال طلب بوده ام. سر جنگی با خود ندارم اما...
دلم می خواهد در این فرصت کوتاه و وهم آلود بودن، چیزی از آن چه در توان دارم ، از خود دریغ نکنم. کسی چه می داند چقدر وقت باقی است؟
چطور توانستم فراموش کنم؟ چطور به این سادگی از دست دادم آن همه مایه های خوشی کوچک و دل انگیز را؟ آیا همانی نیستم که تنها انعکاس نوری زیبا کافی بود تا سراسر روزش روشن شود؟
به سادگی می توانستم نبینم آن چه را که نمی خواستم ببینم و این موهبت کمی نبود. موهبتی که شاید از دست داده باشم. شاید هم جایی همین نزدیکی ها پنهان شده است و تنها نیاز است که با روحی سبکبارتر و نگاهی کمی خوش بینانه تر به دنبال آن بگردم.
چشمان رویازده ام را بر هم می گذارم و به خود مجالی می دهم. کجای این روح آشفته و پر تناقض پنهان شده است؟ در تار و پود کدام خاطره و در پس کدام زخم از نظر دور مانده است؟ شاید زخمی چنان عمیق و خاطره ای چنان دردناک که به عمد از دیدرسم دورترک نگاه داشته ام.
در همین حال که مشغول نوشتنم، سرنخ هایی به دست می آورم. جندان نیازی به کاویدن در گذشته ها نیست. آن چه در حال حاضر به دنبال آنم و آن چه مرا راضی می کند، لزوما همانی نیست که در گذشته ها بوده است. یک جای کار اشکال دارد . بی گمان باز هم جایی سر خواسته ها و یا عواطفم را کلاه گذاشته ام. هر بار در پس هر آشفتگی به همین نقطه رسیده ام. قدم بزرگی است.
نوشتن چه خوب است و من چه بیهوده از آن دوری می کنم. حتی نوشته ای چنین آشفته ، به ذهنم نظمی می دهد که معمولا بسیار کم دارد. سعی می کنم بیشتر به این جا سر بزنم.

Coming soon!

چند روزپیش موردی در درمانگاه پیش آمد که سوالی قدیمی را دوباره در ذهنم تازه کرد. بیمار، مرد میان سالی بود که می گفت جانباز است و موجی. ادعا داشت نیمی از ریشه دندان در اثر سهل انگاری یکی از همکاران در فکش جا مانده است و به همین خاطر خیال دارد از او شکایت کند. برگه ای هم از دادگاه گرفته بود و به اصرار امضا می خواست. نه معاینه بالینی و نه کلیشه رادیوگرافی که در همان موقع تهیه شده بود بر ادعایش صحه نمی گذاشت. در مقابل توضیحات ملایم و رفتار ملاطفت آمیز همکارانم، مرتب صدای خود را بالاتر می برد و سعی داشت توجه همه را به خود جلب کند. تهدیدش را مدام تکرار می کرد و جهت برآورد نتیجه آن با لبخندی موذیانه اطراف را می پایید. در جواب همکارانم که می گفتند با شکایتش مخالفتی ندارند و اگر بخواهد می تواند این کار را بکند، می گفت باید اعتراف کنند و بنویسند که ریشه در فکش جا مانده است! موقعیت عجیبی بود. می دانستم که به هر حال چیزی که شاهد آنیم، گوشه ای از تاثیرات ویران کننده جنگ بر روح و روان آدم ها است. دلم می خواست می توانستم همدردی نشان دهم ولی به طرز ناامید کننده ای هر لحظه عصبانیتی لجام گسیخته در وجودم اوج می گرفت و خدا را شکر می کردم که طرف حساب او من نیستم. چرا که گمان نمی کردم بتوانم رفتار مناسبی در قبال او از خود نشان دهم. اصولا در چنین مواردی من شدیدا دچار آشفتگی و تضاد روحی می شوم. احساس می کنم قسمتی از آن به عکس العمل دولت نسبت به این دسته از آسیب دیدگان جنگ برمی گردد. من هم مثل خیلی های دیگر می دانم که به اکثر آنها آسیبی جبران ناپذیر وارد شده است و چه بسا برای همیشه زندگی آنها را دچار اختلال کرده است. ولی به گمانم راه جبران آن این راهی نیست که دولت مردان پیشه کرده اند. دادن موقعیت های شغلی حساس از جمله جبران هایی است که تنها سبب انتقال آسیب می شود. خوب به یاد دارم روزی را که همکلاسی ام به دلیل نخوردن داروهایش، تمام ماده قالب گیری را در دهان بیمار بخت برگشته خالی کرد و این جریان ادامه تحصیلاتش را تنها یکی، دو سالی به تعویق انداخت. و یا رییس درمانگاه سابقم را که باز یک آسیب دیده جنگی بود و روزی به همین علت بر روی همه ما اسلحه کشید، و بعد از آن تنها اتفاقی که افتاد اخراج من و یکی دیگر از همکارانم بود که جرات کرده و شکایتی تنظیم کرده بودیم و بعد از آن آب هم از آب تکان نخورد! نمی دانم، سخت سردرگمم. تمام این اتفاق ها احساس همدردی ام را مختل کرده است. آن هم در جایی که احساس می کنم باید ملاطفت و توجه بیشتری از خود نشان دهم ...

به آخرین افکارم در سالی که گذشت، فکر می کنم. به این که بعضی از آدم ها حقیقتاً برای رنج کشیدن به دنیا آمده اند. با دوستی در این باب صحبت می کردیم و به طنز می گفتیم، دست کم اگر آدم بداند سرنوشت محتومش همین است، می تواند با خیال تخت یک گوشه لم بدهد و زجر بکشد!
بگذریم، در حال حاضر در اتاق زیر شیروانی محل کارم نشسته ام و ذهن و روحم از هر گونه امیدواری نسبت به بهتر شدن اوضاع تهی است. غفلتاً به یاد توصیه دوستی می افتم و امتحانی می کنم. سر را بالا می گیرم، راحت می نشینم و با لبخند به منظره درختان زیبائی که از این پنجره کوچک مورب پیدا است، نگاه می کنم... بی فایده... امروز از آن روزها است... خوشبختانه به زودی صدایم می کنند و چندان وقتی برای تلف کردن و غوطه خوردن در این افکار بیهوده ندارم. تلاش می کنم تا حد ممکن افسردگیم به بیمارم که درد کشیده و ناراحت منتظر است، سرایت نکند... تمام شد... ماسک لبخند را آنچنان سفت و سخت چسبانده ام که در پایان کار گوشه های لبم را به زحمت جمع و جور می کنم.
سه روز پیش پدربزرگم فوت کرد. سرشار از احساساتی متناقضم. علی رغم آن که رابطه نزدیکی با هم نداشتیم، از نبودنش احساس کمبود می کنم. بیشتر محبتی که نسبت به او داشتم، وام گرفته از دوران کودکیم بود. شاهدی بود بر کودکی هایم و شاید این احساس کمبود از آن جهت است. به قول همسرم گویی تکه ای از تاریخچه زندگی آدم کنده شده باشد. قسمتی از گذشته من و خاطرات آن سال های دور و عزیز بود. دریغ که هر چه بزرگتر می شدم، فاصله ام بیشتر می شد. تا جایی که به سردی و بی تفاوتی ناراحت کننده ای رسید. گمان نمی کنم تنها نوه اش بودم که این احساس شاید متقابل را داشت. خیلی مواقع بود که دلم می خواست بدانم در ذهنش چه می گذرد. دلم می خواست اگر برای کسی اهمیتی قایل نیست، دست کم نسبت به خودش مهربان تر باشد. حتم دارم که می توانست زندگی بهتری داشته باشد. آیا اصلاً می خواست؟ کم حرف بود و من کم رو.
آخرین باری که دیدمش، می دانستم که آخرین بار است. دسته جمعی و به بهانه سال جدید به دیدنش رفته بودیم. خموده و ساکت نشسته بود. این بار حتی نگاهی هم نمی کرد. همه مشغول صحبت و خنده و شوخی بودیم. ساعتی ماندیم و ... خداحافظ. آخرین نفری بودم که از ایوان پایین آمدم. در حینی که کفشهایم را می پوشیدم، نگاهش می کردم. به گمانم نگاهش به سمت من بود. دوباره با صدای بلند خداحافظی کردم...چندین بار. جوابی نیامد. در این عالم نبود. تنها نگاهی تهی بود که به سمتی که من بودم، خیره مانده بود...

حقيقتاً فكر مي‌كنم اگر در مكاني پرت و دورافتاده بزرگ شده بودم و با كتاب و مطالعه سروسري پيدا نمي‌كردم، روزگار شادتري مي‌داشتم. تحصيلي كه كرده‌ام اغلب جز رنج و نااميدي حاصل چنداني براي‌ام نداشته است. تنها زمينه‌اي بوده است، براي آشنايي من با محيط‌ها و آدم‌هايي كه در زندگيم نقش سم مهلك را بازي كرده‌اند. از آنجايي‌كه هيچ‌گاه براي‌ام لذتي بالاتر از مطالعه نبود، غالباً گرايشم به آدم‌هايي بود كه تمايلاتي در همين جهت داشتند. آن‌وقت‌ها هيچ‌گاه به علت مطالعه فكر نمي‌كردم و اين كه، همه اين كتاب خواندن‌ها قرار است سرانجام نمودي در رفتار و منش و زندگي ما داشته‌باشد و اي كاش در همان بي‌خبري مانده‌بودم. از اين كه كتاب خواندن تنها وسيله‌اي شده براي پز‌دادن و كم‌نياوردن، از اين ژست‌هاي روشن‌فكرانه و از اين قيافه‌هاي متفكري كه هيچ فكر سازنده‌اي در پشت آن نيست، حالم بد مي‌شود. خصوصاً زماني كه خود بخت‌برگشته‌ام را در همين حال و هوا غافلگير مي‌كنم.
گمانم علت عمده احساسي كه نسبت به اعمال و رفتار ديگران پيدا مي‌كنيم اعم از ستايش و نفرت و … بازيابي همان رفتار و كردار در اعماق وجود خودمان است. كه اگر جز اين بود، جنس اين رفتارها را بدين خوبي باز‌نمي‌شناختيم. چه بسا به تمايلي در وجودمان به حساب خود، غلبه نموده‌باشيم، اما آثار آن را با دقت زياد مي‌توان در ناخودآگاه وجود بازيافت. تنها با كنترل و پرورش خودآگاهانه ما است كه خصلتي در ما قوت مي‌گيرد و يا بالعكس تضعيف مي‌گردد. و اگر محيط زندگي‌مان در جهت پرورش همان خصلت‌هايي باشد كه با سخت‌كوشي از بين برده‌ايم، ناگفته پيداست كه چه جنگ روز به روز و فرسودني را در پيش خواهيم داشت.

از آنجايي كه سخت‌گيري‌ام نسبت به مسائل مختلف شامل حال خودم نيز مي‌شود، گاه‌گاهي كه اين وسط‌ها با خود مهرباني پيشه مي‌كنم، به مذاقم سخت خوش مي‌آيد. به افكارم اجازه مي‌دهم كه بازيگوشانه به هر كجا كه مي‌خواهند، سرك بكشند و يا بهتر از آن، به خواب بروند و به روياها مجالي بدهند. اگر مسير زندگي را به جاده‌اي پر‌پيچ و خم تشبيه كنيم، اين وقفه‌ها به زماني مي‌ماند كه خسته از راه در كنار جويباري باصفا، بر روي علف‌هاي ترد و خنك لم مي‌دهيم و با نيم نگاهي به راه رفته و راه مانده، دم را غنيمت مي‌شمريم.
در همين حال و احوال نيم هوشيار تفالي هم به حافظ عزيز عيش را كامل مي‌كند:
گلعذاري ز گلستان جـهان ما را بس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
من و هم‌صحبتي اهــل ريا دورم باد
از گرانان جــهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل مي‌بخشند
ما كه رنديم و گـدا دير مغان ما را بس
بنشين بر لب جـوي و گــذر عمر ببين
كاين اشارت ز جـهان گذران ما را بس
نقد بازار جــهان بنگر و آزار جــهان
گر‌شما را نه‌بس اين‌سود‌و‌زيان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جـان ما را بس
نيست ما را بجز از وصل تو در سر هوسي
اين تجارت ز مطاع دو جـهان ما را بس
از در خويش خــدا را به بهشتم مفرست
كه سر‌كوي تو از كون و مكان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله بي‌انصافيست
طبع چون آب و غزلهاي روان ما را بس

دلم براي اينجا خيلي تنگ شده بود. ننوشتنم نه از سر بي‌ميلي كه از روي محروميتي ناگزير بود. به جبران اين همه مدت بي‌خبري، نوشته‌هاي دوستان را با شتاب مرور مي‌كنم. خواندن اين نوشته‌ها برايم در حكم حال و احوال‌پرسي رو‌در‌رو است و لطف و شيريني كلام‌شان دلم را گرم مي‌كند. دلم مي‌خواهد از خودم هم خبر خوبي به دوستانم بدهم كه آنها را خوشحال كند. دلم مي‌خواهد بتوانم بگويم بزرگ‌تر و عاقل‌تر شده‌ام، قدر خوشي‌هاي كوچك زندگي‌ام را بيشتر مي‌دانم و … در كنترل اندوهي كه هر از گاهي گريبانم را مي‌گيرد موفقيت بيشتري به‌دست آورده‌ام.
از تمام اين حرف‌ها گذشته مي‌خواهم خوشحالي‌ام را از بازيافتن چند تن از همكلاسي‌ها و آشنايان قديمي ابراز كنم كه صد البته بايد ممنون سايت منحوس! اوركات باشم. باز جاي شكرش باقي است كه در كنار تمام دردسرهايش چنين اتفاقات خوشايندي نيز در درون دارد!
يك ماهي‌ مي‌شود كه در كلينيك جديدي مشغول به كار شده‌ام. جو آرامي دارد و مي‌شود گفت به تمامي يك محيط كاري است. تلاشم را براي تمركز بر روي كارم دو چندان كرده‌ام، به اين اميد كه معجزه‌اي اتفاق بيافتد و پيوند الفتي بين من و كارم بوجود بيايد! نمي‌دانم شايد يك اتفاقي مانند همان‌هايي كه براي قهرمان داستان‌ها رخ مي‌دهد. از همان‌هايي كه مي‌شود نقطه‌عطفي، و تاثيري شگرف و ماندني بر تمام زندگي آدم مي‌گذارد. هر چند بيشتر ترجيح مي‌دهم بلايي بر سر اين پيش‌داوري موذي نهفته در وجودم بيايد كه با وجود تمام مبارزاتي كه با آن كرده‌ام در چند وقت اخير دو باري مرا پيش وجدان خودم حسابي شرمنده كرده است. تنها زماني كه كنترلي آگاهانه بر افكار و احساساتم اعمال مي‌كنم از شر آن در امانم، كه اين نيز هميشه ميسر نيست. گو اينكه زندگي در زير فشار يك كنترل دايم هم چندان مطلوب نيست. اين است كه كه گاه آرزو مي‌كنم اتفاقي بيافتد و بعضي از اين خصايص چسبناك وجودم را بشويد و با خود ببرد.

حرف چنداني براي گفتن ندارم. از اول هم نداشتم. نوشتن در مورد آن‌چه بر من گذشته و پي‌آمدهاي آن در زندگي خصوصي من گذشته از آن كه خالي از خطر نيست، نفعي هم به حالم نخواهد داشت. آدم كه لباسهاي نشسته‌اش را جلوي روي ديگران آويزان نمي‌كنه، مي‌كنه؟
نقل خاطرات و افكار سانسوري و شسته‌رفته هم كه فقط به درد لاي جرز ديوار مي‌خورد، پس بي خيال!
از حال و روز فعليم هم بايد بگويم جز بي‌پولي و بي‌كاري ملالي نيست. عجالتا گوشه خانه نشسته‌ايم منتظر، بلكه پول يا‌مفتي از آسمان بيفته زمين! فكر نكنيد زانوي غم بغل كردم‌ها! راستش يك جورهايي دچار بي‌قيدي مطبوعي شده‌ام. يك چيزي تو مايه‌هاي پهن شدن دنده و از اين حرفها…!
اميدوارم همه دوست‌هاي خوبم حال‌شان خوب و دنيا به كام‌شان باشد. علي‌الخصوص آن دوتايي كه به تازگي زندگي مشترك‌شان را شروع كرده‌اند.
والسلام…

قدر مسلم اين نوشته ادامه خاطرات گذشته‌ها نخواهد بود كه لازمه آن حس خاصي است و در حال حاضر هم موجود نيست. به گمانم اين باران لعنتي هم كه مدتي است دست از سر ما برنمي‌دارد در اين ميانه بي‌تقصير نيست. مدام مي‌نويسم و خط مي‌زنم، بلكه موفق شوم بي‌قراري ذهنم را به آرامش اين برگه‌هاي سپيد بسپارم ولي ميسر نمي‌شود. كمبودي حس مي‌كنم كه مشكل مي‌توانم نديده‌اش بگيرم. كمبود چهره‌هاي آشنا و مكان‌هاي آشنا، كمبود آن حس آرامش و قرابتي كه در مواجهه با همه آن چيزهايي كه رنگي از ما و گذشته ما بدان خورده است، در ما شكل مي‌گيرد. اين شهر و همه زيبائيهايش هيچ خاطره‌اي براي من ندارد. تقريبا همه آنهايي كه با من آشنا هستند مي‌دانند كه من چه دلبستگي و تعلقي به گذشته‌ها دارم. گاه‌گاهي در جمع محدود و كوچك دوستان قديميم كه مي‌نشينم، حداقل نيمي از گپ و گفتهايمان حول و حوش آن روزهايي است كه رفته است و رد آن تنها در ذهن ما و تمام آنهايي است كه در شكل‌گيري آن لحظه‌ها سهمي داشته‌اند. گاه با نگراني آنها را مرور مي‌كنيم، بابت كوچكترين چيزي كه از خاطرمان رفته باشد غمگين مي‌شويم و …
اين گشت و گذار در دنياي پشت سر گويي به ما نوعي هويت مي‌بخشد و من چقدر دلم براي اين دورهم نشستن‌ها تنگ شده است. هر چند هميشه مي‌توان باب دوستيهاي تازه را گشود و از لذت هم‌صحبتي با هم‌فكرهاي خود كه مسلما كم نيستند برخوردار شد، ولي آنچه من بدان نياز دارم، خود مي‌دانم از جنس ديگري است. با اين اوصاف آنچنان كه تصور مي‌كردم رفتن از اين مرزوبوم پرگهر هم درد مرا دوا نخواهد كرد.
نمي‌دانم ، شايد اگر اين باران لعنتي يك دو روزي دست نگه‌دارد فكري به حال اين دل سودازده كنم.
نام بعضي نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگي سويشان دارم دست
جرئتم مي‌بخشد
روشنم مي‌دارد.
«نيما يوشيج»

ديشب براي مدتي طولاني به گذشته‌ها فكر مي‌كردم. به تجربياتي كه از سر گذراندم، سختي‌هايي كه كشيدم، خوشي‌ها و مجموعه اتفاقات آن پنج سال. سال اول كه به واقع، سال سختي بود. تنهايي‌يي كه با جدالي سخت به دست آورده‌بودم، چندان هم برايم خوشايند نبود و پنهان كردن اين مطلب از ديد كساني كه مخالف اين زندگي مستقل من هم بودند، از آن سخت‌تر. منزل من در واقع اتاق جمع و جوري در بالاي يك مغازه لوازم الكترونيكي بود. خوشبختانه همسايه‌اي نداشتم تا ناله‌هاي شبانه من آزارش دهد. گاه تمام آنهايي را كه به غيظ از خود رانده‌بودم، به گريه بازمي‌خواندم. مواقعي كه سيم تلفن را مي‌كشيدم تا مبادا در آن بدحالي به كسي زنگ بزنم كم نبودند. به مرور زمان آرام مي‌گرفتم و به راه‌كارهاي تازه‌اي فكر مي‌كردم. با كمك انساني بزرگوار به شناخت خود مي‌كوشيدم. دريافته‌بودم كه اگر همه دنيا را هم كنار بگذارم، باز بايد تمامي اين راه را با خودم كنار بيايم. راهي نبود جز آنكه خودم را بهتر بشناسم و براي آنكه بتوانم خودم را دوست داشته باشم، حداقل بر بعضي از ضعف‌هايم غلبه كنم. كار به خوبي پيش مي‌رفت. به گونه‌اي كه سال دوم تنهايي، به نوعي ماه‌عسل من با خودم بود! تنها ماندن آزار كه نمي‌داد هيچ، كار به جايي رسيد كه انتظار جمعه‌ها را مي‌كشيدم. يك روز كامل به تمامي با خودم تنها بودم. چه شادي ژرفي! آن سال من در طبقه سوم يك آپارتمان شلوغ در نظام‌آباد تهران ساكن بودم. شبي نبود كه سروصداي دعوا و چاقوكشي در آن كوچه باريك بلند نباشد ولي من گويي از همه ايتها فارغ بودم. البته آزار مي‌داد، ولي نه چندان . كشفيات جديدم برايم بيش از آن جالب بود كه نظرم به چيز ديگري جذب شود. انكار نمي‌كنم كه بدبيني كه در حال حاضر دارم نيز حاصل آن دوران است. هر چه شناختم نسبت به خودم و آدمها بيشتر مي‌شد، فاصله‌ام با ديگران هم به تبع آن بيشتر مي‌شد. يك جور سخت‌گيري وسواس‌آميز گريبانم را مي‌گرفت و نزديك‌شدن به ديگران برايم هر دم سخت‌تر مي‌شد. البته آزارم نمي‌داد، زيرا من به تنها ماندن با خودم خو گرفته‌بودم. با اين حال دلم مي‌خواست در مورد تجربياتم با ديگران صحبت كنم. با آدمهايي كه مشكلي مانند من داشتند.
فعلا…

بعد از اين يك هفته‌اي كه به اينترنت دسترسي نداشتم، ديدن دوباره اين صفحه آشنا برايم حال و هواي عجيبي داشت. احساس كردم نمي‌توانم از آن دل بكنم، حتي اگر ديگر نتوانم به راحتي گذشته‌ها در مورد انديشه‌ها و احساساتم در آن بنويسم. در همين جا بود كه دوستان خوبي پيدا كردم، چنان‌كه خواندن دوباره نوشته‌هاي قديمي برايم به نوعي آميخته به خاطراتٍ بودن با آنهاست. يك ماهي مي‌شود كه خانه جديدي بنا نهاده‌ام ولي دريغ از يك واژه كه مهمان آن خانه پُر از سكوت كنم. به گمانم باز همين جا بمانم، حتي اگر مثل الان با چنته‌اي خالي بر روي علف‌هايش دراز بكشم و بازي ابر و آفتاب را نظاره كنم!
ديگران شايد فراموشت كنند،
اما من، نه
من تسخير شده‌ام
با شبح زيباي تو.
«ياماتو هيمه شاعر ژاپني»

به اين فكر مي‌كنم كه تا به حال چند بار به همين نقطه رسيدم؟ به جايي كه بيانديشم به جز رفتن راهي ديگر نمي‌يابم. سعي مي‌كنم خيلي ساده به موضوع نگاه كنم. ولي قسمت تحليل‌گر مغزم با خودمحوري به كار خودش ادامه مي‌دهد. مي‌گويد كه تحمل من براي پذيرش شرايط محيط همواره به نوعي فرار مي‌انجامد . هيچ‌گاه آنطور كه بايد و شايد تلاش خود را براي بهبود اوضاع نكرده‌ام. ولي آيا واقعا اينطور است؟ آيا لبخندي كه با آن خشم فروخورده‌ام را مي‌پوشانم، آلوده به خيانت است؟ از ابتذال فرار مي‌كنم، ولي به كجا پناه مي‌برم؟ با ابتذال وجود خودم چه كنم؟
ورد زبانم اين است كه در جستجوي آرامش هستم. ولي در شيوه زندگي و در افكارم چيزي است كه مخل هر گونه آرامش است! ادعا مي‌كنم كه از خير تغيير دنيا و مافيها گذشته‌ام، اما در محدوده كوچك زندگيم همواره در تلاشم كه تا حد ممكن اوضاع را به زعم خود مطلوب‌تر كنم.
واقعا دلم مي‌خواهد بدانم در صورتي كه شرايط محيطم تا حدود زيادي با روحياتم سازگاري داشته باشد، آرامشم تا چه مدت دوام خواهد داشت! واقعيت اين است كه من آنطور كه چهره‌ام نشان مي‌دهد، چندان آدم مطيع و سر به‌راهي نيستم . به همين خاطر اغلب با كساني كه گول همين ظاهر را مي‌خورند و سعي بر اين دارند كه من را به ميل خودشان راه ببرند، مشكل پيدا مي‌كنم.
فكر مي‌كنم بايد كمي صريح‌تر باشم. اكنون كه مي‌بينم موفق نشده‌ام بر حساسيت‌هاي بيشمارم غلبه كنم، بهتر است كه خواسته‌هايم را واضح‌تر و روشن‌تر بيان كنم و به عبارتي از ابتدا تكليف خودم و ديگران را روشن كنم.
بسيار خوشحالم كه به جاي هر معيار ديگري براي انتخاب مرد زندگيم به قدرت درك و فهم بالا بها داده‌ام. در حال حاضر به گمانم خانه‌مان تنها جايي است كه مي‌توانم تا حدود زيادي خودم باشم. اين خود ناچيزي كه با اين همه كه تحقيرش مي‌كنم، باز سفت و سخت به آن چسبيده‌ام و از هر تعرضي نسبت به آن سخت بر مي‌آشوبم.
هر چه كردم تو لك خودم باقي بمونم، اينجا چيزي بروز ندهم، نشد. تقصير شما است كه مدام مي‌گوييد چرا غم و غصه‌هايت را با ما تقسيم نمي‌كني؟!

هنوز هم مي‌توانم دلايل كوچك و ساده‌اي براي شاد بودن بيابم كه مرا به ادامه دادن اميدوار مي‌كند. يادم مي‌آيد هميشه فكر مي‌كردم اگر زماني به جايي برسم كه بهانه‌هاي كوچك سرخوشي را نديده بگيرم، ديگركارم تمام است. از قرار معلوم هنوز اميدي هست!
دلم مي‌خواهد تا وقت باقي‌است براي رسيدن به مايه‌هاي خوشي بزرگترم بكوشم. به سفر… ديدن همه آن زيباييهاي دور از دسترس…و لذت بردن از همه آنچه برايم مايه لذت است.
اي كاش مي‌توانستم مثل اين خارجي‌هاي از خدا بي‌خبر! كوله بر پشت دنيا را گز كنم. سالها پيش ( حدود 12 سال پيش ) با يك توريست ژاپني به نام ماريو آشنا شدم كه از قضا همكار فعلي است! مي‌گفت 6 ماه از سال را كار مي‌كند و 6ماه ديگر را به جهان‌گردي مي‌گذراند. با چه حسرتي نگاهش مي‌كرديم. يادم مي‌آيد وقتي تولدش را برايش جشن گرفتيم، چقدر شگفت‌زده شده بود. مي‌گفت مردمي چنين مهربان و خونگرم در هيچ كجاي دنيا نديده! اميدوارم هنوز آن تصوير قشنگ در ذهنش مانده باشد و به اسرار پشت پرده‌مان ره نبرده باشد!
بگذريم ! در هر حال براي نيل به هدفي كه دارم چاره‌اي نيست جز آن يا بيشتر دل به كار بدهم و يا در يكي از اين 10 تا بانكي كه در آنها حساب باز كردم، برنده شوم!
از آنجايي كه من معمولا در اينطور موارد كوچكترين شانسي ندارم، لاجرم بايد بر دلزدگي‌ام نسبت به شغلي كه دارم غلبه كنم. راستش هنوز هم دقيقا نمي‌دانم به چه نوع كاري علاقه‌مندم و يا احيانا در آن استعداد دارم! شايد اگر تناسخي در بين باشد در زندگي بعدي…

اين روزها كمتر ساعتي است كه بي ياد تو سپري كنم. به ياد آن روزهاي آرامش و سرخوشي و به ياد اين روزهاي بي‌قراري و ناآرامي.
آرزو مي‌كردم كه اي كاش هنوز هم مثل آن روزها دردهايت كوچك و ناچيز بودند و تسكين‌شان در دستان مشتاق من بود. ولي چه سود، اكنون تنها مي‌توانم ابلهانه تكرار كنم كه تحمل داشته باش…كمي ديگر… بزودي همه چيز روبراه خواهد شد… و تو با درماندگي بگويي كه : خسته شده‌ام… خسته… مي‌فهمي؟
مي‌فهمم نازنينم… مي‌فهمم.
به تو مي‌گويم كه بيا از كلاس فرار كنيم. مي‌رويم به همان جاي هميشگي. به پشت مي‌خوابيم. به ابرها نگاه مي‌كنيم و خيال مي‌بافيم. آنقدر كه همه چيز از يادمان برود…
فريد مي‌گويد : چقدر اين روزها پي‌گير اخبار عراق شده‌اي! … و من خاموش نگاه نگران و مضطربم را بر روي خبرهاي ناگواري كه مسلسل‌وار از پي هم مي‌آيند، مي‌دوزم و مي‌كوشم ذهنم را از هر انديشه ناگواري تهي كنم.
صبر داشته باش نازنينم… بزودي همه چيز درست مي‌شود…همه چيز…
بانوی من
بر من ببخش
نتابید نوری به شبستان رویاهایمان
تا روشن سازد خلوت پنهانمان را
بازنآمد شوری که به رقصمان وادارد
و شب شعری... که به نرمی بر ما لبخند زند
شب ما
از تیر زهرآگین کلام
تباه شد
و هاله نورانی انتظار دستانمان فرو مرد
گفته های کودکانه مان به ضریحی سپرده شد
به ژرفنای گذشته ای که اسیر پلیدیها شد
آرزوئی که بر باد رفت
در کشاکش واژه های تب آلودی که راحتمان را از ما برید
و اندوه
آیا مفتون اندوهی شده ایم که واپسین پناه ماست؟
آیا ترانه های اندوهناک چکاوکان عاشق مشرق زمین
گمراهمان کرد
بانوی من، بر من ببخش
بیهوده است... امیدی هم نمی دارم
نقش صدها آرزوی عقیم، می آزاردم
بی تابی طپش های بی قرار دل، حریر خاطراتمان را از هم می درد
بر من ببخش
باشد
در آن هنگامه
که چهره هامان دستخوش از تب تند افسوس
به فراموشی سپرده شد
غربت درونمان
در واپسین روزهای یاس و دلمردگی
مرهمی باشد بر زخمهای بیشمارمان
«نجوا»
شهرزاد من
دنیای تو باشکوه است و دست نیافتنی
فاصله ای است بین ما
به وسعت دنیا
به عمق دریا
که گذاری ناممکن را رقم می زند.
« م. ح »

از كتاب ديدارها
براي اين كه صبح‌مان را
به شب برسانيم
بايد آنچه را كه نه سر دارد
و نه ته، توجيه كنيم
و به خود بگوييم كه چيستيم
و چرا هستيم
و چرا همه‌چيز هست.
***
از چيزهاي خنده‌دار اين است
كه كساني كه حالشان خوب است
به مرگ فكر مي‌كنند
و آنهايي كه حالشان بد است
از فكر مرگ فرار مي‌كنند.
***
ما با كلام
به چيزي مي‌رسيم
فراتر از واقعيت
ولي افسوس كه فراتر از واقعيت را
نمي‌توانيم زندگي كنيم.
« بيژن جلالي »

«من تنها مي‌خواستم به اقتضاي روح خود زندگي كنم. چرا اين كار تا اين حد مشكل بود. » يادم نيست اين جمله را كجا خوانده‌ام. اما بسيار به حال و روزم مي‌آيد و مدام در ذهنم طنين‌انداز است. اوقاتي كه از روحيه بالايي برخوردارم، با لطايف الحيلي خود را تا حد ممكن با اطرافم تطبيق مي‌دهم. ولي امان از وقتي كه دچار آن جزر روحي گاه و بي‌گاهم مي‌شوم! در چنين حال و اوضاعي هر گونه تظاهر و نقش بازي كردن خودم و اطرافيانم فشار خردكننده‌اي بر روح و جانم وارد مي‌كند و هر بار كه به سلامت اين مراحل را طي مي‌كنم ، با خود عهد مي‌كنم كه به دنبال راه‌حلي اساسي بگردم. راه‌حلي، دستورالعملي كه مرا به سمت و سوي سيب‌زميني شدن سوق دهد! چرا كه ديگر خواب و خيالهايم را در مورد عوض كردن دنيا و مافيها كنار گذاشته‌ام و نيك مي‌دانم كه تنها چيزي كه تا حدودي قابل تغيير است، وجود خودم است.
ديگر تنها هم نيستم تا به آن راه‌حل قديمي ( دوري از همه و تنها ماندن ) توسل بجويم. بايد به هر نحوي كه شده براين حساسيت‌ها و براين ضعف و ناتوانيم غلبه كنم. به خاطر خودم هم كه نباشد ، به خاطر تو عزيزترين اين كار را خواهم كرد.

مطلبي كه خيلي از مواقع ذهنم را به خود مشغول مي‌دارد، اين مسئله است كه آيا لزوماً چگونگي رفتارم بايد منطبق بر اصول دست‌ساز خودم باشد يا اين كه گه‌گاهي تخطي از آن مجاز است؟ اتفاقي كه به طور طبيعي و بدون كنترل خودم رخ مي‌دهد، اغلب بر اساس همان معيارهايي است كه براي دست يافتن به آن كم تلاش نكرده‌ام. اما قدر مسلم اين است كه اين‌گونه رفتارها چندان با اصول مردمداري منطبق نيست!
و اين بار سعي‌ام بر اين است كه تلاشم در جهت پنهان كردن مكنونات قلبيم نسبت به آدم‌ها باشد. اگر مجالي براي توضيح و يا بحث بر سر مسائل بود و يا اگر اميد بهبودي در اثر مطرح كردن بعضي مسائل وجود مي‌داشت، خود را مجاز به اين‌كار نمي‌دانستم. ولي واقعيت اين است كه كمتر كسي نسبت به اين جور مباحث از خود علاقه نشان مي‌دهد. و نتيجه اين‌كه اگر من بر فرض، گمان نادرستي نسبت به كسي داشته باشم لاجرم بر همان گمان نادرست خود باقي خواهم ماند.
يك مشكل عمده در مطرح نكردن اين گفتگوها اين است كه ما اغلب پرسش در باب دلايل رفتارهاي‌مان را با سرزنش شدن بابت آن رفتار اشتباه مي‌گيريم و به تبع واكنش ما واكنشي دفاعي خواهد بود. اين جاست كه انرژي بي‌پاياني كه صرف رفع اين سوتفاهم مي‌شود بحث را به بيراهه مي‌كشاند و به‌ آنجا مي‌رسي كه ديگر از خير اين موشكافي‌ها در گذري.

سال نو مبارك
اين هم تفألي از حافظ:
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان در باز
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم
خازن ميكده فردا نكند در بازم
مرغ‌سان از قفس خاك هوايي گشتم
به هوايي كه مگر صيد كند شهبازم
ماجراي دل خون گشته نگويم با كس
زان كه جز تيغ غمت نيست كسي دمسازم
سّر سوداي تو در سينه بماندي هيهات
چشم تر دامن اگر فاش نكردي رازم
صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور
از خيال تو اگر با دگري پردازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالي
جز بر آن عارض شمعي نبود پروازم
همچو چنگ ار به كناري ندهي كام دلم
چون ني آخر به لبانت نفسي بنوازم
گر به هر موي سري بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم

دريايي‌
به تو نگاه مي‌كنم و خورشيد بزرگ مي‌شود
و روزمان را به زودي فرا مي‌گيرد
بيدار شو با قلب و رنگ در سرت
براي زدودن بدشگوني‌هاي شب
به تو نگاه مي‌كنم همه چيز عريان است
در بيرون قايق‌ها در آب كم‌عمقند
همه چيز را با واژه‌هاي اندك بايد گفت
دريا بدون عشق سرد است
جهان چنين آغاز مي‌شود
موج‌ها گهواره آسمان را مي‌جنبانند
تو در ملافه‌هايت مي‌جنبي
و خواب را به سوي خود مي‌كشي
بيدار شو تا در پي‌ات بيايم
تني دارم كه منتظر است تو را دنبال كند
از درهاي سپيده‌دم تا درهاي تاريكي
تني براي گذراندن عمري به دوست داشتن تو
قلبي براي خواب ديدن بيرون از خواب تو.
«پل الوار شاعر فرانسوي»

يك داستان بامزه ترجمه كردم. ماجراي آدمي است كه ما در فرهنگ خودمان به او مي‌گوييم «ظالم دست كوتاه!». البته ويرايش چندان خوبي ندارد. پيشاپيش عذر مي‌خواهم.
دوست من لوک
نويسنده: فرناندو سورنتينو
فرناندو سورنتينو متولد 1942 در بوينوس آيرس آرژانتين است. داستان‌های او تركيب غريبی از شوخی و فانتزی است که اغلب در يک چهارچوب عجيب و غريب بيان می شود. آدمی به ظاهرحقيقي نيز هميشه در داستان‌های او حضور دارد که داستان حول محور اين شخصيت جريان دارد.
دوستي داشتم كه دلنشين‌ترين و كم‌روترين آدمي بود كه در دنيا وجود داشت. نامش يك نام قديمي و پيش‌پا‌افتاده بود؛ «لوك». او مردي حدوداً چهل‌ساله، نسبتاً كوتاه و لاغر با سبيلي باريك و موهايي كوتاه بود. از آنجايي كه بينايي خوبي نداشت، از عينك استفاده مي‌كرد. عينكي كوچك، گرد و بدون فريم.
لوك همواره براي احتراز از ناراحت كردن ديگران از كنار خيابان رد مي‌شد و به جاي گفتن ببخشيد؛ ترجيح مي‌داد خودش را كنار بكشد. و اگر راه باريك‌تر از آن بود كه به او اجازه عبور بدهد، صبورانه منتظر مي‌ماند تا مانع هر چه كه هست خودش عبور كند. سگ‌ها و گربه‌هاي ولگرد او را شديداً مي‌ترساندند و او براي گريز از آنها، دائماًً از يك طرف خيابان به طرف ديگر مي‌رفت. صدايش ظريف و آهسته بود تا حدي كه گاه به سختي شنيده مي‌شد. او هرگز سخن كسي را قطع نمي‌كرد در حالي‌كه خودش هرگز نمي‌توانست بدون آنكه سخنش قطع شود، دو كلمه حرف بزند. با اين حال به نظر مي‌رسيد اين مسئله هرگز او را ناراحت نمي‌كند. برعكس نشان مي‌داد كه واقعاً خوشحال است كه موفق شده همان دو كلمه را هم ادا كند!
دوست من سالها پيش ازدواج كرده بود. همسرش زني باريك اندام، عصباني مزاج و صفراوي بود. صداي تيزي داشت با حنجره‌اي قوي و بيني باريك و كشيده و زباني افعي‌وار و شخصيتي همچون شير اهلي!
لوك (و شما حتماً تعجب مي‌كنيد كه چطور !) موفق شده بود كه بچه‌اي توليد كند كه به نام مادريش جان مانوئل ناميده مي‌شد. جان پسري بلندبالا با موهايي بلوند، باهوش، بي‌اعتماد و بدگمان بود. در واقع او چندان از مادرش هم فرمانبرداري نمي‌كرد؛ اما يكي از آن‌ دو هميشه موافق بود كه لوك حقيرتر از آن است كه به دنيا چيزي عرضه كند و بنابراين اغلب عقايد كمياب و نادر او را رد مي‌كردند.
لوك كارمند جزء و باسابقه يك شركت ملال‌آور واردكننده پارچه است. محل كار او ساختماني بسيار تاريك با كفپوش چوبي و سياه‌رنگ است كه در خيابان آلسينا واقع شده است. صاحب شركت كه من خود شخصاً او را مي‌شناسم مرد عربي است با سبيل‌هاي از بناگوش در رفته. يك آدم جسور، گستاخ، ظالم و سر آخر يك آدم حريص و دندان‌گرد.
دوست من لوك با يك لباس سياه به سر كار مي‌رود. يك لباس خيلي قديمي كه از فرط كهنگي برق مي‌زند. لوك همين يك دست لباس را دارد كه براي اولين بار در روز ازدواجش آن را پوشيده است. لباسي با يك يقه پلاستيكي بدفرم. تنها كراوات او به‌ قدري فرسوده و كثيف شده كه بيشتر به بند كفش شبيه است!
لوك از ردكردن نظرات كارفرمايش ناتوان است و برخلاف ديگر همكارانش جرات ندارد بدون نيم‌تنه‌اش كار كند. به منظور محافظت كردن از ژاكتش از يك جفت آستين محافظ خاكستري‌رنگ استفاده مي‌كند. حقوق او به طرز مضحكي پايين است، با اين حال او هر روز سه تا چهار ساعت در آن شركت اضافه كار مي‌كند. وظايفي كه مرد عرب به لوك محول كرده، به‌ قدري زياد هستند كه او اغلب نمي‌تواند كارش را در ساعت معمول اداري به انجام برساند. اندكي بعد از آنكه مرد عرب حقوق او را قطع كرد، همسرش به اين نتيجه رسيد كه جان مانوئل ديگر نبايد در يك مؤسسه دولتي تحصيل كند و تصميم گرفت كه نامش را در يكي از گران‌ترين مؤسسه‌ها در بلگرانو بنويسد. به جبران اين گرفتاري لوك از خريدن روزنامه‌هاي مورد علاقه‌اش صرف‌نظر كرد (يك فداكاري بزرگ)، ريدرز دايجست؛يكي از دو نشريه مورد علاقه لوك است. آخرين فصلي از مجله كه لوك موفق مي‌شود بخواند در رابطه با اين مطلب است كه يك شوهر چگونه مي‌تواند تمايلات شخصيش را در جهت تاُمين محيطي امن و آرام براي افراد خانواده‌اش سركوب كند!
به‌هرحال نكته‌اي جالب توجه درمورد لوك وجود دارد و آن زماني است كه لوك از اتوبوس استفاده مي‌كند. اتفاقي كه معمولاً مي‌افتد بدين صورت است:
لوك در حالي كه تقاضاي يك بليط مي‌كند، به‌آرامي جيبش را در جستجوي پول مي‌گردد. عجله‌اي ندارد. در واقع مي‌خواهم بگويم كه بي‌صبري و ناشكيبايي راننده به لوك نوعي لذت مي‌دهد! بعد از مدتي لوك مقداري سكه پول خرد تحويل راننده مي‌دهد. اين مسئله به چند دليل راننده را به شدت آشفته مي‌كند. او در حالي‌كه متوجه عبور ماشين‌هاي ديگر و خط عابر پياده است، بايد متوجه سوار و پياده شدن مسافرين و راندن اتوبوس باشد و در عين حال اين محاسبه پيچيده اجباري را هم انجام دهد. مشكل آنجاست كه لوك لابلاي سكه‌ها، سكه‌اي با نقش يك پرنده كه به منظور نامعلومي هميشه در ميان پول‌هايش مي‌گذارد، به راننده مي‌دهد كه به نحو تغييرناپذيري هميشه به خودش برگردانده مي‌شود. معمولاً هم در محاسبه اشتباه پيش مي‌آيد و در اين موقع لوك با استدلالي آرام اما محكم از حقش دفاع مي‌كند. استدلالي متناقض كه فهميدن منظورش را تقريبا ناممكن مي‌كند. سرانجام راننده در حالي كه به مرز جنون رسيده، به عنوان تسليم سكه‌ها را به بيرون پرتاب مي‌كند. شايد با اين آرزو كه بتواند خود لوك را هم به بيرون پرتاب كند!
وقتي زمستان مي‌آيد لوك شيشه‌ها را كاملاً پايين مي‌كشد. نتيجه اين عمل اول از همه گريبان خود لوك را مي‌گيرد. لوك دچار سرفه‌اي مزمن شده كه باعث مي‌شود تمام شب را بيدار بماند.
و اما در تمام طول تابستان لوك شيشه‌ها را بالا مي‌كشد و به هيچ كس ديگري هم اجازه نمي‌دهد سايبان پنجره را پايين بياورد. بارها خود لوك از اين بابت دچار آفتاب سوختگي شده است! لوك به خاطر ريه‌هاي ضعيفش اجازه سيگار كشيدن ندارد. در واقع از سيگار متنفر است. با اين حال يك بار در اتوبوس لوك نتوانست بر وسوسه كشيدن سيگاري سنگين و ارزان قيمت غلبه كند. دود سيگار ريه‌هاي او را متراكم كرد و لوك شديداً به سرفه افتاد. بعد از پياده شدن لوك با دقت سيگار را براي سفر بعدي در گوشه كتش جاسازي كرد!
لوك آدمي بدقواره، ريزه ميزه و كم‌تحرك است كه هرگز به ورزش علاقه‌اي نشان نداده است. اما عصرهاي شنبه لوك پيچ راديوي جيبي‌اش را تا آخر بالا مي‌برد تا گزارش مسابقات بوكس را گوش كند. يكشنبه‌ها را هم به شكنجه مسافران با گزارش مسابقات فوتبال و سروصداهاي نامفهوم اختصاص داده است.
صندلي عقب اتوبوس براي پنج مسافر تعبيه شده است. اما لوك علي‌رغم جثه ريزش به نحوي مي‌نشيند كه فقط به دو يا سه نفر اجازه نشستن مي‌دهد. اگر چهار نفر قبلاً نشسته باشند و لوك ايستاده باشد، با صدايي رنجيده و ملامت‌بار اجازه نشستن مي‌خواهد. سپس كم‌كم فضاي نشستنش را توسعه مي‌دهد. بدين نحو كه دستانش را در جيب‌هايش طوري قرار مي‌دهد كه آرنج‌هايش در دنده‌هاي مسافر بغلي جاسازي مي‌شوند! البته ابتكار لوك فراوان و متنوع است! در مواقعي كه لوك ايستاده سفر مي‌كند، دكمه‌هاي ژاكتش را باز نگه‌ مي‌دارد و لبه‌هاي پاييني ژاكت را به نحوي تنظيم مي‌كند كه به صورت يا چشم‌هاي مسافراني بخورد كه نشسته‌اند. اگر كسي در حال خواندن كتاب باشد، بي‌شك براي لوك شكار خوبي است. لوك ابتدا به دقت او را نگاه مي‌كند و سپس سرش را طوري تنظيم مي‌كند كه مانع رسيدن نور چراغ به كتاب طعمه شود. هر از گاهي نيز سرش را جا به جا مي‌كند. در اين حالت طعمه قبل از هر بار كه لوك سرش را تكان بدهد تنها موفق به خواندن دو لغت مي‌شود.
دوست من به خوبي مي‌داند چه موقع اتوبوس كاملاً پر مي‌شود. در چنين مواردي لوك يك ساندويچ گوشت خوك و شيشه‌اي شراب قرمز به همراه دارد. بعد از خوردن ساندويچ‌اش در حالي‌كه تكه‌هاي نان و رشته‌هاي گوشت خوك لابلاي دندان‌هايش باقي مانده، دهانش را به طرف بيني مسافران بخت‌برگشته گرفته و در حالي‌كه به‌ آرامي طول اتوبوس را قدم مي‌زند با فرياد مي‌گويد: ببخشيد، ببخشيد.
اگر جايي در رديف جلو پيدا كند هرگز به كسي اجازه نمي‌دهد كه جايش را بگيرد اما اگر جايي در رديف‌هاي آخر نصيبش شود، يكي از مسافران را كه مي‌تواند زني بچه به بغل، فردي بيمار و يا مسافري سالمند باشد را نشان كرده، سپس بلافاصله بلند شده و با صداي بلندي به او پيشنهاد مي‌كند جايش را به آنها بدهد و به آنهايي كه جايشان را به كسي نمي‌دهند، عبارات توهين آميزي حواله مي‌دهد. طعنه‌هاي لوك اغلب كارگر مي‌افتد و مسافر شرمنده در ايستگاه بعدي پياده مي‌شود و بدين ترتيب لوك فوراً جايش را مي‌گيرد.
سر آخر دوست من لوك سرحال و سردماغ از اتوبوس پياده مي‌شود. با كمرويي به سمت خانه مي‌رود و به آرامي خودش را از سر راه ديگران كنار مي‌كشد. لوك اجازه ندارد كليد خانه را داشته باشد. بنابراين زنگ مي‌زند و منتظر مي‌ماند. اگر كسي در خانه باشد كه به ندرت اتفاق مي‌افتد، در را برايش باز مي‌كنند اما اگر نه همسرش، نه پسرش و نه حتي مرد عرب خانه نباشند، لوك روي پله‌ها صبورانه مي‌نشيند تا يكي از آنها سر برسد!