چند وقت پيش برادر كوچكم با گلهگذاري ميگفت كه يكي از سالنامههاي بچگيهايم پيدا شده و برحسب اتفاق مربوط به همان سالي است كه ايشان چشمان نازنينشان را به دنيا گشودهاند. مانده بودم كجاي اين مسئله ناراحتكننده است كه گفت « تو تولد همه بچهگربهها را با ذكر سايز و رنگ پشم و پيليشان يادداشت كردي ولي هيچ اشارهاي به روز بدنيا آمدن من نكردي! »
۱۲/۰۸/۱۳۸۲
چند وقت پيش برادر كوچكم با گلهگذاري ميگفت كه يكي از سالنامههاي بچگيهايم پيدا شده و برحسب اتفاق مربوط به همان سالي است كه ايشان چشمان نازنينشان را به دنيا گشودهاند. مانده بودم كجاي اين مسئله ناراحتكننده است كه گفت « تو تولد همه بچهگربهها را با ذكر سايز و رنگ پشم و پيليشان يادداشت كردي ولي هيچ اشارهاي به روز بدنيا آمدن من نكردي! »
۱۱/۲۵/۱۳۸۲
جالب اينجاست كه در اين تلاش روزانه جهت دستيابي به روحيات طرف مقابلم ،آن كه بيش از پيش رازهاي وجودش در برابر چشمانم برملا ميشود جز خودم كسي نيست! عجالتا اين هم خود چيزي است!
اما حقيقتا دلم ميخواست بعضي مسائل تا اين حد برايم مهم نبود. ترديدي ندارم كه در اين صورت زندگي شيرينتري در انتظارمان بود. اما تصميماتي كه در جهت بيخيالي اتخاذ ميكنم معمولا چند صباحي بيش دوام نميآورد. گو اينكه همدمم نيز سرش براي اين چون و چراها درد ميكند!
پيش از اين نيز گفته بودم كه در پي آنم كه رابطهمان چيزي جدا از روابط زناشوئي و بر اساس دوستي و رفاقت باشد و در عمل بود كه دريافتم دستيابي به اين مهم چندان كار سادهاي نيست. مهمتر از آن حس موذي مالكيت، آن خصيصه پيشداوري است كه كار را مشكل ميكند . خصيصهاي كه باعث ميشود ما به جاي پرداختن به مسئله مطرح شده در حال ذهنمان را درگير فلاشبك هائي كنيم كه تنها به پيچيدهتر كردن موضوع ميانجامد.
هرچند با اين تلاش پيگير كه ما هر دو در جهت دوري از اين معضل آغاز كردهايم ، دور نميبينم كه تا حدود زيادي در اين راه توفيق يابيم.
تا بعد…
۱۱/۱۰/۱۳۸۲
۱۱/۰۳/۱۳۸۲
۱۰/۲۳/۱۳۸۲
شايد همانطور كه من در خيلي از موارد كوشيدم عيوب خود را برطرف كنم و موفق نشدم آنان نيز به همين ترتيب كوشيدند و توفيقي نيافتند.
گاهي نيز سرخوردگي گريبانم را ميگيرد كه تنها به واسطه توهمي است كه در ذهن خيالپرور من در مورد آن آدم شكل گرفته. و با از بين رفتن آن توهم آه و ناله سر ميدهم كه چرا چنين و چنان شد و …
هفته پيش دوستي را با 2 تن از دوستان قديمي كه به كل بايكوتشان كردهبودم از سر گرفتم.
يكي از دلايل مهمي كه سبب شدهبود با گذشت زمان دايره دوستان و نزديكانم را تنگتر كنم، ميل به آزاد بودن و رهائي در ابراز افكار و احساساتم بود. ميل نشان دادن خود به همانگونه كه هستم، در نزد دوستاني اندك كه از لحاظ روحي به ايشان نزديكم و بيم سوءتعبيري از جانبشان نميرود. ولي اينك… ميآموزم كه كمي خوددار باشم، براحتي نظر ندهم، چشمپوشي كنم، گهگاه نشنيده بگيرم، و… تا جاي ممكن ياد بگيرم و ياد بگيرم و ياد بگيرم.
۱۰/۱۰/۱۳۸۲
۹/۲۹/۱۳۸۲
۹/۲۰/۱۳۸۲
۹/۱۹/۱۳۸۲
من در سکوت پشت اين پنجره ها مي نشینم باراني را که گوئي سر تمام شدن ندارد مي نگرم و انتظار مي کشم. گاه به گاه در لابلاي این ساعات طولاني آن یار عزیز از راه مي رسد و ساعاتي هرچند کوتاه آرامش را به وجود ناآرامم باز مي گرداند. دلم مي خواهد این ساعات دلپذیر هرگز تمام نشود ولی چیزي نمي گذرد که باز من مي مانم و آن حس غريب.
به گمانم باز به یکي از آن خانه تکاني هاي اساسي در وجودم احتياج دارم. بايد ببينم اين حسهاي عجيب و غريب از کجاي روح سرکش و ناآرامم آب مي خورد! گاهي به خودم نهيب مي زنم که همه اينها از سر بي دردي است . ولي متاسفانه تنها در اين جور موارد است که عادت به سرهم بندي ندارم!
شايد هم همه اينها به اين خاطر باشد که زندگي مشترکم بسيار شيرينتر و دلپذيرتر از چيزي که گمان مي بردم از آب درآمده و محاسبات ذهنيم را به هم ريخته!
هرچه هست به زودي از آن سردرمي آورم و از مکشوفاتم شما را هم بي نصيب نمي گذارم!
تا آن موقع...
۹/۰۹/۱۳۸۲
محو
۸/۱۷/۱۳۸۲
۸/۰۷/۱۳۸۲
۷/۲۸/۱۳۸۲
دلتنگيها!
۷/۰۸/۱۳۸۲
۶/۲۳/۱۳۸۲
۶/۱۴/۱۳۸۲
نميدانم چه شد كه از فكر ازدواج به اينجا رسيدم. شايد به علت گستردگي و استمرار روابط آدمها در آن. دلم ميخواهد همه اين چيزهائي كه تاكنون آموختهام و آنچه كه ديدهام باعث هوشياريم شدهباشد. دلم نميخواهد در صورتي كه خودم در اين موضع قرار گرفتم، به خوبيهايش عادت كنم. دوست دارم كه كوچكترين خوبي و زيبائي وجودش را هر بار چون عطيهاي گرانبها و كمنظير پذيرا شوم. قدر خوبيها را بدانم، حداقل به پاس مظلوميتشان.
۵/۲۹/۱۳۸۲
چيزي اين وسط به نظرم مشكوك ميآيد. اين همه حساسيت من از كجا ميآيد؟ اين همه توجه من به ديگران آيا براي فرار از خودم نيست؟ به ديگران ميپردازم براي آنكه از خودم و مشكلاتم فرار كرده باشم.
از اين كه مهرباني و انساندوستيئي كه با آن براي خود لالائي ميخواندم، جنسش نامرغوب باشد ،دلم ميگيرد. دلم ميخواهد برخطا باشم. ولي بيشتر از آن دلم ميخواهد به حقيقت ناگزير پي ببرم.
به گمانم اين از آن دسته حقايقي است كه به تنهائي ميشود به آن دست يافت. اما اميدم به اين است كه شايد اين سئوالها براي شما هم پيش آمده باشد. يا به عبارتي اين مشكل بعضي از شما هم باشد. در اين صورت شايد بتوانيد در كشف حقيقت مرا ياري كنيد.
۵/۲۶/۱۳۸۲
البته من چون در مقطعي از زمان قرار گرفتهام كه تصميم به خوشبيني دارم و عزمم را جزم كردهام كه مطلقا اجازه ندهم هيچ موضوع بياهميتي عيشم را منقض گرداند، با لبخندي به پهناي صورت از اين خبر استقبال كردم! و با اشاره به جنبههاي واقعا بانمك اين قضيه و تاثيرات از آن بانمكتر آن بر اوضاع و احوالاتم همه همكاران را به خنده واداشتم و تعجب كه چه روحيهاي!
به گمانم اين تقدير و سرنوشت هم با من بناي روكمكني گذاشته و تازگيها هر موقع كه من بختبرگشته ادعائي كردهام و لافي زدهام ، دست به نقد مقدماتي فراهم كرده تا عملا نشان دهم كه چند مرده حلاجم!
البته يك جا هم من يك رودست درست و حسابي بهش زدم و آن موقعي بود كه ادعا كردم تا آخر خيال دارم تنها بمانم، چون آدمي كه من به دنبالش ميگردم يحتمل از مادر زاده نشده. هنوز جوهر ادعانومچهام خشك نشده بود كه…!
شما هم ميتوانيد اين روش را امتحان كنيد. كسي چه ميداند، شايد نتيجه گرفتيد.ولي اگر نگرفتيد لطفا يقه من را نگيريد. اول يك آزمايش كوچولو بكنيد ببينيد اصولا با هاتون لج هست يا نه ، بعد…
۵/۱۶/۱۳۸۲
و آيا در صورتي كه بتوانم بر مشكلات دنياي بيرون فائق آيم، مشكلات دنياي درونيم به من مجال لذت بردن از آرامش را خواهند داد يا خير؟
۵/۰۸/۱۳۸۲
۵/۰۵/۱۳۸۲
دلم گرفته. بحثي كه ميخواهم وارد آن بشوم ، بحث خطرناكيست . از دسته تابو هاست . حيطه مقدسي است كه همه با احتياط آن را دور ميزنند و مراقبند خلاف آنچه همگان گفتهاند و نوشتهاند ،سخني نگويند. دلم گرفته. از تمام اين سالهائي كه بيحمايت و پشتوانه روي پاهاي خودم ايستادم و دم نزدم. چقدر دلم براي حمايتشان، براي هم فكري و همدرديشان پر ميكشيد. چقدر سعي كردم فراموش كنم كه درست زماني كه به آنها احتياج داشتم ، تنهايم گذاشتند. چقدر با خودم كلنجار رفتم و خودم را توجيه كردم ، تا موفق شدم از ته دل ببخشمشان . ولي نتوانستم فراموش كنم. هرگز.
سالها زمان برد تا توانستم بر احساس عذاب وجداني كه داشتم غالب شوم و آنها را خارج از آن حيطه مقدس برآورد كنم. سعي كردم درك كنم كه آنچه آنها كردند از ديدگاه خودشان بهترين بوده و سبب اصلي اين فاصله غمانگيز تفاوت شديد افكار و ديدگاه ما به زندگيست. افزون بر آن شايد خواستهها و توقعات من هم چندان مرسوم و معمول نبوده. گو اينكه من هرگز نتوانستم خودم را با محبتها و توجهات سرسري و بدون عمق وفق بدهم. هر چه بود ، زمان زيادي برد تا توانستم خودم را با اين واقعيت تسلي بدهم كه هر چه باشد آنها آدمهاي سادهدل و نيكخواهي هستند كه تا آنجا كه به ياد دارم عمدا در حق كسي بدي نكردهاند.
حقيقت اين است كه پدر و مادر شدن از اشكالات شخصيتي آدمها كم نميكند و چه بسا برعكس…
تمام اين آدمهاي جورواجوري كه در اطراف خود ميبينيم با تمام اشكالات و عيوبشان ،ميتوانند در اين نقشها ظاهر شوند. و ظاهرا طبيعيترين حق آنان نيز شمرده ميشود.
حقي كه من سالهاست از خودم سلب كردهام.
۴/۲۹/۱۳۸۲
۴/۲۱/۱۳۸۲
سابق بر اين (يعني تا همين5 سال پيش) از قرار گرفتن در موقعيتهاي غيرمنتظره ميترسيدم. از اين كه چه خواهم كرد و چه پيش خواهد آمد، هراس داشتم. نميدانم، شايد به اين خاطر كه به قدرت تصميمگيري خود چندان اعتمادي نداشتم. ولي در حال حاضر احساس تسلط و احاطه بيشتري بر زندگي و مخلفاتش ميكنم! شايد ندانم كه دقيقا چطور عمل خواهم كرد ولي به آنچه ميكنم ،ايمان دارم . شايد بشود گفت بنوعي خودم را پذيرفتهام. از اشتباهاتم و از اين كه به ريش خودم بخندم نيز هراسي ندارم. تنها تاسف من بابت آزار احتمالي است كه از جانب من به كساني كه دوستشان دارم خواهد رسيد. و به گمانم اجتناب ناپذير هم هست. خصوصا در مورد دوستاني كه نزديكتر و عزيزترند. و لاجرم آسيبپذيرتر.
خدايا خودت از دست من حفظشان كن! الهي آمين
۴/۱۴/۱۳۸۲
۴/۱۲/۱۳۸۲
۴/۰۴/۱۳۸۲
۳/۲۷/۱۳۸۲
۳/۲۵/۱۳۸۲
راستش حرفي كه در دلم بود بيشتر ابراز ناتوانيم از انتقال انديشههايم بود. گاهي با تمام حسن نيتي كه به خرج ميدهم اولين چيزي كه به ذهن طرف مقابلم مخابره ميشود اين است كه من ميخواهم به نحوي عقيده خودم را تحميل كنم. و اين چيزي است كه عميقا نميخواهم .
در كل ارتباط نزديك با آدمها در عين شيرينيها و زيبائيهاي خاص آن تا چه اندازه دشوار و پيچيده است. به بي غل و غشي ارتباط با طبيعت نيست ولي لطف و كششي در آن است كه اگر در آن وارد شدي ، ديگر مشكل بتواني نديدهاش بگيري. اعتراف ميكنم كه من اغلب در زندگيم آدم بدبيني بودهام و شايد هنوز هم هستم. ولي اكنون دلم ميخواهد جور ديگري به زندگي نگاه كنم . دلم ميخواهد چند صباحي هم كه شده به اين نوشين سختگير و بدادا! مرخصي بدهم و از نو تجربه كنم . از نو ببينم و از نو كشف كنم. يعني ميتوانم؟!
۳/۱۸/۱۳۸۲
۳/۱۰/۱۳۸۲
۳/۰۷/۱۳۸۲
روزهاي زيباي بهاري يكي پس از ديگري به سرعت ميگذرند و من لذت نظاره همه آن زيبائيها و شكفتگيها را از دست دادهام . ميتوانم اميدوار باشم كه حداقل يك بهار ديگر در پيش رو خواهم داشت؟
با خود عهد ميكنم كه اين بار ديگر فرصتها را از دست ندهم و همپاي بهار با اين طبيعت افسونكار يكي شو م.
نميدانم آيا ميشود اسم همه اين تلاشها و دوندگيها در اين شهر شلوغ و ناآرام را زندگي گذاشت يا خير؟
در هر حال زندگي خوبي نيست .مثل اين است كه 90 دقيقه اصلي تمام شده و هر چه هست دقايق اضافي انتهائي است. با اين تفاوت كه داور اعلام نكرده كه چقدر وقت باقيست يا شايد هم گفته و من خسته، از شنيدن جا ماندهام!
دوست خوبم! اميدوارم دوباره برايم ننويسي كه چرا خستگيها و دلمردگيهايت را با ديگران تقسيم ميكني؟ اين دفعه را چشمهايت را ببند!
راستش من خيلي تلاش ميكنم كه بيشتر جنبههاي مثبت زندگي را در نظر بگيرم. در مورد طبيعت غالبا موفق ميشوم ولي اين آدمها هستند كه كار را سخت ميكنند . چقدر نديد بگيري، چقدر توجيه كني ، چشمپوشي كني و …
سعي ميكنم با يادآوري حرفهاي دوستم خودم را آرام كنم كه ميگفت «ايرانيها ذاتا كه شرور نيستند .ضربه ميزنند چون ضربه خوردهاند» خوب ،بله تا اينجايش قبول كه ذاتا شرور نيستند اما…
۳/۰۱/۱۳۸۲
اگر بخواهم جمله ای در وصف دوستی بگویم، خواهم گفت دوست آن کسی است که در حضورش احساس آرامش و قدرت کنیم.
چه آرامشی دارد همنشینی با دوستی که به خوبیها و ارزشهای اخلاقی وجودت آگاه است و ایمان دارد. می توان با او از هر دری سخن گفت، بی انکه واهمه آن داشته باشی که مبادا بد تعبیر شوی و یا خدشه ای به روابط دوستانه ات وارد کرده باشی . و چه شیرین است رسیدن به آن نقاط تفاهم، هم حسیها، هم دردیها و تجارب مشترک.
گمان نمی کنم چیزی ارزشمندتر و زیباتر از این روابط دوستانه در زندگیم داشته باشم.َ
۲/۲۷/۱۳۸۲
۲/۲۴/۱۳۸۲
من خودم البته چندان آدم منظم و مرتبي نيستم. مثلا هيچوقت به موقع سر كار نميروم و معمولا دير ميروم و زود برميگردم ولي وقتي رفتم ديگر كمكاري نميكنم و سعي ميكنم آنچه را كه لازم است به تمامي انجام دهم. در زمان كار كردن هم بينظمي، بيدقتي وكمكاري را تحمل نميكنم. چيزي كه هست، به گمانم ميتوانستم با لحن ملايمتري به اوضاع و احوال سر و سامان بدهم يا حداقل چند تا لبخند چاشني حرفهايم كنم ويا شايد…بگذريم.
مدتي است كه ذهنم كمي آشفته و مشغول است و به تناوب دچار اضطراب، ترديد، سرخوشي و … ميشوم. احساس ميكنم تا حدودي از تسلطم بر احساسات و عواطفم كاسته شده .و بعضا دست به كارهائي زدهام كه اطمينان چنداني به درست بودنشان نداشتهام. ولي چه باك! گاهي كمي از خط خارج شدن هم بد نيست و اين البته در صورتي است كه ديگران را درگير نكرده باشيم.
همكاري دارم كه آدم بسيار پرشور و شري است. رنجها و شادي هايش به طرز گستردهاي بر روي محيط اطرافش تاثير ميگذارد. اگر غمگين است كوچكترين شادي و رضايتي را در اطراف خود تحمل نميكند و اگر شاد باشد متوقع است كه همه ما علي رغم همه چيز دست افشان و پايكوبان در شاديش سهيم شويم! و البته به هيچ نحو آدم بدخواه و مغرضي نيست .بيشتر بيملاحظه و تا حدودي خودخواه است. امروز با تمام اين اوضاع آشفتهاي كه داشتم ،ناچار شدم كمي جلو زيادهرويهايش را بگيرم و البته پرواضح است كه هيچ كار موثري نتوانستم انجام بدهم.
من معمولا موقع انتقاد كردن دقت زيادي بر روي لحن كلام و انتخاب جملهها ميكنم .يا حداقل سعي ميكنم كه اينگونه باشم. زيرا تصور ميكنم كه اگر منظورم كمي اينور و آنور فهميده شود به جاي تاثير مثبت و سازنده تنها يك دلخوري و رنجش بهبار ميآورد كه هيچ كمكي هم به هيچكداممان نميكند. و اين دقيقا همان اتفاقي بود كه امروز افتاد!
۲/۲۳/۱۳۸۲
۲/۲۱/۱۳۸۲
ابر سفيد با اطمينان خاطر گفت:« اما اين گوسفندهاي واقعي هستند كه گلهاي واقعي را ميخورند. چيزهائي كه شكل گوسفند هستند، چيزهائي را كه شكل گل هستند ، نميخورند!»
ابر سفيد زمزمه كرد: « از من كاري ساخته نيست.» وبه يك فيل كوچك تغيير شكل داد. ابر سفيد آرام آرام تبديل به يك فيل كوچك ميشد و ابر آبي چشمهايش را از نوميدي محكم بسته بود. اما بعد از اينكه چشمهايش را باز كرد و فيل كوچك را ديد، با صداقت گفت: «حالا تو شكل يك فيل كوچك هستي.»
خرطوم ابر سفيد به شكل ترحمانگيزي آويزان شد. ابر سفيد اعتراف كرد:« من هم همينطور. » مدتي گذشت و هيچ يك چيزي نگفتند، ناگهان صداي ابر آبي بلند شد:
۲/۱۸/۱۳۸۲
۲/۱۲/۱۳۸۲
۲/۰۹/۱۳۸۲
۲/۰۵/۱۳۸۲
نميدانم ولي من هر چقدر با خودم كلنجار ميروم نميتوانم زير بار بعضي از خواستهها بروم.
نه تنها در مواردي كه به نظرم موجد نواقص و مشكلاتي در آينده خواهد شد، بلكه در مواردي هم كه كاملا بيضرر و شخصي به نظر ميرسند و تنها شايد با افكار و اعتقادات من در تضادند، هم با يك نوع امتناع از پذيرش مواجه هستم. مثلاً همين نگين دندان كه حسابي مد شدهاست! در همين كنگره علمي اخير كه در فروردين ماه برگزار شده بود، دو غرفه به معرفي و عرضه انواع و اقسام مدلهاي آن اختصاص يافته بود كه سخت با اقبال عمومي هم مواجه شد. لازم به ذكر است كه يكي از متخصصان ترميمي صاحبنام جهت تبليغ، يكي از دندانهاي نيش مباركشان را با يكي از همين نگينها مزين فرموده بودند!
اين هم نوعي نگاه به زندگي است و شايد بهتر باشد كه من به جاي فاصله گرفتن سعي بيشتري در درك دنياي اين مريخيها (به زعم خودم) داشتهباشم.
۱/۳۰/۱۳۸۲
مي داني ، پيش از هر چيز لازم است كه خودت را بشناسي. با تمام نقاط ضعف و قوتت و تمامي گرايشات وجودت.كار بسيار مشكلي است و سر پايان نيز ندارد. شايد تو بتواني به تنهائي سر از هزار توي وجودت در آوري. ولي من شانس آن را داشته ام كه از راهنمائيهاي يك دوست بسيار فهيم و مهربان برخوردار باشم. دوستي كه با صبوري و تحملي فوق العاده ،در بحراني ترين شرايط دستم را گرفت و نرم نرمك بلندم كرد.
آنچه از آو آموختم را اگر بخواهي با گشاده دستي هر چه تمامتر در اختيارت خواهم گذاشت .شايد به كار تو نيز بيايد.
دوست من ،مهم است كه سعي كني در زندگي براي خودت يك نيمچه مرامي دست و پا كني. هر كسي را به حريم خصوصي خودت راه نده. سختي تنهائي را به جان بخر . تاب بياور و ايمان داشته باش كه اين تنهائي به آخر خواهد رسيد.
نياز است كه تمامي آنچه را كه به تو آموخته اند ،از نو بكاوي و از پيش داوري بپرهيزي. تا آنجائي كه ممكن است و خطر چنداني ندارد (خطر به زعم خودت) خودت تجربه كن و اصول اخلاقيت را خودت بنا كن .
گاهي حتي لازم مي شود كه كمي هم بي رحم باشي. بي رحم باش و نترس، لازم است. هيچوقت نمي تواني با همه اطرافيان خود رابطه خوبي داشته باشي. اين كه سهل است ، اگر پا در اين راه بگذاري ،به احتمال قوي آدمهاي زيادي را هم از دورو بر خودت خواهي پراند . اين هم اهميتي ندارد.
سالها پيش برادرم به من گفت:تو راهت را پيدا كن ،همراهت را در بين راه خواهي يافت. و اين حرفي بود كه من خودم به آن رسيدم .خودت مي داني كه من چقدر روابط محدودي دارم (با همان قوانين ياسا كه مي داني!) ولي با همين معدود دوستانم به عوالمي رسيده ام وصف ناپذير.
خيلي وقتها هم بريده ام و بي تابي كرده ام .به گمانم تا حدودي هم اجتناب ناپذير است . خصوصا براي آدمي مثل من كه ذاتا صبور و پيگير نيستم ،بلكه سعي مي كنم كه اينطور باشم.
همان دوست گرانقدري كه برايت گفتم هميشه مي گويد :براي تغيير كردن سه شرط اساسي لازم است. اول آنكه باهوش باشي ،دوم آنكه شخصيت انعطاف پذيري داشته باشي ،و سوم آنكه علاقمند باشي كه آدم بهتري شوي. بين خودمان باشد،من كه مي گويم با همين شرط سوم هم مي شود به جاهائي رسيد!
۱/۲۵/۱۳۸۲
چقدر نسبت به آن روزها به تعادل و آرامش نزديك شده ام. چقدر خوشحالم كه مي توانم بدون آن كه اسير غم و اندوه شوم ،دوباره آن روزها را مرور كنم. اكنون احساس مي كنم كه بابت هيچ چيز،نه بابت اتفاقاتي كه خارج از اراده ام بوده و نه بابت اتفاقاتي كه به نوعي خود موجد آنها بوده ام ، تاسفي ندارم.
درست مثل درس هاي دانشكده، به گمانم تمامي آنها پيش نيازهائي بوده اند براي درك واقعيت. براي درك بهتر مفهوم زندگي و براي درك بهتر خواسته هايم از آن .
تصور مي كنم كه ديگر مي دانم از زندگيم چه مي خواهم و اين به گمانم خيلي خوب است. پيش از آنكه به راههاي دستيابي به خواسته هايم فكر كنم ،ترجيح مي دهم در آرامشي كه فهم اين مسئله برايم بوجود آورده، غوطه ور شوم. از تلاش بي ثمر و از نرسيدن هراسي ندارم . همين كه بدانم در راهم، خود چيزي است...
۱/۲۰/۱۳۸۲
۱/۱۰/۱۳۸۲
۱/۰۵/۱۳۸۲
دلم مي خواهد تما م خوبيها و مهربانيها ي وجودم را يكسره نثار كنم. پيش از آنكه وقت بگذرد و پيش از آنكه همه چيز به بيهودگي بيانجامد.
اميدوارانه رگه هاي لطافت و مهرباني را در ته و توي وجود آدمها جستجو مي كنم و با نااميدي مي كوشم راز بي پناهي و سر گشتگي آدميان را دريابم. تصورم بر اين است كه آنچه در وجود مان از همه حقيقي تر و ناب تر است ،خوبي و نيكي است. ولي پس اين همه شقاوت و بي رحمي از كجا سر چشمه مي گيرد؟
دلم مي خواهد حداقل براي مدت كوتاهي هم كه شده ،كار دنيا را به خودش واگذارم و به دور از اين دغدغه ها به اندك آرامشي دست يابم. ولي خيال باطلي است و ديري نمي پايد كه بناچار با همه آن چيز هائي كه از آن روگردان بودم ،رو در رو مي شوم. اي كاش مي دانستم با چه ترفندي مي توان در كنار اين همه مصيبت و رنج و عذاب ، از شكوفائي اين طبيعت زيبا لذت برد و در افسون گل سرخ شناور بود.
۱۲/۲۶/۱۳۸۱
۱۲/۲۵/۱۳۸۱
۱۲/۲۳/۱۳۸۱
۱۲/۲۰/۱۳۸۱
۱۲/۱۶/۱۳۸۱
۱۲/۰۹/۱۳۸۱
۱۲/۰۸/۱۳۸۱
در جهان نيكي وجود دارد،گو اينكه ما هيچ گونه ابزاري براي اندازه گيري نسبت حجم نيكي به بدي و رنج در دست نداريم.عشق هست،دوستي و مهرباني و از خود گذشتگي و بخشايندگي هست.ونيز زيبائي، خرد، هنر،ادبيات، رياضيات، موسيقي و ابزارهاي فني خارق العاده. همچنين چيزي به نام نشاط زندگي وجود دارد. در دنيا نيكي هست،و اگر ابليس پليد بر جهان فرمان مي راند نيكي در كار نبود. به اين دليل اگر موضوع بودن يا نبودن خدا را مربوط به حضور خير و شردر جهاني به شكل كنوني مي دانستيم،خير بسي بيشتر مؤيد مهرباني خداست تا شر و مشقت مؤيد بي رحمي او: نه به اين دليل كه مقدار نيكي بيشتر از بدي است بلكه از اين رو كه اگر خداوند بي رحم بود،دنيا يكسره از نيكي محروم مي بود،چيزي نمي بود جز آتش ابدي در تاريكي جهنم.
انسانها همواره رنج مي كشيده اند اما به نظر مي رسد تازه در دوران ماست كه رنج به برهاني چنين واضح و قاطع عليه وجود خدا بدل شده است. نمي دانيم آيا مقدار رنج بيش از گذشته است يا نه،اما به يقين اكنون آن را دردناكتر احساس مي كنيم:هر گونه رنجي را ناعادلانه مي پنداريم( امري كه چه بسا معلول بي ايماني ماست،نه علت آن). شايد خداوندـ همان طور كه انجيل حاوي دلايل مقبولي در اين باره است ـ بيشتر شبيه خود ماست، گاه مهربان است،گاهي بي رحم، اما هرگز نه آنچنان بي رحم كه گناهكاران را به عذابي ابدي گرفتار سازد.
۱۲/۰۵/۱۳۸۱
۱۲/۰۳/۱۳۸۱
۱۱/۳۰/۱۳۸۱
۱۱/۲۸/۱۳۸۱
كه مصر است به زندگي خود پايان بدهد ،چه مي توان گفت؟ مگر مي شود شور زندگي را به كسي وام داد؟ مگر مي شود به جاي او اميدوار بود و از زندگي لذت برد؟
دخترك كه از دور زندگي پر مشكل مرا مي بيند ،از اصرار من به ادامه دادن متعجب مي شود و من ناتوانم از تفسير آن لحظه هائي كه جاودانگي را به تما مي دريافته ام. از تفسير آن لحظات سرشار، آن لحظات ناب بي تفسير
۱۱/۱۸/۱۳۸۱
۱۱/۱۵/۱۳۸۱
با اين جستجوها درجه اهميت مسئله برايم روشن مي شود و بر اساس آن ،مي فهمم كه تا چه اندازه بايد مايه گذاشت ،جلو رفت و ..........ه .
۱۱/۱۳/۱۳۸۱
۱۱/۱۱/۱۳۸۱
۱۱/۰۸/۱۳۸۱
۱۱/۰۴/۱۳۸۱
۱۱/۰۳/۱۳۸۱
۱۱/۰۱/۱۳۸۱
۱۰/۲۹/۱۳۸۱
۱۰/۲۸/۱۳۸۱
۱۰/۲۶/۱۳۸۱
۱۰/۲۴/۱۳۸۱
مدام به خودم مي گويم كه برم فلان كار و يا فلان هنر را بياموزم ولي اين تصميم ها در مرحله فكر متوقف مانده ، عملي نمي شوند و من در يك حالت كسالت و رخوت خودم را وا مي دهم .امشب بعد از مدتها (يك سال و نيم !)رفته بودم سراغ اين گيتاره كه مثلا حال و هوايي تازه كنم ولي ديدم خيلي از آهنگهاي مورد علاقه ام را هم فرامو ش كرده ام ! بدتر حالم گرفته شد!ا
۱۰/۲۳/۱۳۸۱
۱۰/۲۰/۱۳۸۱
تازه واردم و هنوز به چم و خم اينجا وارد نشده ام . از شيوه جالبي كه در دكوراسيون اتاقها بكار برده اند ،خوشم مياد . در هر اتاق ،يونيت و صندلي و ساير لوازم به يك رنگ است .اتاق آبي ،اتاق زرد ،اتاق قرمز و ..........چيز جديدي كه امروز به آن پي بردم ، اين است كه اتاق آبي خيلي خواهان داره و هر كي قدمت بيشتري داشته باشه ، ساكن اون اتاق ميشه . جز اينكه بزرگتر و روشنتره هنوز به مزيت ديگري پي نبرده ام و در حال حا ضر هم زنداني اتاق سبزم ! با احتياط سركي اينطرف و آنطرف ميكشم و از آنجايي كه بيش از يك سوم اتاقها را نمي بينم ، در ذهن خود مشغول خيالبافي در مورد جزئيا ت آنها مي شوم .البته چيزي نمي گذرد كه ذهنم از محيط پيرامونم منفك شده و من دوباره غرق در رويا ها ي دور ميشوم .
۱۰/۱۶/۱۳۸۱
۱۰/۱۳/۱۳۸۱
۱۰/۱۲/۱۳۸۱
چند روز پيش يكي از دوستانم مي گفت يكي از راههاي غلبه بر افسردگي اين است كه سعي كنيم ديگران را درك كنيم ،خصوصا غم ها و دردهاي آنها را. و يكي از نشانه هاي درك اين است كه از درد و رنج آنها ناراحت شويم ،البته نه ناراحتي افسرده ناك (به قول خودش ) بلكه ناراحتي پويا و سالم و اينكه عميقا دلمان بخواهد آن آدم رنج نكشد و حالش خوب باشد .
از شما چه پنهان من گمان مي كنم افسردگي در كنج روحم يك گوشه دنجي براي خودش دست و پا كرده و منتظر كمي غفلت منه تا سراسر وجودم را تسخير كنه و من مدام بايد مراقب اين موش موذي باشم .
۱۰/۱۱/۱۳۸۱
۱۰/۰۹/۱۳۸۱
۱۰/۰۷/۱۳۸۱
.
۱۰/۰۵/۱۳۸۱
احساس مي كنم در عين تا ثير پذيري شديدي كه نسبت به درد و رنج ديگران پيدا كرده ام ، بيش از هر وقت ديگر از همه دور شده ام . لحظه به لحظه در حال كلنجار رفتن با چگونگي عواطف خود و اغلب به چهار ميخ كشيد ن آنم .به اميد دست يافتن به عواطف واقعي كه اغلب هم نمي توا نم تشخيص بدهم كدامند
۱۰/۰۴/۱۳۸۱
۱۰/۰۳/۱۳۸۱
۱۰/۰۲/۱۳۸۱
يكي از روياهام ديدن آدمهاي اين دنياي مجازي( به همين صورتي كه در اينجا هستن ) در دنياي واقعيه. در آن صورت چقدر زندگي زيباتر و قابل تحملتر ميشد .
۹/۲۷/۱۳۸۱
يك گره اي در خودم حس مي كنم. مانند وقتي كه يك چيزي (كه حالا به هر دليل برايمان عزيز و محترم است ) را از ترس ديگران در هفت تا سوراخ قايم مي كنيم و بعد خودمان هم ديگر يادمان مي رود آن را كجا گذاشته ايم و ناكام مي مانيم ! گاهي در مورد احساسات خاص و مقدسي كه در وجودم از چشم ديگران پنهان كرده ام چنين احساسي بهم دست ميدهد. در اين جامعه ناهنجار و نا بسامان ادم مي ترسه آنچه كه در وجودش از همه پاك تر و صميمي تراست جلو چشم ديگران به نمايش بگذارد. برعكس تلاش مي كنه هر جوري هست يك گوشه كناري چالش كنه ! كه البته براي ساده بودن بايد اين چيز ها را كنار گذاشت براي ساده بودن بايد بتوانيم احساسات خود را به خوبي و روشني بروز دهيم!
فكر مي كنم كمتر پيش آمده كه من بعد از ابراز احساسم به اين فكر نيفتاده باشم مبادا نقطه ضعفي برايم به حساب بياد و طرف از آن سوء استفاده كنه كه البته اين عكس العمل طبيعي است چون اين اتفاقي است كه بار ها و بارها برايم اتفاق افتاده. متاسفانه من هم در زندگيم كمتر حد و مرز شناختم. تعادل ندارم يا بايد خودم را بسپارم يا بمونم بيخ ريش خودم !
.jpg)
.jpg)