۱۲/۰۸/۱۳۸۲

كودكي
چقدر دلم مي‌خواهد براي چند روز هم كه شده برگردم به دنياي بچه‌گي‌هايم. خصوصاً اين روزهاي باقيمانده سال را. دلم براي آن شور و هيجان تنگ شده. هيجان چيدن سفره هفت‌سين، هيجان خريد رخت و لباس نو، هيجان برنامه‌ريزي براي سفر و ديدن بروبچه‌هاي همسن و سال فاميل.
همين الان ‏فريد صدايم كرد و گفت: « بيا ببين آلماني‌ها چي درست كردن! آكواريوم مورچه‌! »
يادم آمد كه در بچگي چقدر مورچه‌ها را دوست داشتم. هميشه دم لونه‌شان برنج و مربا آلبالو مي‌گذاشتم و آن وقت مدتها مي‌نشستم به نظاره تلاش حيرت انگيزشان. همين الان هم با اينكه خانه را مورچه برداشته، من به جاي خريدن سم مورچه كه مادرم مدام توصيه مي‌كند، مراقبم كه از سر بي‌احتياطي زير پا له‌شان نكنم!
آن جمله معروف « آزارش به مورچه هم نمي‌رسه» را راحت در مورد من مي‌شود به كار برد، با اين تفاوت ظريف كه در اينجا كلمه «هم» حذف مي‌شود!
جناب رامتين خان بي‌خود سرتان را با تأسف تكان ندهيد! رفيق نازنين‌تان عجالتاً جايش امن است!
بله، داشتم مي‌گفتم. يادم مي‌آيد چون موفق نشدم مورچه‌ها را توي شيشه نگه‌دارم، به حلزون‌ها روي آوردم. برگ‌هاي مورد علاقه‌شان را جمع مي‌كردم و منتظر مي‌ماندم تا حلزون‌هاي كوچولو به نرمي و احتياط سرشان را از آن هزارتوي زيباي‌شان بيرون بياورند و …
چند وقت پيش برادر كوچكم با گله‌گذاري مي‌گفت كه يكي از سالنامه‌هاي بچگي‌هايم پيدا شده و برحسب اتفاق مربوط به همان سالي است كه ايشان چشمان نازنين‌شان را به دنيا گشوده‌اند. مانده‌ بودم كجاي اين مسئله ناراحت‌كننده است كه گفت « تو تولد همه بچه‌گربه‌ها را با ذكر سايز و رنگ پشم و پيلي‌شان يادداشت كردي ولي هيچ اشاره‌اي به روز بدنيا آمدن من نكردي! »
آخيش، كجايي بچگي كه يادت بخير …

۱۱/۲۵/۱۳۸۲

راستش تازگيها كمتر گذارم به اينطرفها مي‌افتد. كه صدالبته وجود شنونده‌اي چنين مهربان، در اين امر بي‌تاثير نيست. ذهنم انباشته از افكار و چون و چراهاست و دغدغه رهيابي به حقايق زندگي آنگونه كه هست رهايم نمي‌كند. گو اينكه اخيرا معماهاي جهان كوچكي كه بنا نهاده‌ايم بيشتر از هر چيز ديگر فكر و ذهنم را به خود مشغول ميدارد.تا جائي كه گوئي خارج از چهارديواري و عوالم دونفره ما مسئله قابل توجه و تعمقي اتفاق نمي‌افتد. به گمانم تا زماني‌كه شناخت متقابل ما تا حدودي تكميل نشده‌باشد اين روند ادامه دارد.
جالب اينجاست كه در اين تلاش روزانه جهت دستيابي به روحيات طرف مقابلم ،آن كه بيش از پيش رازهاي وجودش در برابر چشمانم برملا مي‌شود جز خودم كسي نيست! عجالتا اين هم خود چيزي است!
اما حقيقتا دلم مي‌خواست بعضي مسائل تا اين حد برايم مهم نبود. ترديدي ندارم كه در اين صورت زندگي شيرين‌تري در انتظارمان بود. اما تصميماتي كه در جهت بي‌خيالي اتخاذ مي‌كنم معمولا چند صباحي بيش دوام نمي‌آورد. گو اينكه همدمم نيز سرش براي اين چون و چراها درد مي‌كند!
پيش از اين نيز گفته بودم كه در پي آنم كه رابطه‌مان چيزي جدا از روابط زناشوئي و بر اساس دوستي و رفاقت باشد و در عمل بود كه دريافتم دستيابي به اين مهم چندان كار ساده‌اي نيست. مهمتر از آن حس موذي مالكيت، آن خصيصه پيش‌داوري است كه كار را مشكل مي‌كند . خصيصه‌اي كه باعث مي‌شود ما به جاي پرداختن به مسئله مطرح شده در حال ذهنمان را درگير فلاش‌بك هائي كنيم كه تنها به پيچيده‌تر كردن موضوع مي‌انجامد.
هرچند با اين تلاش پي‌گير كه ما هر دو در جهت دوري از اين معضل آغاز كرده‌ايم ، دور نمي‌بينم كه تا حدود زيادي در اين راه توفيق يابيم.
تا بعد…

۱۱/۱۰/۱۳۸۲

هنوز من گاه‌گاه خودم را،
در يك آهنگ قديمي مي‌جويم.
در يك تصوير دوران كودكي،
يا در گلبرگهاي گل شقايقي كه پرپر مي‌شود،
در يك نامه‌ي بسيار كهنه،
و يا در حركات سگي كه بازي مي‌كند.
آه! و من بخودم اين‌قدر بيگانه هستم.
خدايا! قلب من اينقدر خونين است!
گاه‌گاه براي مدت درازي خودم را در دعاي دختران مي‌جويم.
در پرچم سرخي كه ميان كوچه‌ها به اهتزاز درمي‌آيد.
گاه‌گاه خودم را هنوز در روي يك كوه يا در ميان دريا مي‌جويم،
در يك جامه يا در يك رشته مو،
و من ديگر هيچ‌وقت خودم را پيدا نخواهم كرد.
…
«ياكب هارينگر»

۱۱/۰۳/۱۳۸۲

راز خوشبختي
خوشا بحال ماتم‌زدگان، زيرا ايشان تسلي خواهند يافت.
خوشا بحال فروتنان، زيرا ايشان مالك تمام جهان خواهند گشت.
خوشا بحال گرسنگان و تشنگان عدالت، زيرا سير خواهند شد.
خوشا بحال آنان كه مهربان و با گذشتند، زيرا از ديگران گذشت خواهند ديد.
خوشا بحال پاك‌دلان، زيرا خدا را خواهند ديد.
خوشا بحال آنان كه براي برقراري صلح در ميان مردم كوشش مي‌كنند، زيرا ايشان فرزندان خدا ناميده خواهند شد.
خوشا بحال آنان كه به سبب نيك‌كردار بودن آزار مي‌بينند، زيرا ايشان از بركات ملكوت آسمان بهره‌مند خواهند شد.
«موعظه سر كوه از كتاب عهد جديد»

۱۰/۲۳/۱۳۸۲

هنوز هم با مشاهده اعمال و رفتاري كه مذاقم را خوش نمي‌آيد به خود استناد مي‌كنم با اين تفاوت كه پيش از اين با اين منطق كه من بر خودم نبخشيدم كه بر ديگري … و اينك مي‌كوشم با اين تفكر كه همين ضعف‌ها يا مشابه آنها در وجود خود من هم هست خود را وادار به چشم‌پوشي كنم.
شايد همانطور كه من در خيلي از موارد كوشيدم عيوب خود را برطرف كنم و موفق نشدم آنان نيز به همين ترتيب كوشيدند و توفيقي نيافتند.
گاهي نيز سرخوردگي گريبانم را مي‌گيرد كه تنها به واسطه توهمي است كه در ذهن خيال‌پرور من در مورد آن آدم شكل گرفته. و با از بين رفتن آن توهم آه و ناله سر مي‌دهم كه چرا چنين و چنان شد و …
هفته پيش دوستي را با 2 تن از دوستان قديمي كه به كل بايكوتشان كرده‌بودم از سر گرفتم.
يكي از دلايل مهمي كه سبب شده‌بود با گذشت زمان دايره دوستان و نزديكانم را تنگ‌تر كنم، ميل به آزاد بودن و رهائي در ابراز افكار و احساساتم بود. ميل نشان دادن خود به همانگونه كه هستم، در نزد دوستاني اندك كه از لحاظ روحي به ايشان نزديكم و بيم سوء‌تعبيري از جانبشان نمي‌رود. ولي اينك… مي‌آموزم كه كمي خوددار باشم، براحتي نظر ندهم، چشم‌پوشي كنم، گهگاه نشنيده بگيرم، و… تا جاي ممكن ياد بگيرم و ياد بگيرم و ياد بگيرم.

۱۰/۱۰/۱۳۸۲

حوادث اين چند روزه بيشتر برايم مايه تعجب و تاثر بود تا شادي و رضايت. عجيب بود… ديدن آدمي كه تا همين ديروز فكر و ذكري جز كلاه‌برداري و زيرآب‌زني و هزار جور كلك و دغل نداشت، حالا با اشكي در چشم و پتوئي در بغل مي‌دود تا بلكه از اين قافله مهرباني عقب نماند. اگر به‌واقع اين آدمها همان آدمهاي ديروزي هستند ، … نمي‌دانم … آيا بايد همين را هم شكر كرد و قدر دانست ؟ يا… به‌گمانم اگر ذره‌اي از اين همه لطف و مهرباني را در زندگي همه‌روزه‌مان سهم مي‌كرديم بي‌شك دنيا جاي بهتري براي زندگي مي‌بود.
نيك مي‌دانم كه اين كارناوال بذل و بخشش چند صباحي بيش دوام نخواهد داشت و آن جو غالب مفلوك بزودي دوباره حاكم خواهد گشت. اي‌كاش ما واقعا همان آدمهائي بوديم كه ادعاي آن را داريم. چرا راه دور برويم ؟ مگر نمود اين دوگانگي‌ها و خودشيفتگيها را در همين دنياي مجازي نمي‌توان يافت؟ ديگر كمتر مي‌شود آن شخصيت واقعي و رنگ‌باخته را در لابلاي جملات ساخته و پرداخته تشخيص داد. اغلب آنچنان شيفته شخصيت وبلاگي خود شده‌ايم كه كم‌كم خودمان هم باورمان شده كه همين است و جز اين نيست.
آنچه از خود بر روي اين صفحه شيشه‌اي ثبت مي‌كنيم ، خود واقعي‌مان نيست آن خودي است كه دوست داريم باشيم. شايد در ابتدا ميل و تلاشي هم براي نزديك شدن به مطلوب بود ولي حالا… حالا كه ديگران ما را به همان گونه كه مي‌خواستيم پذيرفته‌اند ديگر چه لزومي دارد؟ في‌الحال كه سيل به‌به و چه‌چه و تشويق روان است و خودمان هم كه لابد همين هستيم كه رفقاي وبلاگيون مي‌گويند . پس ديگر غم چه خوريم؟
هرچند كه شايد در چنين جامعه ناهنجار و بي‌دروپيكري اين‌همه هرج و مرج عاطفي و اخلاقي چندان عجيب و دور از ذهن نباشد … نمي‌دانم مشكل واقعي كجاست. شايد هم به‌قول يكي از دوستان مشكل ما مشكل نژادي است. كه اين هم كه ديگر…

۹/۲۹/۱۳۸۲

شكوفايي خلاف طعبيت
مي‌خواست فرياد بزند. ديگر نمي‌توانست.
كسي نبود كه بشنودش، كسي نمي‌خواست بشنود.
از اين رو او از صداي خودش مي‌ترسيد، و آن را در خود فرو مي‌خورد.
سكوتش منفجر مي‌شد، تكه‌هاي بدنش به هوا پرتاب شده بود.
با دقت تمام آن‌ها را جمع مي‌كرد، بي‌ هيچ صدايي، در جا‌هاي خودشان مي‌گذاشت و فاصله‌ها را پر مي‌كرد.
و آن‌گاه كه از سر تصادف، شقايقي يا زنبقي زرد مي‌يافت.
آن‌ها را نيز جمع مي‌كرد و بر پيكرش مرتب مي‌نهاد.
مثل اين كه تكه‌هاي خود او هستند چنين بيخته و شگفت شكفته.
يانيس ريتسوس

۹/۲۰/۱۳۸۲

يک ساله شدم!

۹/۱۹/۱۳۸۲

احساس عجيبي دارم. يک جور انتظار در وجودم لانه گرفته که به گمان کنونيم به انتظاري ابدي مي ماند. انگار که حادثه اي در شرف وقوع است.
من در سکوت پشت اين پنجره ها مي نشینم باراني را که گوئي سر تمام شدن ندارد مي نگرم و انتظار مي کشم. گاه به گاه در لابلاي این ساعات طولاني آن یار عزیز از راه مي رسد و ساعاتي هرچند کوتاه آرامش را به وجود ناآرامم باز مي گرداند. دلم مي خواهد این ساعات دلپذیر هرگز تمام نشود ولی چیزي نمي گذرد که باز من مي مانم و آن حس غريب.
به گمانم باز به یکي از آن خانه تکاني هاي اساسي در وجودم احتياج دارم. بايد ببينم اين حسهاي عجيب و غريب از کجاي روح سرکش و ناآرامم آب مي خورد! گاهي به خودم نهيب مي زنم که همه اينها از سر بي دردي است . ولي متاسفانه تنها در اين جور موارد است که عادت به سرهم بندي ندارم!
شايد هم همه اينها به اين خاطر باشد که زندگي مشترکم بسيار شيرينتر و دلپذيرتر از چيزي که گمان مي بردم از آب درآمده و محاسبات ذهنيم را به هم ريخته!
هرچه هست به زودي از آن سردرمي آورم و از مکشوفاتم شما را هم بي نصيب نمي گذارم!
تا آن موقع...


۹/۰۹/۱۳۸۲

محو

باران توي آسمان پيچ مي‌خورد
و روي شيرواني‌ها ضرب مي‌گيرد
تم، تم، تم، تم
گيتارت را در آغوش مي‌كشي
خاطره‌ي كودكي‌ات
بهانه جواني‌ات
باران بدنت را در آغوش مي‌گيرد
مي‌نوازي
آخرين ملودي عروس دريا را
مي‌نوازي، مي‌نوازي، مي‌نوازي
باران اشك‌هايت را در آغوش خود محو مي‌كند
و تو آرام پشت يقه‌ي بالاكشيده‌ي رهگذران
محو مي‌شوي.
« لسكا ميروشا »

۸/۱۷/۱۳۸۲

بيش از پيش از روزمرگي در هراسم. از هر آنچه كه به موجب آن عادتي در وجودم شكل بگيرد. براين باورم كه خوشبختي را بايد روز به روز به‌دست آورد. هر روز از نو.
و من خوش‌بينم . برخلاف هميشه و برغم تمام مشكلاتي ( مشكلات از جنس جيفه دنياست، نگران نشويد! ) كه در حال و آينده سر راهمان است. مي‌دانم كه چندان ساده نخواهد بود. حفظ دوستي و غلبه بر آن حس قديمي مالكيت. دست كم تلاش خود را خواهم كرد . من آگاهانه وارد بازي شدم و شك ندارم كه با چنين همره مطمئن و خردمندي، تمامي اين قوانين نانوشته را خواهم آموخت.هر چند كه هنوز هم به راهكارهاي تازه‌اي براي زندگي مي‌انديشم. نمي‌دانم چرا زندگي خلاف جريان طبيعي تا اين حد به مذاقم خوش مي‌آيد ولي گمان هم نكنم تاكنون از اين شيوه ضرر كرده باشم، حداقل به زعم خودم.
مي‌دانم كه جز با تلاش بي‌وقفه و پيگير هرگز به آنچه مي‌خواهم ،نخواهم رسيد. پس شايد اولين قدم در اين راه جديدي كه در پيش گرفته‌ام ،غلبه بر آن حس رخوت و خمودگي باشد كه گاه سخت گريبانم را مي‌گيرد .
ولي نه... اولين قدم اين نيست! اولين قدم را به گمانم پيش از اين برداشته‌ام... خواهان يك زندگي بهتر بودن، شايد اولين قدم بود!
من نفهميدم چرا مي‌نويسم
از خودم مي‌گويم
يا از دنيا
براي خودم مي‌نويسم
يا براي ديگران
اينقدر فهميدم كه پاي كسي
يا چيزي در ميان است
از من و دنيا بيشتر
از من و دنيا بزرگتر
« بيژن جلالي »

۸/۰۷/۱۳۸۲

می ترسم...بعد از اين همه وقتی که با دقت خودم را دور نگه داشتم..انگار يکهو پرت شدم وسط ميدون... هميشه از توپ می ترسيدم...هميشه... از بچگی... ولی انگار نميشه... به خاطر تو هم که شده بايد بازی کنم... ولی... من هيچوقت بازيگر خوبی نبودم...هيچوقت... از بچگی...

7/8/82 رشت

۷/۲۸/۱۳۸۲

دلتنگي‌ها!

از همه شما دوستان خوبم كه به يادم بوديد ،ممنونم و شرمنده كه هنوز فرصتي براي نشستن و نوشتن دست نداده. مشغول جمع و جور كردن دنياي تنهائيهام هستم و انگار كه تمامي ندارد.
صداي تو مي‌آيد
در متن دلگير همين اوقات
از صبح و هر روز
معناي باران را از تو مي‌فهمم
حالا چه با شدت
خود را به خاطر من ميسپاري
و از ياد نمي‌روي هرگز
«يادم نيست مال كدوم بنده خدا بود!»

۷/۰۸/۱۳۸۲

...و شايد خوشبختي همين باشد. انديشيدن به چيزي جز خود، داشتن هدفي بيرون از خود ، خود را اگر نه ايثار كردن‌، دست كم از ياد بردن .

۶/۲۳/۱۳۸۲

بر شانه من كبوتري‌ست كه از دهان تو آب مي‌خورد
بر شانه من كبوتري‌ست كه گلوي مرا تازه مي‌كند
بر شانه من كبوتري‌ست باوقار و خوب
كه با من از روشني سخن مي‌گويد
و از انسان كه رب‌النوع همه خداهاست.
من با انسان در ابديتي پر ستاره گام مي‌زنم
در ظلمت حقيقتي جنبشي كرد
در كوچه مردي بر خاك افتاد
در خانه زني گريست
در گاهواره كودكي لبخندي زد.
آدم‌ها همتلاش حقيقتند
آدم‌ها همزاد ابديتند
من با ابديت بيگانه نيستم.
زندگي از زير سنگچين ديوارهاي زندان بدي سرود مي‌خواند
در چشم عروسك‌هاي مسخ، شبچراغ گرايشي تابنده است
شهر من رقص كوچه‌هايش را باز مي‌يابد.
هيچ‌كجا هيچ‌زمان فرياد زندگي بي‌جواب نمانده‌است
به صداهاي دور گوش مي‌دهم از دور به صداي من گوش مي‌دهند
من زنده‌ام
فرياد من بي‌جواب نيست، قلب خوب تو جواب فرياد من است.
مرغ صدا طلائي من در شاخ و برگ خانه توست
نازنين، جامه خوبت را بپوش
عشق ما را دوست مي‌دارد
من با تو رؤيايم را در بيداري دنبال مي‌گيرم
من شعر را از حقيقت پيشاني تو درمي‌يابم
با من از روشني حرف مي‌زني و از انسان كه خويشاوند همه خداهاست
با تو من ديگر در سحر رؤياهايم تنها نيستم.
« احمد شاملو »

۶/۱۴/۱۳۸۲

داشتم فكر مي‌كردم كه ازدواج راه رسيدن به خوبي آدمها نيست. در نزديكي مداوم بين آدمها آنچه موثرتر عمل مي‌كند بديهاست. خصلتهاي بد همواره قوي‌تر عمل مي‌كنند و برخلاف خوبيها به شدت حساسيت برانگيزند. به گمانم اگر غير از اين بود ، اينقدر روز به‌روز شاهد كمرنگ‌شدن و فنا شدن خصلتهاي خوب انساني و بهم‌ريختگي روابط آدمها نبوديم. خوبيها اغلب مظلومند. به چشم نمي‌آيند. بزودي به صورت وظيفه‌اي و يا عادتي در مي‌آيند كه ديگر در خور توجه نيست. در خور ستايش و تشويق نيست. بسيار ديده‌ام كه به حساب ساده‌لوحي و حماقت هم گذاشته‌اند و با پوزخندي استقبال شده‌اند. برخلاف خصلتهاي بد كه اغلب بصورت برجسته و چشمگيري به چشم مي‌آيند. حساسيت برانگيزند و به شدت با عكس‌العمل روبرو مي‌شوند.
نمي‌دانم چه شد كه از فكر ازدواج به اينجا رسيدم. شايد به علت گستردگي و استمرار روابط آدمها در آن. دلم مي‌خواهد همه اين چيزهائي كه تاكنون آموخته‌ام و آنچه كه ديده‌ام باعث هوشياريم شده‌باشد. دلم نمي‌خواهد در صورتي كه خودم در اين موضع قرار گرفتم، به خوبيهايش عادت كنم. دوست دارم كه كوچكترين خوبي و زيبائي وجودش را هر بار چون عطيه‌اي گرانبها و كم‌نظير پذيرا شوم. قدر خوبيها را بدانم، حداقل به پاس مظلوميتشان.

۵/۲۹/۱۳۸۲

گاهي واقعا از خودم سر درنمي‌آورم. نمي‌توانم بفهمم كه اين اندازه تاثيرپذيري من از احساسات و مشكلات ديگران براي چيست؟ بيشتر به اين علت كه شدت اين تاثيرپذيري گاه به حدي مي‌رسد كه زندگيم را فلج مي‌كند. چيزي كه مرا به فكر فرو مي‌برد، احساس تقصيري است كه هميشه در اين‌جور مواقع در من بوجود مي‌آيد. خود من اغلب وقتي با كسي درددل مي‌كنم در پي راه‌حلي براي مشكلم نيستم. تنها به دنبال كمي همدردي و همدليم. اما وقتي خود پاي درددل ديگران مي‌نشينم، بلافاصله به دنبال راه‌حل مي‌گردم و چون اغلب نيز دستم براي ياري رساندن كوتاه است، احساس تقصيري طاقت‌فرسا وجودم را فرا مي‌گيرد. از اين كه احساس مي‌كنم بايد كاري بكنم و كاري از دستم بر نمي‌آيد، كلافه مي‌شوم. دوستي از مشكلات خانوادگيش مي‌گويد و من پريشان و سردرگم مي‌مانم كه چه بايد كرد. همكارم از افسردگي مي‌گويد و من احساس مي‌كنم چيزي در درونم فشرده مي‌شود.
چيزي اين وسط به نظرم مشكوك مي‌آيد. اين همه حساسيت من از كجا مي‌آيد؟ اين همه توجه من به ديگران آيا براي فرار از خودم نيست؟ به ديگران مي‌پردازم براي آنكه از خودم و مشكلاتم فرار كرده باشم.
از اين كه مهرباني و انسان‌دوستي‌ئي كه با آن براي خود لالائي مي‌خواندم، جنسش نامرغوب باشد ،دلم مي‌گيرد. دلم مي‌خواهد برخطا باشم. ولي بيشتر از آن دلم مي‌خواهد به حقيقت ناگزير پي ببرم.
به گمانم اين از آن دسته حقايقي است كه به تنهائي مي‌شود به آن دست يافت. اما اميدم به اين است كه شايد اين سئوالها براي شما هم پيش آمده باشد. يا به عبارتي اين مشكل بعضي از شما هم باشد. در اين صورت شايد بتوانيد در كشف حقيقت مرا ياري كنيد.

۵/۲۶/۱۳۸۲

براي مدتي نامعلوم از كار بيكار شدم!
البته من چون در مقطعي از زمان قرار گرفته‌ام كه تصميم به خوش‌بيني دارم و عزمم را جزم كرده‌ام كه مطلقا اجازه ندهم هيچ موضوع بي‌اهميتي عيشم را منقض گرداند، با لبخندي به پهناي صورت از اين خبر استقبال كردم! و با اشاره به جنبه‌هاي واقعا با‌نمك اين قضيه و تاثيرات از آن بانمك‌تر آن بر اوضاع و احوالاتم همه همكاران را به خنده واداشتم و تعجب كه چه روحيه‌اي!
به گمانم اين تقدير و سرنوشت هم با من بناي روكم‌كني گذاشته و تازگيها هر موقع كه من بخت‌برگشته ادعائي كرده‌ام و لافي زده‌ام ، دست به نقد مقدماتي فراهم كرده تا عملا نشان دهم كه چند مرده حلاجم!
البته يك جا هم من يك رودست درست و حسابي بهش زدم و آن موقعي بود كه ادعا كردم تا آخر خيال دارم تنها بمانم، چون آدمي كه من به دنبالش مي‌گردم يحتمل از مادر زاده نشده. هنوز جوهر ادعانومچه‌ام خشك نشده بود كه…!
شما هم ميتوانيد اين روش را امتحان كنيد. كسي چه ميداند، شايد نتيجه گرفتيد.ولي اگر نگرفتيد لطفا يقه من را نگيريد. اول يك آزمايش كوچولو بكنيد ببينيد اصولا با هاتون لج هست يا نه ، بعد…

۵/۱۶/۱۳۸۲

در بدر به دنبال يك لقمه نون و آرامشم! آرامشي كه تمام عمر به دنبالش بوده‌ام. گاه در دوره كوتاهي به آن دست يافته‌ام و گاه ماهها ،بلكه سالها در پي راههائي براي دستيابي به آن بوده‌ام. دلم مي‌خواهد بفهمم كه چرا هر چه مي‌گذرد ،كمتر از گذشته در رسيدن به اين مهم توفيق مي‌يابم. چيزي كه به ذهنم مي‌رسد اين است كه به مرور زمان و به همراه استقلالي كه به دست آورده‌ام ،توقعاتي از خودم در من شكل گرفته كه از حد و حدود توانائي من خارج بوده‌است.از آنجائي كه اين كله‌شقي و غدي هم سخت گريبانم را گرفته و امكان كمك گرفتن از ديگران را ناممكن كرده‌است. همه اينها دست به دست هم داده‌اند، تا روح مشوش و ناآرامم را از دستيابي به آن لحظات ناب و گرانقدر بازدارند. با همه اين احوال ، هر بار كه به اندك آرامشي دست مي‌يابم ، با ساده‌لوحي تمام مي‌پندارم كه اين بار ديگر آن را به آساني از كف نخواهم داد . ولي چيزي نمي‌گذرد كه مشكلات ريز و درشت زندگي دوباره مرا از آن سعادتهاي كوتاه‌مدت دور مي‌كنند . نمي‌دانم اين دور باطل تا كي دوام خواهد داشت ؟
و آيا در صورتي كه بتوانم بر مشكلات دنياي بيرون فائق آيم، مشكلات دنياي درونيم به من مجال لذت بردن از آرامش را خواهند داد يا خير؟

۵/۰۸/۱۳۸۲

-؛به كجا چنين شتابان؟؛
گون از نسيم پرسيد.
-؛دل من گرفته زينجا...
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟؟.....
؛ همه آرزويم اما
چه كنم كه بسته پايم......؛
-؛‌به كجا چنين شتابان؟؛
-؛ به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم...؛
-...؛سفرت به خير اما...تو و دوستي خدا را..
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران
برسان سلام ما را.....؛
«شفيعي كدكني»

۵/۰۵/۱۳۸۲

امشب دلم مي‌خواهد دل را به دريا بزنم و در مورد حرفهائي درددل كنم كه معمولا سالها و چه بسا تا ابد در دل آدم ميماند وتازه بايد سخت هم مراقب بود كه فاش نشده و سر به رسوائي نزند.
دلم گرفته. بحثي كه ميخواهم وارد آن بشوم ، بحث خطرناكي‌ست . از دسته تابو هاست . حيطه مقدسي است كه همه با احتياط آن را دور مي‌زنند و مراقبند خلاف آنچه همگان گفته‌اند و نوشته‌اند ،سخني نگويند. دلم گرفته. از تمام اين سالهائي كه بي‌حمايت و پشتوانه روي پاهاي خودم ايستادم و دم نزدم. چقدر دلم براي حمايتشان، براي هم فكري و هم‌درديشان پر مي‌كشيد. چقدر سعي كردم فراموش كنم كه درست زماني كه به آنها احتياج داشتم ، تنهايم گذاشتند. چقدر با خودم كلنجار رفتم و خودم را توجيه كردم ، تا موفق شدم از ته دل ببخشمشان . ولي نتوانستم فراموش كنم. هرگز.
سالها زمان برد تا توانستم بر احساس عذاب وجداني كه داشتم غالب شوم و آنها را خارج از آن حيطه مقدس برآورد كنم. سعي كردم درك كنم كه آنچه آنها كردند از ديدگاه خودشان بهترين بوده و سبب اصلي اين فاصله غم‌انگيز تفاوت شديد افكار و ديدگاه ما به زندگي‌ست. افزون بر آن شايد خواسته‌ها و توقعات من هم چندان مرسوم و معمول نبوده. گو اينكه من هرگز نتوانستم خودم را با محبت‌ها و توجهات سرسري و بدون عمق وفق بدهم. هر چه بود ، زمان زيادي برد تا توانستم خودم را با اين واقعيت تسلي بدهم كه هر چه باشد آنها آدمهاي ساده‌دل و نيكخواهي هستند كه تا آنجا كه به ياد دارم عمدا در حق كسي بدي نكرده‌اند.
حقيقت اين است كه پدر و مادر شدن از اشكالات شخصيتي آدمها كم نمي‌كند و چه بسا برعكس…
تمام اين آدمهاي جورواجوري كه در اطراف خود مي‌بينيم با تمام اشكالات و عيوبشان ،مي‌توانند در اين نقش‌ها ظاهر شوند. و ظاهرا طبيعي‌ترين حق آنان نيز شمرده مي‌شود.
حقي كه من سالهاست از خودم سلب كرده‌ام.

۴/۲۹/۱۳۸۲

نويسنده پرطرفدار اين وب لاگ به علت مسافرت به مکاني که فاقد هرگونه امکانات ارتباطي است، تا اطلاع ثانوي از نوشتن و امر شريف وبگردي معذور مي باشند. خداوند به اين دوست عزيز صبر جميل عطا فرمايد.
وکيل محترم ايشان
ف

۴/۲۱/۱۳۸۲

پيش از اين گاه در موقعيتهائي قرار گرفته‌ام كه به گمان خودم در برابر آنها مواضع كاملا مشخصي داشته‌ام. ولي آنچه كه در آن زمانها در ذهن و روح من گذشته چندان با گمانهايم تطابق نداشته است. با تكرار اين موارد بر آن شدم كه حداقل ديگر در خصوص موارد و موقعيتهاي خاص اظهارنظر قاطع نكنم. درست است كه بعضي از مسائل ريز تنها بر آنان كه خارج از گودند، آشكار مي‌شود ولي برعكس آن نيز واقعيتي است و مسائلي وجود دارند كه تنها در قعر گود خودشان را نشان مي‌دهند. آگاهي بر اين مطلب كمي از سخت‌گيري در قضاوت‌هايم نيز كاست و باعث شد با ديد آزادانه‌تر و شادتري به زندگي نگاه كنم.
سابق بر اين (يعني تا همين5 سال پيش) از قرار گرفتن در موقعيتهاي غيرمنتظره مي‌ترسيدم. از اين كه چه خواهم كرد و چه پيش خواهد آمد، هراس داشتم. نميدانم، شايد به اين خاطر كه به قدرت تصميم‌گيري خود چندان اعتمادي نداشتم. ولي در حال حاضر احساس تسلط و احاطه بيشتري بر زندگي و مخلفاتش مي‌كنم! شايد ندانم كه دقيقا چطور عمل خواهم كرد ولي به آنچه مي‌كنم ،ايمان دارم . شايد بشود گفت بنوعي خودم را پذيرفته‌ام. از اشتباهاتم و از اين كه به ريش خودم بخندم نيز هراسي ندارم. تنها تاسف من بابت آزار احتمالي است كه از جانب من به كساني كه دوستشان دارم خواهد رسيد. و به گمانم اجتناب ناپذير هم هست. خصوصا در مورد دوستاني كه نزديكتر و عزيزترند. و لاجرم آسيب‌پذيرتر.
خدايا خودت از دست من حفظشان كن! الهي آمين

۴/۱۴/۱۳۸۲

من بودم،
من هستم.
و تا آخر زمان خواهم بود.
زيرا وجود مرا پاياني نيست.
من راه خود را از ميان فضاهاي بيكران گشوده، و در دنياي خيال پر كشيده‌، و در آن بالا به حلقه نور نزديك شده‌ام.
با وجود اين، بنگريد چگونه اسير ماده‌ام.
من براي هميشه بر اين سواحل گام خواهم زد،
در ميان ماسه و كف.
مد بلند دريا رد‌پاي مرا خواهد زدود،
و باد كف را خواهد سترد.
اما دريا و ساحل براي هميشه
باقي خواهند ماند.
«جبران خليل جبران»
به ياد سفر به ياد ماندنيم به گيلان و به ياد دوست بزرگوارم آقاي كامياب كه اين كتاب را به من هديه دادند.

۴/۱۲/۱۳۸۲

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه گريزگاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
و خنكاي مرهمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست
غبار تيره تسكيني
بر حضور وهن
و دنج رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
برر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست.
ا. بامداد

۴/۰۹/۱۳۸۲

آزمودم عقل دورانديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را

۴/۰۴/۱۳۸۲

سخت است
اما راهي نيست
اگر مي‌خواهي
در اسمان شكلي نقش ببندد
بجوش و بخار شو
ديوارهاي جهان
نمناكتر از آن است كه فكر مي‌كني
تلنگر سطري كافي‌ست
آنگاه كه خورشيد از خوابگاهش بيرون مي‌آيد
از كيسه خوابت بيرون بيا
و از ابرها عبور كن
بي‌اعتنا به سايه‌هاي هميشه
از نور ماه
رداي بلندي خواهي بافت
براي شانه‌هاي عريانت
از ابرها كه گذشتي
برقص
و بدان
آخرين آواز
دست‌نيافتني‌تر از آن است كه فكر مي‌كني
شب را بنوش تا آخرين قطره تلخش
اما كوچه‌هاي آفتاب را از ياد نبر
پيچك‌هاي سبز ديوارهاي نمناك را
بخوان
درياي يخ‌زده آب مي‌شود
و پرنده سرمازده
لبريز از جنون پرواز مي‌شود
گاهي هم واژه‌اي نمي‌چكد
تا سطري ببارد
و خطوط سيل‌وار تو را ببرند
آنگاه كشتزار بوي بال شكسته پرنده مي‌دهد
راه خودمان را باز مي‌كنيم
شانه مي‌زنيم به شانه‌هاي سنگي
بلند شو
تا از ميان دود و فريادهاي شكسته بگذريم
از كنار دست‌هاي بينوا
كه بيهوده مي‌كاوند خاك مرده را
« رضا چايچي »

۳/۳۱/۱۳۸۲



اين عكس را يكي از دوستانم گرفته.خيلي خوشم آمد. گفتم با هم نگاه كنيم.

۳/۲۷/۱۳۸۲

ِاگر سرت را خم كني
بر درياي كلماتي كه هيچ‌گاه بر زبان نخواهي آورد
پائينت مي‌آورند
آبي به صورتت مي‌زنند
ناني به تو مي‌دهند
و براي زخم‌هايت مرهم‌هايي
نمي‌گذارند حتي براي قامت خميده خود گريه كني
زيرا قطره‌ها
سكوت دريا را مي‌شكنند
اگر ببينند همان‌طور خميده در سكوت دفن شده‌اي
دست از سرت بر‌خواهند داشت
وگرنه
تاج خاري از لغات بر سرت خواهند گذاشت
وصليب ديگري برايت بر پا خواهند ساخت
«رضا چايچي»

۳/۲۵/۱۳۸۲

در گوشه دنجي كه نشسته بودم، هميشه فكر مي‌كردم كه اگر دست بر قضا بخواهم روزي ارتباط نزديكتري با آدمها داشته باشم با گذشته فرق عمده‌اي خواهد داشت . اين بار با استفاده از تمام تجربياتي كه طي اين مدت به دست آورده‌ام ارتباط پربارتر و عميقتري برقرار خواهم كرد. شايد در انتخاب اوليه تجربه و شناخت نقش كليدي داشته باشد. ولي بعد از آن اوضاع هيچ گاه همانطور پيش نمي‌رود كه در ابتدا فكر مي‌كردي. واقعيت اين است كه ديگران چندان نيازي به تجربيات ما ندارند. آنها هم به روش خودشان با مسائل روبرو مي‌شوند و تجربيات خاص خودشان را دارند. مي‌دانم كه چه بسا لطف قضيه هم در همين باشد. همين كه تو هيچ گاه نتواني پيش‌بيني كني كه مثلا با اين دوست جديدت چه رابطه‌اي پيدا خواهي كرد. با همه اين حرفها بعضي چيزها هستند كه به دوباره آزمودن نمي‌ارزند ، آنهم زماني كه تو به روشني به آنچه پيش خواهد آمد واقفي . البته اين را هم بايد در نظر گرفت كه تاثير وقايع بر همگان هيچ گاه يكسان نخواهد بود . معمولا هم اوضاع بر همين منوال است . ممكن است من از چيزي رنج ببرم كه به كلي از نظر دوست همراهم مطرح نباشد، و بر‌عكس.
راستش حرفي كه در دلم بود بيشتر ابراز ناتوانيم از انتقال انديشه‌هايم بود. گاهي با تمام حسن نيتي كه به خرج مي‌دهم اولين چيزي كه به ذهن طرف مقابلم مخابره مي‌شود اين است كه من مي‌خواهم به نحوي عقيده خودم را تحميل كنم. و اين چيزي است كه عميقا نمي‌خواهم .
در كل ارتباط نزديك با آدمها در عين شيرينيها و زيبائيهاي خاص آن تا چه اندازه دشوار و پيچيده است. به بي غل و غشي ارتباط با طبيعت نيست ولي لطف و كششي در آن است كه اگر در آن وارد شدي ، ديگر مشكل بتواني نديده‌اش بگيري. اعتراف مي‌كنم كه من اغلب در زندگيم آدم بدبيني بوده‌ام و شايد هنوز هم هستم. ولي اكنون دلم مي‌خواهد جور ديگري به زندگي نگاه كنم . دلم مي‌خواهد چند صباحي هم كه شده به اين نوشين سخت‌گير و بدادا! مرخصي بدهم و از نو تجربه كنم . از نو ببينم و از نو كشف كنم. يعني مي‌توانم؟!

۳/۱۸/۱۳۸۲

من كه از درون ديوارهاي مشبك شب را ديده‌ام
و من كه روح را چون بلور بر سنگترين سنگهاي ستم كوبيده‌ام
من كه به فرسايش واژه‌ها خو كرده‌ام
و من ـ باز آفريننده اندوه
هرگز ستايشگر فروتن يك تقدير نخواهم بود
و هرگز تسليم‌شدگي را تعليم نخواهم داد
زيرا نه من ماندني هستم نه تو
آنچه ماندني‌ست وراي من و توست.
«نادر ابراهيمي»

۳/۱۰/۱۳۸۲

جستنش را پا نه فرسودم :
نه عشق نخستين
نه اميد آخرين بود
نيز، پيام ما لبخندي نبود و
نه اشكي
همچنان كه با يكديگر چون به سخن درآمديم
گفتني ها را همه گفته يافتيم
چندان كه ديگر هيچ چيز در ميانه
ناگفته نمانده بود.
« احمد شاملو »

۳/۰۷/۱۳۸۲

اين خواب بعدازظهر من گويا ديگر معضلي شده. از صبح بايد براي بعدازظهر مقدمه‌چيني كنم.با هزار زحمت و تمنا شرايط را مهيا كنم. ولي كو خواب؟ به محض اين كه كمي چشم‌هايم گرم ميشود ، يا مريض وقت‌نشناس سروكله‌اش پيدا مي‌شود يا يكي يكي افكار مزاحم و موذي به ذهنم هجوم مي‌آورند. هر چه به خودم نهيب مي‌زنم كه بابا، لازم نيست حالا همين بعدازظهري براي تمام مشكلات دنيوي و اخروي راه‌حل پيدا كني ، بي‌فايده است. بناچار بلند مي‌شوم و سعي مي‌كنم با نوشيدن يك ليوان چاي داغ با سردرد ناشي از كم‌خوابي مبارزه كنم . هر روز سر ساعت 5 به اين نتيجه مي‌رسم كه واقعا خسته شده‌ام و به يك استراحت يك هفته‌اي نياز دارم. به يك مسافرت كوچولو، آن هم بعد از حدود يك سال و اندي كه از جاي خود تكان نخورده‌ام .
روزهاي زيباي بهاري يكي پس از ديگري به سرعت مي‌گذرند و من لذت نظاره همه آن زيبائيها و شكفتگيها را از دست داده‌ام . مي‌توانم اميدوار باشم كه حداقل يك بهار ديگر در پيش رو خواهم داشت؟
با خود عهد مي‌كنم كه اين بار ديگر فرصتها را از دست ندهم و همپاي بهار با اين طبيعت افسونكار يكي شو م.
نمي‌دانم آيا مي‌شود اسم همه اين تلاشها و دوندگيها در اين شهر شلوغ و ناآرام را زندگي گذاشت يا خير؟
در هر حال زندگي خوبي نيست .مثل اين است كه 90 دقيقه اصلي تمام شده و هر چه هست دقايق اضافي انتهائي است. با اين تفاوت كه داور اعلام نكرده كه چقدر وقت باقيست يا شايد هم گفته و من خسته، از شنيدن جا مانده‌ام!
دوست خوبم! اميدوارم دوباره برايم ننويسي كه چرا خستگيها و دلمردگيهايت را با ديگران تقسيم مي‌كني؟ اين دفعه را چشمهايت را ببند!
راستش من خيلي تلاش مي‌كنم كه بيشتر جنبه‌هاي مثبت زندگي را در نظر بگيرم. در مورد طبيعت غالبا موفق مي‌شوم ولي اين آدمها هستند كه كار را سخت مي‌كنند . چقدر نديد بگيري، چقدر توجيه كني ، چشم‌پوشي كني و …
سعي مي‌كنم با يادآوري حرفهاي دوستم خودم را آرام كنم كه مي‌گفت «ايرانيها ذاتا كه شرور نيستند .ضربه مي‌زنند چون ضربه خورده‌اند» خوب ،بله تا اينجايش قبول كه ذاتا شرور نيستند اما…

۳/۰۱/۱۳۸۲

چه لذت بخش است گذران اوقات در کنار دوستی قدیمی که نیک می داند تمام آنچه از خوبی و بدی که در درون توست. واقعیت وجودت را حس می کند، دوست می دارد و بالاتر از آن به تو ایمان دارد.
اگر بخواهم جمله ای در وصف دوستی بگویم، خواهم گفت دوست آن کسی است که در حضورش احساس آرامش و قدرت کنیم.
چه آرامشی دارد همنشینی با دوستی که به خوبیها و ارزشهای اخلاقی وجودت آگاه است و ایمان دارد. می توان با او از هر دری سخن گفت، بی انکه واهمه آن داشته باشی که مبادا بد تعبیر شوی و یا خدشه ای به روابط دوستانه ات وارد کرده باشی . و چه شیرین است رسیدن به آن نقاط تفاهم، هم حسیها، هم دردیها و تجارب مشترک.
گمان نمی کنم چیزی ارزشمندتر و زیباتر از این روابط دوستانه در زندگیم داشته باشم.َ

۲/۲۷/۱۳۸۲

۲/۲۴/۱۳۸۲

امروز به طور ناخواسته مو جبات رنجش چند نفر را فراهم آوردم. البته چندان هم ناخواسته نبود و هر چه فكر مي‌كنم بي جا و ناحق هم نبود ولي با همه اين احوال هر چه مي‌كنم وجدانم راحت نمي‌شود!
من خودم البته چندان آدم منظم و مرتبي نيستم. مثلا هيچوقت به موقع سر كار نمي‌روم و معمولا دير مي‌روم و زود بر‌مي‌گردم ولي وقتي رفتم ديگر كم‌كاري نمي‌كنم و سعي مي‌كنم آنچه را كه لازم است به تمامي انجام دهم. در زمان كار كردن هم بي‌نظمي، بي‌دقتي وكم‌كاري را تحمل نمي‌كنم. چيزي كه هست، به گمانم مي‌توانستم با لحن ملايمتري به اوضاع و احوال سر و سامان بدهم يا حداقل چند تا لبخند چاشني حرفهايم كنم ويا شايد…بگذريم.
مدتي است كه ذهنم كمي آشفته و مشغول است و به تناوب دچار اضطراب، ترديد، سرخوشي و … مي‌شوم. احساس مي‌كنم تا حدودي از تسلطم بر احساسات و عواطفم كاسته شده .و بعضا دست به كارهائي زده‌ام كه اطمينان چنداني به درست بودنشان نداشته‌ام. ولي چه باك! گاهي كمي از خط خارج شدن هم بد نيست و اين البته در صورتي است كه ديگران را درگير نكرده باشيم.
همكاري دارم كه آدم بسيار پرشور و شري است. رنج‌ها و شادي هايش به طرز گسترده‌اي بر روي محيط اطرافش تاثير مي‌گذارد. اگر غمگين است كوچكترين شادي و رضايتي را در اطراف خود تحمل نمي‌كند و اگر شاد باشد متوقع است كه همه ما علي رغم همه چيز دست افشان و پاي‌كوبان در شاديش سهيم شويم! و البته به هيچ نحو آدم بدخواه و مغرضي نيست .بيشتر بي‌ملاحظه و تا حدودي خودخواه است. امروز با تمام اين اوضاع آشفته‌اي كه داشتم ،ناچار شدم كمي جلو زياده‌رويهايش را بگيرم و البته پرواضح است كه هيچ كار موثري نتوانستم انجام بدهم.
من معمولا موقع انتقاد كردن دقت زيادي بر روي لحن كلام و انتخاب جمله‌ها مي‌كنم .يا حداقل سعي مي‌كنم كه اينگونه باشم. زيرا تصور مي‌كنم كه اگر منظورم كمي اينور و آنور فهميده شود به جاي تاثير مثبت و سازنده تنها يك دلخوري و رنجش به‌بار مي‌آورد كه هيچ كمكي هم به هيچكداممان نمي‌كند. و اين دقيقا همان اتفاقي بود كه امروز افتاد!

۲/۲۳/۱۳۸۲

1
خوشا وقتي
كتابي نادر از دوستي به عاريت مي‌گيرم و
باز مي‌كنم صفحه اول را
2
خوشا وقتي
در كلبه‌ام بر حصير مي‌افتم
تنهاي تنها
3
خوشا وقتي
كاغذ پهن مي‌كنم
قلم برمي‌دارم
و درمي‌يابم دستم
تواناتر از آن است كه گمان مي‌بردم.
4
خوشا وقتي
پس از صد روز فشار به فكر و ذهن
شعري كه نمي‌آمد
ناگهان مي‌آيد.
5
خوشا وقتي
صبح بيدار مي‌شوم، بيرون مي‌روم
و گل شكفته‌اي را مي‌بينم
كه تا ديروز نبود.
6
خوشا وقتي
كتابي مي‌خوانم و مي‌بينم
سخن از كسي است درست مثل من.
7
خوشا وقتي بر خاكستر مي‌دمم
گل آتش را شعله‌ور مي‌بينم و
مي‌شنوم صداي جوشيدن آب را.
8
خوشا وقتي
ميهماني كه تحملش را نداري
مي‌رسد و مي‌گويد
« وقت ماندن ندارم»
و مي‌رود.
9
خوشا وقتي
همه مي‌گويند« كتابي است بس دشوار»
و من در آن دشواري نمي‌بينم.
10
خوشا وقتي
قلم موي خوبي مي‌يابم
در آب فرو مي‌برم،بر زبان مي‌كشم و
مي‌آزمايمش اول بار
تاچيبانا آكمي (1868ـ1812)

۲/۲۱/۱۳۸۲

قصه‌اي درباره به شكل چيز‌ها در‌آمدن
ابر سفيد شناور در آسمان به گوسفند مي‌مانست. او در آن واحد دو كار انجام مي‌داد، هم شناور بود و هم مثل چيزي به نظر مي‌آمد. انجام دو كار در آن واحد كار آساني نيست، اما ابر سفيد تلاش زيادي به خرج داد تا كار خود را به بهترين شكل انجام دهد.
او خيلي خوب معلق ماند و خيلي خيلي خوب هم شكل چيزي را به خود گرفت. براي همين ، ابر ديگري كه در مسير او شناور شده بود،ايستاد و سر تا پاي ابر سفيد را با دقت برانداز كرد و از او پرسيد: تو دقيقا شكل چه هستي؟ ابر سفيد مثل برق جواب داد:« گوسفند! »و شناور شد.
ابر سفيد بي‌حركت بر جاي خودش ماند. خودش هم از اين سكون و بي حركتي خيلي تعجب كرده بود .تا آن وقت اصلا نديده بود كسي بي حركت بماند، در واقع اصلا نمي‌دانست بي‌حركتي چيست. اما علت بي‌حركتي او اين بود كه يك ابر آبي به لطافت گل ،به جانب او شناور بود.
ابر سفيد با تعجب گفت:« آه! »و در آن وقت اتفاق عجيبي رخ داد . ابر آبي هم بي‌حركت بر جاي خودش ماند. او هم با تعجب گفت: « آه!» هر دو آن هابا تعجب به يكديگر گفتند: « آه!» بله،ابر سفيد و ابر آبي دلباخته يكديگر شده بودند. به اين ترتيب آن ها با عشق به يكديگر در نقطه مخصوص خودشان،بي‌حركت ايستادند. ابر سفيد نتوانست بيشتر از اين احساسات خودش را مهار كند و به ابر آبي گفت: «من سخت دلباخته تو شده‌ام . »ابر آبي بسيار شرمگين شده بود، اما او هم به احساس خودش اعتراف كرد: «من هم سخت به تو دل بسته‌ام.» و اين گفته، به هر دوي آن‌ها آرامش بخشيد.
مدتي گذشت، ابر آبي پرسيد:« حالا بايد چه كار كنيم؟ » اما ابر سفيد نمي‌دانست چه پاسخي بدهد و با شوريدگي بسيار از ته دل آه كشيد. او از آه عميقي كه كشيده بود بي‌اندازه به شگفت آمد، زيرا نمي‌دانست چه اتفاقي مي‌افتد كه دل آدمي اين گونه سرشار از شور و شوق مي‌شود و اساسا شور و شوق چيست…آن وقت ابر آبي هم با اشتياق آه كشيد. بله، زندگي اين است.
اما آن‌ها بايد كاري مي‌كردند، به همين خاطر ابر سفيد پيشنهاد كرد: « بيا تا آخر عمر يكديگر را دوست بداريم! »ابر آبي با خوشحالي گفت: « بله، بيا يكديگر را تا آخر عمر دوست بداريم! من هميشه در خواب مي‌ديدم كه يك نفر را تا ابد دوست مي‌دارم.»
آن‌گاه لحظه‌اي به فكر فرو رفت و پرسيد: «اين كار اشكالي ندارد؟» ابر سفيد با تعجب پرسيد: «چه اشكالي؟»
ابر آبي با دودلي گفت: « آخر … تو شكل گوسفندي و من شكل گل . قاعدتا گوسفندها گل‌ها را مي‌خورند…»
ابر سفيد با اطمينان خاطر گفت:« اما اين گوسفند‌هاي واقعي هستند كه گل‌هاي واقعي را مي‌خورند. چيزهائي كه شكل گوسفند هستند، چيزهائي را كه شكل گل هستند ، نمي‌خورند!»
ابر آبي با لبخند گفت:« پس در اين صورت جاي نگراني نيست! » و عشق ابدي خود را به ابر سفيد در دلش حفظ كرد و ابر سفيد عشق ابدي خود را به ابر آبي در دلش حفظ كرد. آن‌ها همچنان به يكديگر عشق مي‌ورزيدند كه ناگهان ابر سفيد گفت:
ـ انگار دارم تبديل به چيز ديگري مي‌شوم. گرچه نمي‌دانم چه چيزي است، اما شك ندارم كه مي‌خواهم تبديل به چيز ديگري شوم.
ابرآبي گفت:« افسوس، من بي نهايت به دوست داشتن ابدي يك گوسفند خو گرفته‌ام، خواهش مي‌كنم تبديل به چيز ديگري نشو!»
ابر سفيد زمزمه كرد: « از من كاري ساخته نيست.» وبه يك فيل كوچك تغيير شكل داد. ابر سفيد آرام آرام تبديل به يك فيل كوچك مي‌شد و ابر آبي چشم‌هايش را از نوميدي محكم بسته بود. اما بعد از اينكه چشم‌هايش را باز كرد و فيل كوچك را ديد، با صداقت گفت: «حالا تو شكل يك فيل كوچك هستي.»
ابر سفيد با اندوه خرطومش را به حركت در‌آورد و گفت: « حالا كه يك فيل كوچك هستم ، ديگر دوستم نداري؟»
ابر آبي پاسخ داد:« نمي‌دانم كه مي‌توانم دوستت داشته باشم يا نه، من قول داده‌ام كه يك گو سفند را دوست داشته باشم، يك عشق ابدي. اما اگر حالا به يك فيل كوچك علاقه پيدا كنم ، يعني ديگر گوسفند را بي‌نهايت و تا ابد دوست نمي‌دارم. واقعا نمي‌دانم چه كار بايد بكنم!»
خرطوم ابر سفيد به شكل ترحم‌انگيزي آويزان شد. ابر سفيد اعتراف كرد:« من هم همين‌طور. » مدتي گذشت و هيچ يك چيزي نگفتند، ناگهان صداي ابر آبي بلند شد:
ـ به گمانم من هم دارم تبديل به چيز ديگري مي‌شوم. اما نمي‌دانم كه چيست.
ابر سفيد فرياد كشيد:« خواهش مي‌كنم اين كار را نكن! من بي‌نهايت به دوست داشتن ابدي يك گل خو گرفته‌ام، اين كار مرا خيلي غصه‌دار مي‌كند.»
اما ابر آبي در برابر چشمان او به يك روبان تغيير شكل داد.
ابر سفيد آهي كشيد: «حالا تو شكل يك روبان هستي.»
ـ حالا كه يك روبان هستم ، ديگر دوستم نداري؟
ابر سفيد مدتي طولاني سخت به فكر فرو رفت. سرانجام پاسخ داد :« خيلي دلم مي‌خواهد كه دوستت داشته باشم، اما قول داده‌ام كه يك گل را تا ابد دوست داشته باشم. بنابراين درست نيست كه به يك روبان علاقه‌مند شوم، قبول داري؟»
هر دو با چشم‌هاي اشكبار به يكديگر نگاه كردند.
بعد از چند دقيقه ابر سفيد فرياد كشيد: « يك لحظه صبر كن! ديگر نه گوسفندي وجود دارد و نه گلي! حالا يك فيل هست و يك روبان، بنابراين چه دليلي وجود دارد كه فيل و روبان نتوانند تا ابد يكديگر را دوست بدارند!»
ابر آبي كه طبعي حساس داشت، به او تذكر داد : « تا زماني ، كه فيل روبان را زير پاي خود له نكند.»
ابر سفيد گفت: « البته ممكن است كه يك فيل واقعي واقعي پاي خود را روي يك روبان واقعي بگذارد ! اما چيزي كه شكل يك فيل است پايش را روي چيزي كه شكل يك روبان است، نخواهد گذاشت!»
سپس ابر سفيد و ابر آبي با آرامش خاطر به عشق ابدي خود به يكديگر ادامه دادند. كمي بعد ابر سفيد تبديل به يك لك لك شد ، بعد قله كوه، و بعد از آن هم شكل يك پرچم را پيدا كرد و ابر آبي تبديل به يك كمان شد، بعد يك شاهزاده خانم و بعد از آن هم شكل يك قطره را پيدا كرد، اما هر دو همچنان يكديگر را دوست داشتند، زيرا اصل آن چيزي است كه در درون انسان وجود دارد ، نه آن چيزي كه به نظر مي‌آيد.
از كتاب سكوت كيست؟ اثر يفگني قلي‌اف

۲/۱۸/۱۳۸۲

زبان نگاه
نشود فاش كسي آنچه ميان من و تو ست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي‌گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفت و گوئي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
هر كجا نامه عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست
« هوشنگ ابتهاج »

۲/۱۲/۱۳۸۲

اين داستاني است كه من در6 سالگي نوشتم .داشتم فكر مي كردم اگر چشم يكي از اين روانشناسها بهش بيفته، چه بيماريهائي رو ممكنه بهم نسبت بده!!
اين هم از نويسنده:
خانه خراب
خانه‌اي بود .
كه خراب شده بود.
تمام مردم از خانه بيرون رفتند.
و خانه خريدند.
خانه باز هم خراب شد.
او توي بيابان رفت.
و خوابيد.
باز خسته شد.
خانه خريد.
خراب شد.
خراب و خراب و خراب.
تا ديگه عصباني شد.
و گفت: كي اين كار را كرده.
غولي آمد.
و گفت:
من.
او كشتش.
و گفت: نه
ولي او مرده بود.
او باز هم راه رفت.
تا به يك دره رسيد.
آنقدر آنرا نگا كرد.
كه ديوانه شد.
و به دكتر رفت.
بيمار شد.
هزار مكافات.
و زودي خوب شد.
و رفت و رفت.
تا به همان دره رسيد.
باز ديوانه شد.
باز به دكتر رفت.
خوب شد.
گريه گرفت.
گرفتار شد.
يادش به آن خانه آمد.
كه خراب شد.
خانه خريد.
و زندگي كرد. ديگه بد شد.
برم.

۲/۰۹/۱۳۸۲

مي‌خواهم آب شوم
در گستره افق
انجا كه دريا به آخر مي‌رسد
و اسمان آغاز مي‌شود
مي‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم
حس مي‌كنم و مي‌دانم
دست مي‌سايم و مي‌ترسم
باور مي‌كنم و اميدوارم
كه هيچ چيز با آن به عناد بر نخيزد
مي‌خواهم آب شوم
در گستره افق
آنجا كه دريا به آخر مي‌رسد
وآسمان آغاز مي‌شود
“مارگوت بيكل”

۲/۰۵/۱۳۸۲

هنوز نتوانسته‌ام به يك نتيجه قطعي در اين زمينه برسم كه آيا بهتر است كاري را كه صلاح مي‌دانم انجام بدهم يا تسليم خواسته بيمارم شوم. همين چند روز پيش با يكي از همكارانم در اين مورد بحث مي‌كردم و ايشان معتقد بودند كه وظيفه ما تنها اجابت خواسته بيمار است و اگر كاري كه انجام مي‌شود كار اشتباهي است، ربطي به ما ندارد و يك مسئله شخصي و مربوط به خود بيمار است.
نمي‌دانم ولي من هر چقدر با خودم كلنجار مي‌روم نمي‌توانم زير بار بعضي از خواسته‌ها بروم.
نه تنها در مواردي كه به نظرم موجد نواقص و مشكلاتي در آينده خواهد شد، بلكه در مواردي هم كه كاملا بي‌ضرر و شخصي به نظر مي‌رسند و تنها شايد با افكار و اعتقادات من در تضادند، هم با يك نوع امتناع از پذيرش مواجه هستم. مثلاً همين نگين دندان كه حسابي مد شده‌است! در همين كنگره علمي اخير كه در فروردين ماه برگزار شده بود، دو غرفه به معرفي و عرضه انواع و اقسام مدل‌هاي آن اختصاص يافته بود كه سخت با اقبال عمومي هم مواجه شد. لازم به ذكر است كه يكي از متخصصان ترميمي صاحب‌نام جهت تبليغ، يكي از دندان‌هاي نيش مبارك‌شان را با يكي از همين نگين‌ها مزين فرموده بودند!
اين هم نوعي نگاه به زندگي است و شايد بهتر باشد كه من به جاي فاصله گرفتن سعي بيشتري در درك دنياي اين مريخي‌ها (به زعم خودم) داشته‌باشم.

۱/۳۰/۱۳۸۲

دوست من ،راز و رمز آرامشم را مي خواهي؟ راز و رمزي در بين نيست. شايد هم هست ،نمي دانم.ولي مي كوشم از آنچه كرده ام تا اين مختصر آرامش را به دست آورم ،برايت بگويم.
مي داني ، پيش از هر چيز لازم است كه خودت را بشناسي. با تمام نقاط ضعف و قوتت و تمامي گرايشات وجودت.كار بسيار مشكلي است و سر پايان نيز ندارد. شايد تو بتواني به تنهائي سر از هزار توي وجودت در آوري. ولي من شانس آن را داشته ام كه از راهنمائيهاي يك دوست بسيار فهيم و مهربان برخوردار باشم. دوستي كه با صبوري و تحملي فوق العاده ،در بحراني ترين شرايط دستم را گرفت و نرم نرمك بلندم كرد.
آنچه از آو آموختم را اگر بخواهي با گشاده دستي هر چه تمامتر در اختيارت خواهم گذاشت .شايد به كار تو نيز بيايد.
دوست من ،مهم است كه سعي كني در زندگي براي خودت يك نيمچه مرامي دست و پا كني. هر كسي را به حريم خصوصي خودت راه نده. سختي تنهائي را به جان بخر . تاب بياور و ايمان داشته باش كه اين تنهائي به آخر خواهد رسيد.
نياز است كه تمامي آنچه را كه به تو آموخته اند ،از نو بكاوي و از پيش داوري بپرهيزي. تا آنجائي كه ممكن است و خطر چنداني ندارد (خطر به زعم خودت) خودت تجربه كن و اصول اخلاقيت را خودت بنا كن .
گاهي حتي لازم مي شود كه كمي هم بي رحم باشي. بي رحم باش و نترس، لازم است. هيچوقت نمي تواني با همه اطرافيان خود رابطه خوبي داشته باشي. اين كه سهل است ، اگر پا در اين راه بگذاري ،به احتمال قوي آدمهاي زيادي را هم از دورو بر خودت خواهي پراند . اين هم اهميتي ندارد.
سالها پيش برادرم به من گفت:تو راهت را پيدا كن ،همراهت را در بين راه خواهي يافت. و اين حرفي بود كه من خودم به آن رسيدم .خودت مي داني كه من چقدر روابط محدودي دارم (با همان قوانين ياسا كه مي داني!) ولي با همين معدود دوستانم به عوالمي رسيده ام وصف ناپذير.
خيلي وقتها هم بريده ام و بي تابي كرده ام .به گمانم تا حدودي هم اجتناب ناپذير است . خصوصا براي آدمي مثل من كه ذاتا صبور و پيگير نيستم ،بلكه سعي مي كنم كه اينطور باشم.
همان دوست گرانقدري كه برايت گفتم هميشه مي گويد :براي تغيير كردن سه شرط اساسي لازم است. اول آنكه باهوش باشي ،دوم آنكه شخصيت انعطاف پذيري داشته باشي ،و سوم آنكه علاقمند باشي كه آدم بهتري شوي. بين خودمان باشد،من كه مي گويم با همين شرط سوم هم مي شود به جاهائي رسيد!

۱/۲۵/۱۳۸۲

بالاخره نت گمشده را پيدا كردم. شنيدن آن نواي آشنا و خاطره انگيز، روحم را تازه كرد. يادآوري از آن روزهاي مبارزه، تنهائي و بي پناهي....
چقدر نسبت به آن روزها به تعادل و آرامش نزديك شده ام. چقدر خوشحالم كه مي توانم بدون آن كه اسير غم و اندوه شوم ،دوباره آن روزها را مرور كنم. اكنون احساس مي كنم كه بابت هيچ چيز،نه بابت اتفاقاتي كه خارج از اراده ام بوده و نه بابت اتفاقاتي كه به نوعي خود موجد آنها بوده ام ، تاسفي ندارم.
درست مثل درس هاي دانشكده، به گمانم تمامي آنها پيش نيازهائي بوده اند براي درك واقعيت. براي درك بهتر مفهوم زندگي و براي درك بهتر خواسته هايم از آن .
تصور مي كنم كه ديگر مي دانم از زندگيم چه مي خواهم و اين به گمانم خيلي خوب است. پيش از آنكه به راههاي دستيابي به خواسته هايم فكر كنم ،ترجيح مي دهم در آرامشي كه فهم اين مسئله برايم بوجود آورده، غوطه ور شوم. از تلاش بي ثمر و از نرسيدن هراسي ندارم . همين كه بدانم در راهم، خود چيزي است...

۱/۲۰/۱۳۸۲

اين چند روزه هي نوشتم و پاره كردم،هي خط كشيدم و از سر نوشتم. يا موفق نمي شدم از ذهنيت آشفته ام سر در بياورم و يا آنچنان از يافته هايم شگفت زده مي شدم كه ترجيح مي دادم مكتوم بماند.
يك سدهائي برام شكسته شده،قوانيني به كل بي اعتبار شده ،عهدو پيمانهائي به سادگي دود شده و بر هوا رفته و ........
خيلي تلاش كردم تا هيچ از حرفهايم سر در نياوريد!اميدوارم مقصود حاصل شده باشه !
عجالتا اين شعر زيبا را بخوانيد تا بعد...
چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم
گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشانهاي خاكستر شده را
روشن مي كند.
فريادهاي عاصي آذرخش -
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من ،در وحشت انگيز ترين شب ها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام
تو از خورشيدها آمده اي ،از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي
در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
[نگاه و اعتماد تو ،بدينگونه است!]
شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است
من بر مي خيزم!
چراغي در دست
چراغي در دلم
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم
احمد شاملو

۱/۱۰/۱۳۸۲

با توام
اي لنگر تسكين
اي تكانهاي دل
اي آرامش ساحل
با توام
اي نور
اي منشور
اي تمام طيفهاي آفتابي
اي كبود ارغواني
اي بنفشابي
با توام اي شور،اي دلشوره شيرين
با توام
اي شادي غمگين
با توام
اي غم
غم مبهم
اي نمي دانم
هر چه هستي باش
اما كاش.......؛
نه، جز اينم آرزوئي نيست
هر چه هستي باش
اما باش
قيصر امين پور

۱/۰۵/۱۳۸۲

دلم مي خواهد تما م خوبيها و مهربانيها ي وجودم را يكسره نثار كنم. پيش از آنكه وقت بگذرد و پيش از آنكه همه چيز به بيهودگي بيانجامد.


اميدوارانه رگه هاي لطافت و مهرباني را در ته و توي وجود آدمها جستجو مي كنم و با نااميدي مي كوشم راز بي پناهي و سر گشتگي آدميان را دريابم. تصورم بر اين است كه آنچه در وجود مان از همه حقيقي تر و ناب تر است ،خوبي و نيكي است. ولي پس اين همه شقاوت و بي رحمي از كجا سر چشمه مي گيرد؟


دلم مي خواهد حداقل براي مدت كوتاهي هم كه شده ،كار دنيا را به خودش واگذارم و به دور از اين دغدغه ها به اندك آرامشي دست يابم. ولي خيال باطلي است و ديري نمي پايد كه بناچار با همه آن چيز هائي كه از آن روگردان بودم ،رو در رو مي شوم. اي كاش مي دانستم با چه ترفندي مي توان در كنار اين همه مصيبت و رنج و عذاب ، از شكوفائي اين طبيعت زيبا لذت برد و در افسون گل سرخ شناور بود.

۱۲/۲۹/۱۳۸۱

يخ آب مي شود
در روح من
در انديشه هايم
بهار، حضور تو است
بودن تو است

۱۲/۲۶/۱۳۸۱

وقتي كه مرگ من فرا مي رسد،هنوز كتاب هاي زيادي در گنجه من
خواهند بود،كه من مي خواستم آنها را بخوانم
بعدها شايد در روزهاي بهتري
وقتي كه مرگ من فرا مي رسد.هنوز داستان هاي زيادي
خواهند بود كه من مي خواستم آنها را بنويسم
من هيچوقت به آنها نرسيدم
تابستان هاي تازه خواهند آمدو همه چيز ادامه خواهد يافت
صبح و عصر،هفته و ماه،وسال هاي سال
اين چه ارزشي دارد؟
بعد ديگر در دنيا هيچ كس نخواهد بود كه من زماني دوست داشتم
هيچ كس كه با او من جامم را به شادي خالي كردم
ديگران به جاي ما همين بازي را تكرار خواهند كرد.كلمات پراز
لطف و اعمال مملو از نفرت را در ميان يكديگر ردو بدل خواهند كرد
ديگراني كه من نخواهم شناخت اما مي ترسم چهره اي مانند ما داشته باشند
مردان رشيد، زنان دوست داشته شده و پسران كتك خورده و بي رنگ
وقتي كه مرگ من فرا مي رسد، هنوز خيلي چيزها باقي خواهند بود كه
من مي خواستم ببينم و بشناسم
درياها، منظره ها ،ديوارهاي تنها،وخودم
زيرا در اطراف زندگي من آئينه هاي زيادي وجود نداشتند
وقتي كه مرگ من فرا مي رسد،تصويري كه در مغز من رسم
شده بود نابود مي شود. دنياي من
خواننده ، وقتي تو اين را مي خواني، بعدها،سال هاي بعد
وشايد در آن تابستان كه من ديگر نديدم
به من فكر كن. من اين را در نيمه اول قرن بيستم مي نويسم
در يك عصر پائيز،در حدود ساعت 10
از شراب طلائي ارويتو خورده ام كه براي شب
وآرامش مفيد است
منزلي داشتم كه در بالاي آن ستاره ها مي سوختند
وروي هم رفته انساني بودم مثل تو
Ossip Kalenter

۱۲/۲۵/۱۳۸۱

زماني نسبت به مسائل ديني احساس خصومت شديدي مي كردم.ريشه خيلي از مسائلي كه باعث رنج و عذابم مي شد در خشونتها و بي عدالتيهاي توجيه شده در دين مي ديدم. مدتها طول كشيد تا فهميدم كه خشونتها و پرخاشگريها ريشه در شخصيت آدمها دارد و كمتر به افكارشان ارتباط پيدا مي كند.افكار و اعتقادات تنها شكل رفتار را تغيير مي دهد. و البته پر واضح است كه وقتي آدم پرخاشگر دستاويز خوبي هم در قوانين مذهبي پيدا مي كند ،آزادانه تر و بي پرواتر به اعمال خشونت مي پردازد. از آنطرف قضيه هم همه آن نيكيها و خوبيهائي كه از سر حسابگري وبه طمع باغ و ويلاي آن دنيا انجام ميشود همه اينها برايم غم انگيز است . تكليف همه چيز با پيش داوري مشخص شده. تنها چيزي كه اصلا اهميت ندارد ،درونيات و شخصيت آدمهاست.از اين همه تظاهر و دوروئي دلم مي گيرد. اي كاش گرايش به خوبي و زيبائي به خاطر ذات زيباي خودشان باشد .اي كاش.........دلم گرفته

۱۲/۲۳/۱۳۸۱



بندر ديلم ،زمستان1379

۱۲/۲۰/۱۳۸۱

گاهي احساس مي كنم در شرايطي كه اين همه آدم بين مرگ و زندگي دست و پا ميزنند و لابلاي اين همه نا بساماني ،چقدر خود خواهم كه دماسنج گذاشتم بغل دست احساسم و لحظه به لحظه نوساناتش را با نگراني دنبال مي كنم! از اين كه گاه گاهي تسليم خستگيها و ناكاميها مي شوم و احساسات نا مطلوبم را با شما سهم مي كنم، واقعا متا سفم . وجود دوستان خوب و فهميده ام و نصايح دوستانه شان مرا وامي دارد كه قوي تر باشم و به قول معروف جا نزنم.
من فكرمي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين
احساس مي كنم
در هر كنارو گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين
آه اي يقين گمشده ،اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو
من آبگير صافيم ـاينك!ـبه سحر عشق
از بركه هاي آينه راهي به من بجو
من فكر مي كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد
احساس مي كنم
در چشم من به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس
احساس مي كنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله اي مي زند جرس
آمد شبي برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه
گيسوي خيس او خزه بو ، چون خزه به هم
من بانگ بر كشيدم از آستان ياس
آه اي يقين يافته
بازت نمي نهم

۱۲/۱۶/۱۳۸۱

احساس مي كنم هنوز به نيمه راه نرسيده، دارم جا مي زنم.مثل اينكه حق با شما ست. مواقعي هست كه واقعا توضيح دادن جايز نيست. اگر در صدد توضيح برآيي، معاني جديدديگري از حرفهايت استنباط مي شود و بعد دوباره بايد در مورد توضيحاتت، توضيح بدهي و اين روند فرسوده كننده الي الابد ادامه دارد! البته نمي دانم اين احساسم تا كي دوام دارد. چون بارها و بارها به بي نتيجه بودن تلاشهايم در اين زمينه رسيده ام .مي شود گفت من براي به دست آوردن هر چيز كوچكي در زندگيم ،ناچار به مبارزه شده ام و به دليل اينكه گاهي خواسته هايم خلاف عادت مرسوم بوده، خود را وادار كرده ام كه افكارو احساساتم را براي ديگران تشريح كنم. هرچه در اين راه كمتر موفق شده ام ،بيشتر تلاش كرده ام .سابق بر اين انرژي بي پاياني در خود احساس مي كردم ولي حالا..........ديگر خسته ام.همانطور كه گفتيد وقت كوتاه است وانسانهاي ديگري هم منتظر هستند. انسان هايي كه حداقل هاي ذهني مان با آنها يكي است. مثل دوستان خوبي كه بعدازظهر امروز را در جوارشان گذراندم.

۱۲/۰۹/۱۳۸۱

۱۲/۰۸/۱۳۸۱

به توصيه دوست بزرگواري سرگرم خواندن كتابي هستم كه عنوانش درس هائي كوچك در باب مقولاتي بزرگ است. متن زير بر گرفته از همين كتاب است

در جهان نيكي وجود دارد،گو اينكه ما هيچ گونه ابزاري براي اندازه گيري نسبت حجم نيكي به بدي و رنج در دست نداريم.عشق هست،دوستي و مهرباني و از خود گذشتگي و بخشايندگي هست.ونيز زيبائي، خرد، هنر،ادبيات، رياضيات، موسيقي و ابزارهاي فني خارق العاده. همچنين چيزي به نام نشاط زندگي وجود دارد. در دنيا نيكي هست،و اگر ابليس پليد بر جهان فرمان مي راند نيكي در كار نبود. به اين دليل اگر موضوع بودن يا نبودن خدا را مربوط به حضور خير و شردر جهاني به شكل كنوني مي دانستيم،خير بسي بيشتر مؤيد مهرباني خداست تا شر و مشقت مؤيد بي رحمي او: نه به اين دليل كه مقدار نيكي بيشتر از بدي است بلكه از اين رو كه اگر خداوند بي رحم بود،دنيا يكسره از نيكي محروم مي بود،چيزي نمي بود جز آتش ابدي در تاريكي جهنم.
انسانها همواره رنج مي كشيده اند اما به نظر مي رسد تازه در دوران ماست كه رنج به برهاني چنين واضح و قاطع عليه وجود خدا بدل شده است. نمي دانيم آيا مقدار رنج بيش از گذشته است يا نه،اما به يقين اكنون آن را دردناكتر احساس مي كنيم:هر گونه رنجي را ناعادلانه مي پنداريم( امري كه چه بسا معلول بي ايماني ماست،نه علت آن). شايد خداوندـ همان طور كه انجيل حاوي دلايل مقبولي در اين باره است ـ بيشتر شبيه خود ماست، گاه مهربان است،گاهي بي رحم، اما هرگز نه آنچنان بي رحم كه گناهكاران را به عذابي ابدي گرفتار سازد.

۱۲/۰۵/۱۳۸۱

من در شب صحبت مي كنم
پيشانيم را به شيشه پنجره تكيه داده ام
يك كلمه ،كه مرا تسكين بدهد
چيزي كه من بتوانم به او متوسل شوم
در پريشاني اين ديوارهاي برهنه اي كه
در اطراف من حلقه زده اند
اگر تو نزد من بودي
اگر من مي توانستم ترا هم به همين ترتيب تسلي بدهم
با نفس هاي مرطوبم
با صدايم
كه هيج كس ديگري آن را حس نمي كند
به جز كساني كه مانند تو انتظار مي كشند
وپيشانيشان را به پنجره ابديت تكيه داده اند
گ.ف

۱۲/۰۳/۱۳۸۱

بعضي از حرفهاي نگفته هستند كه مثل بغضي در گلو باقي مي مانند. وقتهائي هست كه به اشتباه قضاوت مي شويم ،‌آنهم در شرايطي كه نه مجال توضيح دادني هست و نه موقعيت آن. گذشت زمان هم همه چيز را سخت تر مي كند. بعضي حرفها هست كه اگر در زمان خودش گفته نشه، چه بسا اوضاع را بد تر هم مي كند. خيلي از چيز هائي هم كه باعث ناراحتي و رنجش آدمها مي شوند،تنها يك سوءتفاهم بزرگند. سوءتفاهمي كه گاهي زندگي را به چشممان تيره و تار مي كند. به گمانم سوءتفاهم از جدائي روحي و فكري آدمها ناشي مي شودواز دور بودن از دنياي ديگران.يكي از جمله هائي كه زياد شنيده مي شه اينه كه اگه من جاي فلاني بودم اينكارو ميكردم يا ......اشتباه معمولا از همينجا شروع ميشه.از اينجا كه ديگران واقعا مثل ما نيستندو هر آدمي به جاي خودش آدم خاصي است .اين چيزي است كه هميشه بايد به خاطر داشت . گاهي بعضي چيز هائي كه نياز به صحبت دارند تا روشن بشوند نمي گوئيم ،به اين عنوان كه خودش بايد بفهمه يا معلوم است. من خودم بابت فهميدن اين موضوع ،بهاي سنگيني پرداختم. فرصت جبران خيلي چيزها را از دست داده ام ولي بنظرم براي شروع هيچوقت دير نيست. بعد از درك ضرورت گفتن مهمترين مسئله چگونه گفتن است . گفتني در جهت روشن شدن مطلب و نه پيچيده تر كردن آن. براي خود من زياد اين مشكل پيش مي ياد. شايد به اين خاطر كه ارتباط درست و عميق با آدمها واقعا برايم مهمه.سعي مي كنم با الفباي ذهنشان آشنا بشوم،با الفباي روح و جانشان.ودر اين راه بسيار تازه كار و ناشيم. واين هم شايد به اين خاطر است كه ساليان زيادي را در غفلت از دست داده ام.

۱۱/۳۰/۱۳۸۱

عجب برفيه. شايد هيچ چيز ديگري غير از اين، نمي توانست مرا از اين حال بدي كه دارم ،برهاند. چقدر دلم هوس برف بازي كرده بود. هر چند كه هوس دلم هم برآورده نشد وفقط به نظاره كردن وعكس گرفتن اكتفا كردم .هنوز هم هيجان روزي كه براي اولين بار برف را ديدم،در خاطرم مانده. من تا سن 7 سالگي در يكي از شهرهاي جنوبي زندگي مي كردم و برف را فقط در فيلمها ديده بودم . سعي مي كنم خاطره هاي خوش كودكي را به ياد بياورم ،ولي تقصير من نيست كه حواسم مي رود پيش كارگر جواني كه همين نيمساعت پيش ديدم .درمان دندانهاي دردناكش هزينه زيادي بر مي دارد و چون از خودم جائي ندارم ،دستم باز نيست كه بهش كمك كنم. تنها مي توانم موقتا دردش را تسكين دهم.وباز هم تقصير من نيست اگر بلافاصله حواسم مي رود به اينكه ابرها كمي كنار رفتند و ممكن است منظره غروب دلپذيري را به وجود آورده باشند كه حيف است عكس نگيرم و .......!ا

۱۱/۲۸/۱۳۸۱

ديگر درمانده شده ام . به آدمي
كه مصر است به زندگي خود پايان بدهد ،چه مي توان گفت؟ مگر مي شود شور زندگي را به كسي وام داد؟ مگر مي شود به جاي او اميدوار بود و از زندگي لذت برد؟
دخترك كه از دور زندگي پر مشكل مرا مي بيند ،از اصرار من به ادامه دادن متعجب مي شود و من ناتوانم از تفسير آن لحظه هائي كه جاودانگي را به تما مي دريافته ام. از تفسير آن لحظات سرشار، آن لحظات ناب بي تفسير

۱۱/۱۸/۱۳۸۱

تا دست تو را به دست آرم
از كدامين كوه مي بايدم گذشت
تا بگذرم
از كدامين دريا مي بايدم گذشت
تا بگذرم
روزي كه اينچنين به زيبائي آغاز مي شود
به هنگامي كه من آخرين كلمات تاريك غمنا مه گذشته را
با شبي كه در گذر است
به فراموشي باد شبانه سپرده ام
از بزاي آن نيست كه در حسرت تو بگذرد
تو باد و شكوفه و ميوه اي ،اي همه فصول من
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانگي را آغاز كنم
شاملو

۱۱/۱۵/۱۳۸۱

از زماني كه فهميدم مفهوم زندگي برايم بيشتر كشف زيبائيها و لذت بردن از آنهاست،راههاي دستيابي به اين مفاهيم هموارتر شد.براي فهميدن آن ناچار بودم خودم و تمايلات خودم را بيشتر بشناسم كه واقعا كار مشكليست. چون متاسفانه در اكثر ما پيشداوريها ريشه دار هستند و ما آنچنان در روز مرگي و تطابق دادن خود با ديگران غرق شده ايم ،كه گاهي حتي به فكرمان هم نمي رسد ،كه شايد تمايلات ما در اين جهت نباشد.بنظرم همين خوشيهايي كه زودگذرند و ردي در ذهن و روح ما بجاي نمي گذارند،مانند زنگ خطري هستند كه دور بودن آن مايه هاي خوشي را با سرشت دروني ما گوشزد مي كنند. من در مورد هر كدام از مسائل و اتفاقات روزمره، در درون خود كاوش مي كنم كه نسبت به آن مسئله چه حسي دارم وتمايل من به آن برخاسته از كدام قسمت وجودم است .اوائل شايد اين كندوكاوها مشكل باشد ولي كم كم با روشن شدن زواياي تاريك وجود، كار راحتتر مي شود و گاهي بصورت خودكار نيز صورت مي گير د
با اين جستجوها درجه اهميت مسئله برايم روشن مي شود و بر اساس آن ،مي فهمم كه تا چه اندازه بايد مايه گذاشت ،جلو رفت و ..........ه .

۱۱/۱۳/۱۳۸۱

۱۱/۱۱/۱۳۸۱

به تمام اين مردمي مي انديشم كه سراسر روز را به تلاش براي اغفال همديگر ،دروغ گفتن ،نارو زدن ،حرص و.............مي گذرانند و شبها در اين چهارديواريها ي ساكت و مرموز آرام مي گيرند و گاه به هنگام خواب چقدر به نظر بي گناه و معصوم مي آيند. گاهي حس مي كنم علي رغم تمام اين ها ،همه آنها را با محبتي گرم دوست دارم .من هنوز هم شايد به طور خرافي به معجزه محبت ايمان دارم .فكر مي كنم ،تنها زماني مي توانم تاثير مثبتي بر كسي اعمال كنم كه بتوانم با محبتي واقعي دوستش بدارم .شايد همين احساس است كه كمكم مي كند براحتي از بعضي چيزها ، چشم پوشي كنم.

۱۱/۰۸/۱۳۸۱

ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
مي ترسي ـ به تو بگويم ـ از زندگي مي ترسي
از مرگ بيش از زندگي
از عشق بيش از هر دو مي ترسي
به تاريكي نگاه مي كني
از وحشت مي لرزي
و مرا در كنار خود
از ياد
مي بري
شاملو

۱۱/۰۴/۱۳۸۱

پنج سال پيش در موقعيت دشواري قرار گرفته بودم .بناچار تصميمي گرفتم كه نقطه عطف مهمي در زندگيم شد. دوست عزيزي اين شعر را با الهام از همين تصميم سرود.
گريز
برايم شعر مي خواني
ومن در آستان پنجره
چشمي به تو
گوشي ،براي پچ پچ مرموز شب دارم
برايم قصه مي خواني
نمي داني ،نمي داني
كه من لبريز از انديشه هاي تندوتبدارم
تمام ذره هايم در تكاپويند
گريز از پوستم را
رخنه هاي تازه مي جويند
تو اما ،همچنان همواره هاي بي تغير
به قعر خويش مي ماني
به جاي قصه تكراري سردت
نگاهم را نمي خواني
از اين طوفان بنيان كن
هياهويي كه در جانم به پا گشته ،نمي داني
نمي داني
هميشه پيش چشمت بودم و
هرگز ندانستي
هميشه خاطرم لرزيد و افتادم
هميشه زخم ماندم ،بي وجود مرهم دستي
چه تلخ آموختم اين را
هميشه اين چنين بودي
و تا آخر همين هستي
برايم قصه مي خواني
ومن در آستان پنجره
چشمي به تو
گوشي براي پچ پچ مرموز شب دارم ،كه مي گويد
سحر را ديده كه در اين حوالي است
كه جاي من
ميان جاده ها ي صبح خالي است
همين فردا
همين فردا كه تو خوابي
ودر خوابت مرا بي دغدغه
بي اعتنا
جزئي جدا نا گشتني از خويش مي داني
دري را مي گشايم نرم
بسوي رفتني مرموز و بي برگشت
تو مي ماني به جا
با پرسشي تا انتهاي عمر بي پاسخ
و پايي در پي ام
تا ناكجا
در جستجو ،در گشت

۱۱/۰۳/۱۳۸۱

درست هنگامي كه از باز يافتن دوباره ات نااميد شده بودم ،در رويا يافتمت .به هيئت كودكي در آمده بودي .خجول و غمگين .عجيب بود،اين بار مي دانستم كه ديگر در ميان ما نيستي .تو را چون مهماني از دنياي ديگر پذيرا شدم و رفتنت را در پس پرده اي از اشك نظاره كردم .

۱۱/۰۱/۱۳۸۱



لواسانات

۱۰/۲۹/۱۳۸۱

يك اتفاق ناميموني سالها پيش در چنين روزي افتاده ،كه معمولا برايش جشن و پايكوبي براه مي اندازند.ولي من هنوز مطمئن نيستم كه از اين جريان بدنيا آمدن خيلي راضي باشم .نمي دانم ،شايد روزي برسد كه ............ا.

۱۰/۲۸/۱۳۸۱

همه ما نياز به پرتو نگاه داريم و بر حسب نوع نگاهي كه در زندگي خواستار آنيم ،مي توان ما را به چهار گروه تقسيم كرد . نخستينگروه، تعداد بيشماري از چشمان ناشناس را مي طلبند و به عبارت ديگر خواستار نگاه عموم مردمند . در گروه دوم كساني هستند كه اگر در پرتو نگاه كثيري از آشنايان نباشند،هرگز نمي توانند زندگي كنند . اين افراد بدون احساس خستگي ميهماني هاي عصرانه ،شام و نهارمي دهند . اينها خوشبخت تر از گروه اول هستند ،زيراافراد گروه اول اگر مستمعين خود را از دست بدهند،تصور مي كنند كه روشنايي در عرصه هستي آنان خاموش شده است .و اين چيزي است كه دير يا زود ،تقريبا براي همه آنان اتفاق مي افتد .اما اشخاص گروه دوم هميشه موفق مي شوند براي خود نگاههايي به دست آورند . پس از آن گروه سوم است ،گروه كساني كه نياز دارند در پرتو چشمان يار دلخواه خود زندگي كنند . كافي است كه چشمان يار دلخواه بسته شود تا عرصه هستي آنها نيز در تاريكي فرو رود . سرانجام گروه چهارم (يعني نادرترين گروه) مي آيد . كساني كه در پرتو نگاههاي خيالي موجودات غايب زندگي مي كنند . افراد اين گروه اغلب در رويا به سر مي برتد ميلان كوندرا

۱۰/۲۶/۱۳۸۱

رخوت مطبوعي مرا فرا گرفته .دوست دارم ساعتها در اين حال بمانم .در گذر ثانيه هايي كه تنبلانه يكي پس از ديگري در مي رسند . اينجور مواقع خاطرات لذت بخشي از دوران كودكي برايم زنده مي شود .در يك بعدازظهر گرم تابستاني ،در آن خانه قديمي و زيبا در كنار زنان فاميل كه با يكديگر به پرچانگي مشغولند ،لميده ام و مي گذارم تا همهمه گنگ اصواتشان مرا در بر بگيرد. هيچ دغدغه پي گيري حرفهايشان را ندارم. همين قدر كه پيوستگيشان گسسته نگردد، كافيست........ه

۱۰/۲۴/۱۳۸۱

سعي مي كنم در حدود امكاناتم از زندگي لذت ببرم ولي مدام ذهنم در پي لذتهايي است كه بسيار دورند و بعضا رسيدن به آنها محال به نظر مي رسد.
مدام به خودم مي گويم كه برم فلان كار و يا فلان هنر را بياموزم ولي اين تصميم ها در مرحله فكر متوقف مانده ، عملي نمي شوند و من در يك حالت كسالت و رخوت خودم را وا مي دهم .امشب بعد از مدتها (يك سال و نيم !)رفته بودم سراغ اين گيتاره كه مثلا حال و هوايي تازه كنم ولي ديدم خيلي از آهنگهاي مورد علاقه ام را هم فرامو ش كرده ام ! بدتر حالم گرفته شد!ا‎

۱۰/۲۳/۱۳۸۱

چه فاصله بعيدي است ميان آنچه در نظر داشتم وآنچه كه برايم پيش آمد و يا پيش آوردم . آن سالها اگر حكايت چنين سر نوشتي را مي شنيدم ،گمان نمي بردم كه خودم بتوانم به تنهايي در آن تاب بياورم . حتي الان هم گاهي با ناباوري بياد مي آورم،لحظه اي را كه آن تصميم بزرگ شكل گرفت . من هيچگاه در زندگيم آدم آينده نگري نبودم . ولي در حال حاضر سعي مي كنم كه باشم . تلاش مي كنم ، بفهمم تاثير تصميماتي كه در حال حاضر مي گيرم بر آينده اي كه شايد باشد .چيست.

۱۰/۲۰/۱۳۸۱

با در افكندن خود
به دره
شا يد
سر انجا م
به شنا سا ئي خود
تو فيق يا بي
مارگوت بيكل
19/10/81
تازه واردم و هنوز به چم و خم اينجا وارد نشده ام . از شيوه جالبي كه در دكوراسيون اتاقها بكار برده اند ،خوشم مياد . در هر اتاق ،يونيت و صندلي و ساير لوازم به يك رنگ است .اتاق آبي ،اتاق زرد ،اتاق قرمز و ..........چيز جديدي كه امروز به آن پي بردم ، اين است كه اتاق آبي خيلي خواهان داره و هر كي قدمت بيشتري داشته باشه ، ساكن اون اتاق ميشه . جز اينكه بزرگتر و روشنتره هنوز به مزيت ديگري پي نبرده ام و در حال حا ضر هم زنداني اتاق سبزم ! با احتياط سركي اينطرف و آنطرف ميكشم و از آنجايي كه بيش از يك سوم اتاقها را نمي بينم ، در ذهن خود مشغول خيالبافي در مورد جزئيا ت آنها مي شوم .البته چيزي نمي گذرد كه ذهنم از محيط پيرامونم منفك شده و من دوباره غرق در رويا ها ي دور ميشوم .

۱۰/۱۶/۱۳۸۱


سنندج 1378
زماني تبا دلات عاطفي بين نگاهها برايم خيلي ارزش داشت نه اينكه الان اين ارزش را نداشته باشد ،ولي هر چه مي گذرد اين مسئله برايم بيشتر روشن مي شود كه اغلب احساس در اين جور موارد ره به خطا مي برد . و به ندرت آن هم حسي كه تصور مي كنيم در سكوت اتفاق مي افتد ، خصوصا در جوامعي مانند جوامع ما كه اغلب به فرو خوردن احساسات و هيجانات خود عادت داريم ، زيرا ابراز احساساتمان غالبا با عرف و حيا و هزار مسئله ديگر تداخل پيدا مي كند . بهمين دليل است كه كمتر هم مي توانيم با خود روراست باشيم و صادقانه افكارمان را بيان كنيم . خيلي چيزها در وجودم هست كه بايد در درجه اول براي خودم روشن شود . تازه مي فهمم اين روراستي و صداقت در برخورد با خود چنذان كار ساده اي هم نيست .

۱۰/۱۳/۱۳۸۱


لواسانات 1379
جستنش را ،پا، نه فرسودم
به هنگامي كه رشته دار من از هم گسست
چنان چون فرمان بخششي فرود آمد
هم در آن هنگام كه زمين را ديگر
به رهايي من اميدي نبود
و مرا به جز اين
امكان انتقامي
كه بد انديشانه بي گناه بمانم

۱۰/۱۲/۱۳۸۱

به نظرم يكي از زيباترين احساسها ،به فكر ديگري بودن و سعي در درك ناراحتيها و رنجهاي ديگران است.
چند روز پيش يكي از دوستانم مي گفت يكي از راههاي غلبه بر افسردگي اين است كه سعي كنيم ديگران را درك كنيم ،خصوصا غم ها و دردهاي آنها را. و يكي از نشانه هاي درك اين است كه از درد و رنج آنها ناراحت شويم ،البته نه ناراحتي افسرده ناك (به قول خودش ) بلكه ناراحتي پويا و سالم و اينكه عميقا دلمان بخواهد آن آدم رنج نكشد و حالش خوب باشد .
از شما چه پنهان من گمان مي كنم افسردگي در كنج روحم يك گوشه دنجي براي خودش دست و پا كرده و منتظر كمي غفلت منه تا سراسر وجودم را تسخير كنه و من مدام بايد مراقب اين موش موذي باشم .
روز هايي مثل ديروز در زندگيم كم نيستند .آشفته و پريشان به سر كار مي روم ،آنهم در حاليكه تمام مشكلات زندگيم (از بدو تولد تاكنون !)را در ذهنم مرور مي كنم .و البته بدون آنكه در پي راه حلي باشم . گرماگرم اين كشمكش ها به محل كارم مي رسم .و جا لب است كه با ويزيت اولين مريض به كلي حال و هوايم عوض مي شود .تلاشي كه در جهت نرمش رفتارم مي كنم ، كم كم به نرمش و عطو فتي بر خاسته از وجودم تبديل مي شود .وتنها چيزي كه در آن هنگام ذهنم را اشغال مي كند ،مو جود دردمندي است كه تسكينش را در دستان من مي جو يد .

۱۰/۱۱/۱۳۸۱

ديشب دوباره خواب ميم را مي ديدم . تمام مدت مشغول مشاجره بوديم . او با همان لحن يكنواخت و زمزمه مانند مرا متهم به چيزهايي مي كرد و من با بغض و گريه انكار مي كردم . بهش مي گفتم ،چطور مي توني اينقدر بي انصاف باشي .چطور مي توني در مورد من اينطوري فكر كني . آنقدر گريه كردم كه از خواب پريدم .بنظرم اين به طرز فرسا ينده اي غم انگيز است . تا ثير رفتار خشن و بي ملا حظه او اينقدر در من عميق است كه اگر صد سال هم بگذرد ،باز از آن رهايي ندارم .

۱۰/۰۹/۱۳۸۱

: جستنش را پا نه فرسودم
نه عشق نخستين
نه اميد آخرين بود
نيز،پيام ما لبخندي نبود و
نه اشكي
همچنان كه با يكديگر چون به سخن درآمديم
گفتني ها را همه گفته يافتيم
چندان كه ديگر هيچ چيز در ميانه
ناگفته نمانده بود

۱۰/۰۷/۱۳۸۱

در اين دو، سه ساله اخير بيشتر از هر كار ديگري ،وقتم را صرف پي بردن به درونيات آدمها كردم .هر چند به نتايج غم انگيزي رسيدم ولي به گمانم واقعا برايم لازم بود .در اين گذار من با خودم بود كه رودررو مي شدم ،.با تمام ضعفها و ناخالصيهايي كه در وجودم پنهان است . زمان زيادي را در پناه حمايتها و تعريفهاي ديگران گذرانده بودم و بيرون آمدن از اين وضعيت و رويارويي با واقعيتها كار چندان آساني نبود . در يافتم كه اغلب موارد من به خاطر خصوصياتي تا ئيد شده ام كه خود، آنها را از جمله ضعفها يم به حساب مي آورم ! و بد تر از آن، اينكه من هيچگاه براي برطرف كردن اين سوء تفاهم ها كاري نكردم .در پناه ديگران بودن صد البته سخت وسوسه انگيز و آسان مي نمايد ولي آگاهي بر اين واقعيت كه اين وضع ديري نمي پايد و سر آخر با آنچه نا هنجاري و نا هماهنگي كه در وجودم است، تنها مي مانم ، مرا وا مي دارد كه از تلاش باز نمانم .
.

۱۰/۰۵/۱۳۸۱



بندر ديلم
خودم را من پا در هوا و آويزان احساس مي كنم .زمين را زير سبكي گام هاي مرددم به سختي حس مي كنم. همانطور كه تنهايي روحم را در اين دنياي پهناور .خودم را مجبور مي كنم كه به اين تنها يي خو بگيرم و از سركشي و عصيان دست بردارم ,ولي باز آويزان همان كورسوي اميدي مي شوم كه در نهايت تنهائيم گاه به گاه مي بينم .
احساس مي كنم در عين تا ثير پذيري شديدي كه نسبت به درد و رنج ديگران پيدا كرده ام ، بيش از هر وقت ديگر از همه دور شده ام . لحظه به لحظه در حال كلنجار رفتن با چگونگي عواطف خود و اغلب به چهار ميخ كشيد ن آنم .به اميد دست يافتن به عواطف واقعي كه اغلب هم نمي توا نم تشخيص بدهم كدامند

۱۰/۰۴/۱۳۸۱

چندان كه به شكوه در مي آئيم
از سرماي پيرامون خويش
از ظلمت
واز كمبود نوري گرمي بخش
چون هميشه
برمي بنديم
دريچه كلبه مان را
روح مان را

۱۰/۰۳/۱۳۸۱

فكر مي كنم كه من هرگز نتوانم كارفرماي خوبي باشم . قادر به اعمال قدرت نيستم . نمي دانم مي توانم رفتارم را عوض كنم يا اين امر ذاتي است . گمانم بيشتر بر شق دوم است . من اطاعت دستيارم را اغلب بواسطه محبتي كه نسبت به من پيدا مي كند بدست مي آورم نه جذبه ام و حساب بردنش . حالا فكر نكنيد من براي خودم دفتر و دستكي دارم ها! نه ,خبري نيست .در حال حاضر دندانپزشك فقيري بيش نيستم كه دربدر به دنبال كار مي گردد و پيدا نمي كند.

۱۰/۰۲/۱۳۸۱

بعضيها وقتي تفاوت عميق بين آنچه كه در روياست با دنياي واقعي را مي فهمند كم كم روياهاشون را كنار مي گذارند . وتمام عمرشون را صرف درك آنچه حقيقي و واقعي است مي كنند . اين البته كار هر كسي نيست و در صورت درك غميق واقعيت رنج زيادي را بهمراه دارد. من براي عظمت اين كار احترام قائلم ولي خودم نمي توا نم جزو اين دسته باشم . در عين اينكه حقيقت را دنبال مي كنم و دغدغه واقعي بودن دارم باز نمي توانم گاهگاهي به دنياي روياهام گريز نزنم. .شايد اين از ضعف منه ولي همين روياها گاهي منو از عمق نااميدي بيرون آورده
يكي از روياهام ديدن آدمهاي اين دنياي مجازي( به همين صورتي كه در اينجا هستن ) در دنياي واقعيه. در آن صورت چقدر زندگي زيباتر و قابل تحملتر ميشد .

۹/۲۷/۱۳۸۱

كلا فه و خواب آلود در صندلي جابجا مي شوم .سعي مي كنم تمام حواسم را بر روي صداهاي بيرون متمركز كنم تا در حاليكه تا گردن در صندلي فرو رفته ام غافلگير نشوم . در همين احوالات سرو كله اولين مريض پيدا مي شود . از وجناتش پيداست كه براي دندان كشيدن آمده . حدسم درست است .تزريق را انجام مي دهم وبه دنبال مهيا كردن وسايل كار مي روم . نه دستكش هست و نه گاز استريل . ديگر كاملا خواب از سرم پريده . ازآنجايي كه هيچ مسئولي هم در اين درمانگاه خراب شده پيدا نمي شود بناچار هر دو را از بخش همسايه گدايي مي كنم .كار را شروع مي كنم . دندان عقل پوسيده و در عين حال محكمي است كه ظاهرا خيال تكان خوردن هم ندارد . عاقبت بعد از چند دقيقه زور آزمايي تسليم مي شود و بطرز مشكوكي در جاي خود لق مي زند.و سرانجام نيز با مانور ماهرانه من از جا در مي آيد!!نفسي براحتي مي كشم و مريض را مرخص مي كنم تا هزينه كار را به صندوق بپردازد. آنگاه در حاليكه دوباره در صندلي فرو رفته ام در ذهن خود سر گرم ضرب و تقسيم و محاسبه سهم خودم از مبلغ آن مي شوم .ذهي خيال باطل! يارو سرش را انداخته پايين و از در رفته بيرون به همين راحتي !! اينم از دشت اول صبح ما !
اين روزها به مفهوم سادگي زياد فكر مي كنم .و اينكه واقعا ساده بودن چقدر كار مشكلي است. فكر مي كنم قسمت اعظم مشكلات و ناراحتيهاي ما بخاطر پيچيدگيهايي است كه در روحمان وجود دارد .
يك گره اي در خودم حس مي كنم. مانند وقتي كه يك چيزي (كه حالا به هر دليل برايمان عزيز و محترم است ) را از ترس ديگران در هفت تا سوراخ قايم مي كنيم و بعد خودمان هم ديگر يادمان مي رود آن را كجا گذاشته ايم و ناكام مي مانيم ! گاهي در مورد احساسات خاص و مقدسي كه در وجودم از چشم ديگران پنهان كرده ام چنين احساسي بهم دست ميدهد. در اين جامعه ناهنجار و نا بسامان ادم مي ترسه آنچه كه در وجودش از همه پاك تر و صميمي تراست جلو چشم ديگران به نمايش بگذارد. برعكس تلاش مي كنه هر جوري هست يك گوشه كناري چالش كنه ! كه البته براي ساده بودن بايد اين چيز ها را كنار گذاشت براي ساده بودن بايد بتوانيم احساسات خود را به خوبي و روشني بروز دهيم!
فكر مي كنم كمتر پيش آمده كه من بعد از ابراز احساسم به اين فكر نيفتاده باشم مبادا نقطه ضعفي برايم به حساب بياد و طرف از آن سوء استفاده كنه كه البته اين عكس العمل طبيعي است چون اين اتفاقي است كه بار ها و بارها برايم اتفاق افتاده. متاسفانه من هم در زندگيم كمتر حد و مرز شناختم. تعادل ندارم يا بايد خودم را بسپارم يا بمونم بيخ ريش خودم !

۹/۲۴/۱۳۸۱

ساعتي نمي گذرد بي انكه من به نوعي به مسئله مرگ فكر نكرده باشم .وقتي به يك منظره زيبا و بديع نگاه مي كنم به اين فكر مي كنم كه قبل از من چه كساني به اين منظره نگاه كرده اند و لذت برده اند. و اينكه بعد از من كسي به اين احساس لطيفي كه به من دست داده پي خواهد برد؟ گاهي هم حس غريبي به من دست مي دهد و گمانم كمي از آن انديشه ها و احسا سهاي شناور در فضا را درك ميكنم . احساس غريب .زيبا و در عين حال حزن انگيز ي است .گاهي فكر مي كنم آن تمايل رقت آور انسانها به جاودانگي را عميقا درك مي كنم .همين نوشتن نيز به نظرم جلوه اي از همين تمايل است . مثل اين است كه ما احساسهاي پراكنده در فضا را جمع و جور كرده و در لابلاي كلمات جاي دهيم.

۹/۲۲/۱۳۸۱

حلقه هاي مداوم
پياپي
تا دوردست
تصميم درست صادقانه
با خود وفادار مي مانم آيا
يا راهي سهل تر
اختيار مي كنم ؟
من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

۹/۲۱/۱۳۸۱

مدتيه كه من بدجوري حضور مرگ رو در زندگي حس ميكنم. . اكثر اوقات از حرفها و رفتارهاي ديگران متعجب ميشم .اونهايي كه براي مثلا 10 سال ديگه برنامه ريزي ميكنن
راستش من هر روز به خودم ميگم اين ديگه روز آخره!
تناقضي در وجودم هست و من بين ميل به حمايت شدن و ميل به استقلال دست و پا ميزنم .ميكوشم تا ميل به استقلال را در خودم تقويت كنم كه البته بيشتر به ظاهر موفق به اينكار مي شوم . كشمكش هاي مداومي كه با خود دارم نهايتا يك روح خسته و فرسوده از من بر جا مي گذارد و به تناوب مرا دچار يك نوع بي تفاوتي مرگ اور مي كند كه در بحبوبه آن احوال هر گونه شوق به آنچه خوبي و زيبايي است از وجودم رخت بر مي بندد و من نگران آن زماني هستم كه فشارهاي عصبي و نگرانيهاي روزمرگي مرا به جايي برساند كه از پس جزر وجودم مدي در كار نباشد.

۹/۲۰/۱۳۸۱

قيافه بلنده هميشه يه شكليه انگار داره از يه خنده بلند ناگزير جلوگيري ميكنه .كه البته هميشه موفق نميشه .كوتاهه برعكس جدي و تقريبا عبوس به نظرم از انهاست كه سرباز به دنيا اومده. تمام مدتي رو كه من روي دندان دوستش كار ميكردم به حال خبردار كنار يونيت ايستاده بود. مثل يه سگ وفاداره! تركيب اين دو نفر هميشه منو بياد فيلمهاي جنگ ويتنام ميندازه فضاي بخش حالت نظامي پيدا ميكنه و من ناخوداگاه به صرافت اين ميفتم كه بايد راست رفت سراغ انچه از همه فوري تره. شرايط جنگيه و و بايد سريع تصميم گرفت و عمل كرد. سر آخر هم فراموش كردم بگم كه ميتونه دهنش رو بشوره و اون در همون حاليكه خرده هاي آمالگام را مزه مزه ميكرد از من تشكر كرد و عقب عقب بيرون رفت !!