۵/۰۵/۱۳۸۲

امشب دلم مي‌خواهد دل را به دريا بزنم و در مورد حرفهائي درددل كنم كه معمولا سالها و چه بسا تا ابد در دل آدم ميماند وتازه بايد سخت هم مراقب بود كه فاش نشده و سر به رسوائي نزند.
دلم گرفته. بحثي كه ميخواهم وارد آن بشوم ، بحث خطرناكي‌ست . از دسته تابو هاست . حيطه مقدسي است كه همه با احتياط آن را دور مي‌زنند و مراقبند خلاف آنچه همگان گفته‌اند و نوشته‌اند ،سخني نگويند. دلم گرفته. از تمام اين سالهائي كه بي‌حمايت و پشتوانه روي پاهاي خودم ايستادم و دم نزدم. چقدر دلم براي حمايتشان، براي هم فكري و هم‌درديشان پر مي‌كشيد. چقدر سعي كردم فراموش كنم كه درست زماني كه به آنها احتياج داشتم ، تنهايم گذاشتند. چقدر با خودم كلنجار رفتم و خودم را توجيه كردم ، تا موفق شدم از ته دل ببخشمشان . ولي نتوانستم فراموش كنم. هرگز.
سالها زمان برد تا توانستم بر احساس عذاب وجداني كه داشتم غالب شوم و آنها را خارج از آن حيطه مقدس برآورد كنم. سعي كردم درك كنم كه آنچه آنها كردند از ديدگاه خودشان بهترين بوده و سبب اصلي اين فاصله غم‌انگيز تفاوت شديد افكار و ديدگاه ما به زندگي‌ست. افزون بر آن شايد خواسته‌ها و توقعات من هم چندان مرسوم و معمول نبوده. گو اينكه من هرگز نتوانستم خودم را با محبت‌ها و توجهات سرسري و بدون عمق وفق بدهم. هر چه بود ، زمان زيادي برد تا توانستم خودم را با اين واقعيت تسلي بدهم كه هر چه باشد آنها آدمهاي ساده‌دل و نيكخواهي هستند كه تا آنجا كه به ياد دارم عمدا در حق كسي بدي نكرده‌اند.
حقيقت اين است كه پدر و مادر شدن از اشكالات شخصيتي آدمها كم نمي‌كند و چه بسا برعكس…
تمام اين آدمهاي جورواجوري كه در اطراف خود مي‌بينيم با تمام اشكالات و عيوبشان ،مي‌توانند در اين نقش‌ها ظاهر شوند. و ظاهرا طبيعي‌ترين حق آنان نيز شمرده مي‌شود.
حقي كه من سالهاست از خودم سلب كرده‌ام.

هیچ نظری موجود نیست: