۴/۱۲/۱۳۸۲

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه گريزگاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
و خنكاي مرهمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست
غبار تيره تسكيني
بر حضور وهن
و دنج رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
برر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست.
ا. بامداد

۱ نظر:

Unknown گفت...

سلام
من دکلمه ی این شعرو از خود آقای شاملو شنیدم ، خیلی زیباست ، ولی آیا شما منظور و مفهوم این شعر و کامل درک کردین؟
من خیلی دوست دارم بدونم
می شه کمکم کنین